شاهکاری به نام دروغ
🎭A masterpiece called a lie🎭
پارت بیست و نهم🔍
این قسمت=[رقص در سایه]
سایه بودن به معنای واقعی کلمه، یعنی اینکه تهیونگ میره دسشویی، من پشت در منتظر میمونم. حالا هم داشتیم از یه قرار کاری کثیف در حاشیهی شهر برمیگشتیم. هوا بارونی بود و خیابونا خلوت؛ یعنی دقیقا همونجایی که همیشه یه اتفاق بد میفته.
همین که ماشین سیاهِ تهیونگ توی یه پارکینگِ متروکه برای چک کردن یه پرونده ایستاد، حس ششم پلیسیم بیدار شد. یه صدای اضافی...صدای خش خش لاستیک روی آسفالت که مال ما نبود.
+تهیونگ، نیا بیرون!
داد زدم، اما اون قبل از من در رو باز کرده بود. سه تا مردِ هیکلی با ماسک از پشت ستونای بتنی بیرون اومدن. اسلحه کشیدن.
تهیونگ چشماش رو بست و زیر لب گفت:
-لعنت بهت، دوباره دردسر.
یکی از اونا پرید سمت تهیونگ. من اصلا فکر نکردم. بدنم انگار خودش میدونست باید چیکار کنه. پریدم وسط؛ با یه حرکت قفل مفصل که توی دانشکدهی افسری یاد گرفته بودیم، دست طرف رو چرخوندم، صدای تق آرومش رو شنیدم و اسلحه رو از دستش درآوردم.
وقتی برگشتم سمت دومی، یه لگد چرخشی تمیز زدم که پرت شد توی دیوار. همه چیز در عرض ده ثانیه تموم شد.
نفسم بالا نمیاومد. دستم میلرزید. اسلحه رو نگه داشته بودم و به اون دو نفر که روی زمین ناله میکردن نگاه میکردم. تهیونگ...اون هنوز ایستاده بود، دستش روی کلت خودش بود، ولی حتی شلیک هم نکرده بود. فقط با چشمای گشاد شده داشت من رو نگاه میکرد.
-این...
تهیونگ با صدایی که از تعجب میلرزید ادامه داد
-این حرکت رزمی بود یا رقص باله؟ کدوم خدمتکاری توی دنیا بلده آرنج آدم رو توی سه ثانیه در بره؟
سریع اسلحه رو انداختم روی زمین، انگار که دستم رو سوزونده باشه. لبخند احمقانهای زدم و دستام رو پشت سرم قایم کردم.
+خب...میدونی...من عاشق یوتیوبم! ویدیوهای چطور در ۳۰ ثانیه از دست یه قاتل فرار کنیم رو خیلی نگاه میکنم. فکر کنم زیادهروی کردم، نه؟
تهیونگ اومد جلو. خیلی نزدیک. سایهاش تمام وجودم رو پوشوند. اون اسلحه رو از زمین برداشت و با نوکش آروم زد به چونم و صورتم رو بالا آورد.
-ویدیوهای یوتیوب،هوم؟یونسو...تو بهتر از بادیگاردهای من میجنگی. خیلی بهتر...
اون نگاه سمیش حالا یه لایهی جدید پیدا کرده بود: کنجکاوی مرگبار.
-باید یه گپ طولانی با هم داشته باشیم، وقتی برگشتیم عمارت. خیلی طولانی.
سوارِ ماشین شدیم. من تویِ دلم داشتم به خودم فحش میدادم:آفرین یونسو! حالا فقط کافی بود یه تیر هم با چشمبسته شلیک کنی تا رسما بهش ثابت کنی پلیسی! احمق نفهم!
تهیونگ تا رسیدن به عمارت حتی یه کلمه هم حرف نزد. فقط بعضی وقت ها از آینهی جلو بهم نگاه میکرد و پوزخند میزد. اون میدونست. یا حداقل، داشت شک میکرد.
🏴☠️ادامه دارد...🏴☠️
#A_masterpiece_called_a_lie
پارت بیست و نهم🔍
این قسمت=[رقص در سایه]
سایه بودن به معنای واقعی کلمه، یعنی اینکه تهیونگ میره دسشویی، من پشت در منتظر میمونم. حالا هم داشتیم از یه قرار کاری کثیف در حاشیهی شهر برمیگشتیم. هوا بارونی بود و خیابونا خلوت؛ یعنی دقیقا همونجایی که همیشه یه اتفاق بد میفته.
همین که ماشین سیاهِ تهیونگ توی یه پارکینگِ متروکه برای چک کردن یه پرونده ایستاد، حس ششم پلیسیم بیدار شد. یه صدای اضافی...صدای خش خش لاستیک روی آسفالت که مال ما نبود.
+تهیونگ، نیا بیرون!
داد زدم، اما اون قبل از من در رو باز کرده بود. سه تا مردِ هیکلی با ماسک از پشت ستونای بتنی بیرون اومدن. اسلحه کشیدن.
تهیونگ چشماش رو بست و زیر لب گفت:
-لعنت بهت، دوباره دردسر.
یکی از اونا پرید سمت تهیونگ. من اصلا فکر نکردم. بدنم انگار خودش میدونست باید چیکار کنه. پریدم وسط؛ با یه حرکت قفل مفصل که توی دانشکدهی افسری یاد گرفته بودیم، دست طرف رو چرخوندم، صدای تق آرومش رو شنیدم و اسلحه رو از دستش درآوردم.
وقتی برگشتم سمت دومی، یه لگد چرخشی تمیز زدم که پرت شد توی دیوار. همه چیز در عرض ده ثانیه تموم شد.
نفسم بالا نمیاومد. دستم میلرزید. اسلحه رو نگه داشته بودم و به اون دو نفر که روی زمین ناله میکردن نگاه میکردم. تهیونگ...اون هنوز ایستاده بود، دستش روی کلت خودش بود، ولی حتی شلیک هم نکرده بود. فقط با چشمای گشاد شده داشت من رو نگاه میکرد.
-این...
تهیونگ با صدایی که از تعجب میلرزید ادامه داد
-این حرکت رزمی بود یا رقص باله؟ کدوم خدمتکاری توی دنیا بلده آرنج آدم رو توی سه ثانیه در بره؟
سریع اسلحه رو انداختم روی زمین، انگار که دستم رو سوزونده باشه. لبخند احمقانهای زدم و دستام رو پشت سرم قایم کردم.
+خب...میدونی...من عاشق یوتیوبم! ویدیوهای چطور در ۳۰ ثانیه از دست یه قاتل فرار کنیم رو خیلی نگاه میکنم. فکر کنم زیادهروی کردم، نه؟
تهیونگ اومد جلو. خیلی نزدیک. سایهاش تمام وجودم رو پوشوند. اون اسلحه رو از زمین برداشت و با نوکش آروم زد به چونم و صورتم رو بالا آورد.
-ویدیوهای یوتیوب،هوم؟یونسو...تو بهتر از بادیگاردهای من میجنگی. خیلی بهتر...
اون نگاه سمیش حالا یه لایهی جدید پیدا کرده بود: کنجکاوی مرگبار.
-باید یه گپ طولانی با هم داشته باشیم، وقتی برگشتیم عمارت. خیلی طولانی.
سوارِ ماشین شدیم. من تویِ دلم داشتم به خودم فحش میدادم:آفرین یونسو! حالا فقط کافی بود یه تیر هم با چشمبسته شلیک کنی تا رسما بهش ثابت کنی پلیسی! احمق نفهم!
تهیونگ تا رسیدن به عمارت حتی یه کلمه هم حرف نزد. فقط بعضی وقت ها از آینهی جلو بهم نگاه میکرد و پوزخند میزد. اون میدونست. یا حداقل، داشت شک میکرد.
🏴☠️ادامه دارد...🏴☠️
#A_masterpiece_called_a_lie
- ۲۷۵
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط