{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"شب‌خاص"

"شب‌خاص"

'پارت شانزدهم'
P¹⁶


سرش‌و که بلند کرد و نوتیف گوشیش‌ رو دید...اولش فکر کرد مثل همیشه پیام‌های طرفدار ها و تبلیغات‌ها اومده تا روی اعصاب خیلی خوبی که داره رژه نظامی کره رو با تمام جزییات اجرا کنه اما،با دیدن اون چیزی که دقیقا توی ذهنش بود لبخندی محو روی لب‌هاش نشست درحالی که توی قلبش خوشحالی‌ای که داشت تجربه می‌کرد مثل راه رفتن توی بهشت سرسبز و پر از گل های رنگارنگی بود که درحالی که نسیمی صورتش رو نوازش میکرد با دیدن پروانه‌های مختلف اما زیبای درحال چرخش دورش از ذوق بخنده و با حس لمس پروانه روی دستش تموم استرسش یه‌جا‌ پخش زمین شده باشه بود!
آره. دقیقا،دقیقا همینقدر حس گرمی و دل‌انگیزی داشت که برای هرکس توی چیزی توصیف میشد؛اما فعلا برای اون،همین هم فعلا خیلی بود.
بی‌اهمیت به نودل جلوش چاپستیکش رو همونجا رها کرد و گوشیش رو به دست گرفت.
با همون لبخند احمقانه شروع کرد به خوندن پیام که با خطش لبخندش پررنگ‌تر میشد،انگار فقط منتظر بود که پیام خوبی رو از طرف ا.ت بگیره تا خرذوق بشه و مثل پاپی ها با لبخند به لب به صفحه نمایش موبایلش خیره بشه.
خب این که از دید پسرا جا نموند! مطمئننا جا نموند!
فلیکس که توی باغ خودش بود و درحالی که به پیام ا.ت‌ با لبخندی خیره بود داشت کلمات رو،قبل از تایپ کردن توی ذهنش مرتب می‌چید.
در این حال وام اولین نفری بود که متوجه تغییر رفتار فلیکس شد. لبخند شیطنت آمیزی روی لباش نشست و از زیر میز ،لگد کوچیکی به چانگبینی که کنارش نشسته بود و سخت درحال میل کردن نودل تندش بود زد که باعث شد چندتا از رشته‌های نودل بین لباش و ظرف غذا آویزون بمونه و چانگبین هم مثل این بچه‌های متعجب که به مادرشون خیره بودن نگاه کرد؛تا اینکه چان با حرکات چشم و ابرو بهش فهموند به فلیکس نگاه کنه.
چانگبین درحالی که نودلش‌و با صدا هورت میکشید بالا به فلیکس نگاهی انداخت و با دیدن اینکه با اون لبخند کوچیک اما دندون نمایی شروع می‌کنه به یه دست تایپ کردن،درحالی که نودلش‌و توی لپاش جمع کرده بود با چشمایی که می‌گفت:اوه الان فمیدم،یه‌خبرایی شده! و ابروهای بالا پریده با آرنجش زد به سونگمین.
سونگمین هم که ساکت بین بحث هان و لینو و هیونجین‌ که درمورد سوتی های داخل لایو مشترکشون بود،داشت غذاش رو میخورد با برخورد آرنج سونگمین به بازوش سرش‌و بالا گرفت و بعد وقتی با حرکات چشم و ابرو نگاهش و به فلیکس دوخت با لبخندی شیطانی لب باز کرد:خب خب پسرا فکر کنم یه بحث جالب‌تر به‌جای سوتی های مسخره هیونگ‌های پیر داریم!
چون با صدای بلند گفت نگاه فلیکس هم حتی برای لحظه‌ای به سمت سونگمین،سپس دوباره به سمت گوشیش برگشت و با تک خنده‌ای گفت:چیشده هیونگ؟
لینو اعتراض کرد:سونگمینا...یادت رفته الان تو هم نصف پنجاه سال رو داری؟! ولی خب بهرحال هنوزم بچه‌ای دیگه...خیلی خب بگو ببینیم بحث جالب‌تر چیه؟
هان هم با خنده زد به شونه هیونگش ،یعنی لینو و گفت:موافقم باهات هیونگ...بگو سونگمینا.
-اگه ساکت شید میگم،چون یه گل‌پسری انگار اینجا داره می‌ره قاطی مرغا و به ما هم خبر نداده!
همین یه جمله کاری کرد کل میز بره هوا و صدای داد و بیداد پسرا تو کل خوابگاه،پیچید.
با این حرف سر همه اومد بالا،حتی فلیکس.
فلیکس که تا دو دقیقه پیش ساکت داشت غذاش رو میخورد،مثل بقیه گفت:خب این گل پسر کیه؟ حتما چان هیونگه‌ نه؟
سونگمین بلافاصله بلند،جوری که همه بشنوند گفت:نخیر خودتی!
:چی؟!
بقیه با خنده‌ای شیطنت آمیز با حرفاشون به فلیکس حمله کردند:
لینو زودتر از همه گفت:به‌به چه خبره یوگبوکا؟! به ما هم بگو ببینیم کیه‌ این دختره!
هیون جین با حالت اغراق آمیزی که سعی داشت جلوی خنده اش رو بگیره،درحالی که دستش‌و گذاشته بود روی سنیه‌اش گفت:آخ قلبممممم! یونگبوکا چطوری؟! فقط بهم بگو اون چی بیشتر از من داشت؟! مگه هیونلیکس ابدی نبود؟!

_Soki.

-شرمنده دیر گذاشتم،امیدوارم این پارت هم مثل پارت های قبل دوست داشته باشید چون حس میکنم یکم...مثل قبلاً نشد. خب مهم نیست مهم اینه که شما دوستش داشته باشید:)🫠🤍
شرایط این پارت:
-۴۵تا لایک.
-۴۴تا کامنت.


#فلیکس #سناریو #چندپارتی #استری‌کیدز #فیک #کی‌پاپ
دیدگاه ها (۷۰)

خون و عشق 🩸❤️پارت هفتملینو از کافه بیرون اومد و چند قدمی رفت...

خون و عشق 🩸❤️ پارت چهارم لینو بعد از چند دقیقه از اون خیاب...

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 7حیاط قصر در سکوت فرو رفته بود.ه...

آپدیت اینستاگرام @.eyesmagگونگ چا و فلیکس: این ترکیب به یه ک...

🐰: بیاین یه کلمه‌ی کلیدی جدیدی انتخاب کنیم که دوست داریم است...

آپدیت اینستاگرام @.modysseye.officialدر TIMA با هیونگ‌های @....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط