{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کرونا معلم من :

کرونا معلم من :
خیلی مغرور شده بودیم ، خیلی مشغول شده بودیم ، در تخریب و تصرف طبیعت خیلی بی پروا شده بودیم ، به چیزی جز منافع خود نمی اندیشیدیم ، ضعیف را پامال می کردیم به صاحب قدرت و ثروت برای ارتقای مال و موقعیت کرنش می کردیم
باور داشتیم قاعده دنیا همین است و اینگونه خواهد ماند.
آسمان را از دود و سرب و گازهای سمی سیاه کرده بودیم ،
دریا را از ماهی تهی و از زباله و نفت و فاضلاب پر کرده کرده بودیم.
بنام دین ، بنام دمکراسی ، بنام حقوق بشر می کشتیم ، اسیر می کردیم ، غارت می کردیم و حتی از کشتن زنها و بچه ها شرم نمی کردیم.
صبر خدا هم حدی دارد ، تحمل کائنات هم حدی دارد ،ظرفیت زمین و آسمان هم حدی دارد.
بالاخره باید کسی پیدا می شد و به انسان مست و مغرور فرمان بدهد ایست.
و این ماموریت به یک ویروس کوچک غیر قابل رویت واگذار شد تا به معنای واقعی انسان طغیانگر را سر جایش بنشاند.
و بدرستی به او بفهماند که ای انسان :
تو خیلی ضعیفی
تو خیلی تنهایی
تو خیلی ترسویی
همه هواپیماها و قطارها را زمین گیر کرد.
همه تجارتخانه ها و همه بازارهای بورس را تعطیل کرد.
درهای استادیومها ، اماکن تفریحی ،رستورانها، کازینوها، سینماها ، پارکها را به دست خود انسان بست.
و به کره زمین گفت حالا نفس بکش ، به آسمان گفت حالا آبی شو ، به خورشید و ماه و ستاره ها گفت حالا بچرخید و برقصید.
به حیوانات هم گفت حالا بدون ترس از شکار شدن بدست انسان آنگونه که در ذات و میل شماست زندگی کنید.
و به انسان دستور داد در خانه بمان و به آنچه داشتی و به آنها ناسپاس بودی بیاندیش شاید هنوز فرصتی برای زیستن عاشقانه پیدا کنی🌷
دیدگاه ها (۱)

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمیدل ز تنهایی به جان آمد خد...

هرگز نبود شکست کس مقصودمآزرده نشد دلی ز من تا بودمصد شکر که ...

شیخ ابوسعید ابوالخیر در راه بود. گفت:هر جا که نظر می‌کنم، بر...

از بچگی بهمون میگفتن از کسی نترسفقط از خدا بترس در حالی که ب...

آدم‌هایی بودیم که با نقشه‌های بزرگ در سر و چشم‌های روشن از ف...

رفتی و کوهی از غم بر روی شانه‌های ما گذاشتی ❤️‍🩹🖤.چهل روز اس...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش اول_ _سردرگم هستم. با خودم در جنگم.می‌خواه...

بنا بر دلایلی دلم خواست اوسی از شیطان کش هم داشته باشم🤧🩵(تای...

فاصله یک لبخند تا جنون

اوسی هازبین هتل! اوسی اصلی ویکتور !!!

این فکرا داشت تو ذهنش پررنگ و پررنگ تر میشد تا جایی که یهو ق...

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)قسمت پنجم: تماشایِ کابوس‌هایِ از یا...

حقیقت پنهان پارت ۳ نامجون : زنده است ولی جین : ولی الان نمی‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط