{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#نفرتی_عاشقانه

#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟖𝟑

جونگکوک:اره دیگه عشق بچگیش همون دختره ی عفریته از المان برگشته، بایدم حس هاش تغییر کنه. ولی، ولی من اون عوضی رو دوست داشتم، ولی اون چی هاا جیمین تو بگو اون چی، اومد پیش منن، ببین پیش من! از حساش نسبت به دوست دختر قبلیش گفت، تهیونگ برو بم_

نتونست حرفش رو کامل کنه، چون جرعتش رو نداشت، اون تهیونگ رو دوست داشت دوست داشتن که هیچ مطمئن بود عاشقشه، جوری که حاضر بود جونشم بهش بده. تهیونگ شده بود قسمتی از وجودش ولی مگه ادم میتونه به قسمتی از جونش بگه برو بمیر.
تلخندی زد و روی زمین افتاد و شروع کرد به هق هق کردن.
پسر بزرگتر به سمت رفیق پریشونش رفت اون رو در اغوش گرفت و سرش رو نوازش کرد.

جیمین:اروم باش عزیز هیونگش میگذره. اون مردک بی خاصیت اصلا ارزش یک قطره اشک رو هم نداره.
جونگکوک:هق شاید، شاید ارزشش رو هق داشته باشه هیونگگ.
جیمین:هیشش اروم باش، و چرت نگو اون مرد ارزش این مروارید های زیبای تورو نداره.

حرفای جیمین ارامش بخش بود اما حیف که جونگکوک بیشتر به گریه می افتاد.
___

رفیقش بعد از کمی گریه کردن و درد و دل کردن روی کاناپه خوابش برد، اما نمیدونست که جیمین بعد از ظهر با کسی قرار داره، پسر بزرگتر نمیدونست جونگکوک رو همینطوری تو خونش ول کنه و بره سر قرارش یا پیشش بمونه و کمی دلداریش بده.
اما با فکری که به ذهنش رسید سریع رفت توی اتاقش و برگه ای از دفترش کند و روش نوشت«جونگکوکی اگه بیدار شدی و دیدی من نیستم بدون رفتم سر قرار با یونگی، همینکه این نامه رو خوندی زود بهم زنگ بزن که نگرانت میشم باشه؟
جیمینی»

این رو نوشت و بعد از حاضر شدن نامه رو کنار عسلی رو کاناپه گزاشت و با اروم ترین حالت ممکن از خونه خارج شد و به سمت تاکسی رفت.
___

مرد کلافه دستی لای موهای اشفته ش کشید، و عصبی دوباره شماره ی پسرکش رو گرفت و تنها چیزی که نصیبش شد صدای اون زن که میگفت «مشترک مورد نظر خاموش میباشد».

از پشت میزش بلند شد و به سمت پنجره ی اتاق شرکتش رفت، نگاه عصبیش رو به بیرون داد، حداقلش بیرون نسبت به حال تهیونگ بهتر بود.
دیگه داشت کم کم شب میشد و خورشید غروب میکرد.

تهیونگ:کجایی پسرکم، تهیونگیت دیگه همچین حرفی رو نمیزنه، کجایی...

مطمئن نبود پسکرش کجاست اما میتونست حدس بزنه خونه ی جیمینه، پس بدون اتلاق وقت شماره ی جیمین رو گرفت...
___

پسر کوچیکتر کمی از هات چاکلتش خورد و نگاهش رو به مرد رو به روش داد.

جیمین:چیشده، که گفتی بیام اینجا.

یونگی که از اون موقع محو دیدن پسر زیبای مقابلش بود با صدای اروم پسر نگاهش رو به چشماش داد و خونسرد لب زد.

یونگی:هوم گفتم یکم باهم حرف بزنیم.
جیمین:اها.
یونگی:راستی چرا امروز تو و جونگکوک نیومدین شرکت.
جیمین:اه قضیه ش مفصله.
یونگی:چیزی شده.
جیمین:انگار اینطور به نظر میرسه.
یونگی:چیشده، بگو
جیمین:جونگکوک صبح با قیافه ی عصبانی و ناراحت اومد خونه م و گفت که با تهیونگ بحثش شده.
یونگی:شت، چه اتفاقی افتاده.
جیمین:امم خب تا جایی که کوک تعریف کرد انگار عمو و دختر عموی تهیونگ قراره بیان کره.
یونگی:وای وای صبر کن تو چی گفتی.
جیمین:عمو و دختر عموی تهیونگ قرار از المان بیان.
یونگی:میرا داره میاد، امکان نداره.
جیمین:ولی داره میاد.
یونگی:تو از کجا فهمیدی.
جیمین:کوک همچی رو برام تعریف کرد.
یونگی:پس بحث اینا سر میرا بوده.
جیمین:اره، اون رفیق عضویت پیش کوکیه من از حسش نسبت به دختر عموش گفته.
یونگی:اونا تو بچگی همو خیلی دوست داشتن.
جیمین:خودتم داری میگی، بچگی
یونگی:خب تهیونگ نباید اینطوری میگفت.
جیمین:دقیقا بچم کوک گناه داشت، مثل ابر بهار پیشم زار زد.
یونگی:تهیونگ هم حتما الان خیلی ناراحته.
جیمین:تچ بهترع نباشه چون خودش باعث وضعیت الانشون شده.

تا یونگی خواست چیزی بگه صدای زنگ گوشی جیمین بلند شد، جیمین گوشی رو از روی میز برداشت و نگاهی بهش انداخت، با دیدن اسم روی صفحه اخم غلیظی بین ابروی های کاراملیش ایجاد شد و با قیافه ی اخمو ایکون سبز رو کشید و گوشی رو روی گوشش قرار داد.

تهیونگ:الو جیمین جونگکوک خونه ی تو یه( تند)
جیمین:به به بالاخره یک حالی ام از جونگکوک گرفتی( اخم)
تهیونگ:جیمین کص...شعر نگو، حوصله ی بحث ندارم، میدونم که تو خبر داری کوک کجاست بگو. ( عصبی)
جیمین:تهیونگ به نظرت با حرفی که زدی جونگکوک میبخشتت، فکر نکنم پس بهتره حرف نزنی.
تهیونگ:جیمین، من حلش میکنم، بگو جونگکوک کجاست.
جیمین:نمیدونم.
تهیونگ:دروغ نگو جیمین کوک خونه ی توعه.
جیمین:میگم نه( داد)
تهیونگ:به نفعته که اون روی سگ منو بالا نیاری، میدونم که کوک خونه ی توعه.
جیمین:اره اره خونه ی منه ولی حق نداری بری پیشش.

با شنیدن صدای متعدد بوق فهمید که تهیونگ گوشی رو قطع کرده.

جیمین:فاک
یونگی:حالت خوبه،
جیمین:نه
دیدگاه ها (۱۰)

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟖𝟒ویو جونگکوکبا حس خشکی دهنم اروم چشمام ...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟖𝟓جونگکوک:برو گمشو عوضی تو اون دختره رو ...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟖𝟐پسر ابی که تو دستش بود رو به رفیقش داد...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟖𝟐م.ست و پاتیل رسیدن به خونه، با خنده ها...

#عشق‌یاهوس پارت ۷تهیونگ منو بلند کرد و داخل کالاسکه برد و سی...

فیک { خاسکترِ نعنا } 𝗉.𝟣𝟥پسر مو نعنایی با شنیدن صدای چیک چیک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط