{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دکتر جعفرلک زایی

دکتر جعفرلک زایی
کشتی عظیم و اسرارآمیز «ایام»، با بادبان‌های برافراشته از امید و ترس، در اقیانوس بیکران و گاه خشمگین زندگی به پیش می‌رود. سینه‌ی امواج بلند زمان را می‌شکافد و بر پهنه‌ی بی‌کران تقدیر، ردی از کف و خاطره به جا می‌گذارد. این سفر بی‌بازگشت، بی‌وقفه ادامه دارد؛ نه لنگر می‌اندازد و نه در گاهواره‌ی آرامشی پایدار می‌آساید.
در این سفر دراز، جذر و مد پیوسته‌ی ناخوشی‌ها و خوشی‌ها، همچون ملوانانی ناخوانده، بر عرشه‌ی این کشتی قدم می‌گذارند. یکی با خود طوفانِ اندوه و تاریکی می‌آورد و دیگری، هوای مطبوع و آفتابِ شادی را به ارمغان. این مهمانان ناخوانده، بی‌اجازه می‌آیند و بی‌خداحافظی می‌روند، و مسافرانِ درمانده را در پیچ و تابِ احوال خود رها می‌کنند. گاهی امواج بلند مصیبت، کشتی را تا مرز غرق شدن پیش می‌برد و گاهی نسیمِ ملایمِ روزهای خوش، آن را بر پشت امواجی از آرامش به آرامی می‌راند.
و در این میان، تنها ناظران همیشگی این سفر، طلوع و غروب خورشیدند؛ صحنه‌ای همیشگی و خاموش که بر پرده‌ی آسمان نقش می‌بندد. این تکرار روزمره، همان نمای خاموش و بی‌صدای سالنامه و تقویم‌هاست که بی‌آنکه سخنی بگویند، فصلی را ورق می‌زنند و عددی را تغییر می‌دهند. این سکوتِ گویا است که مسافران را وامی‌دارد تا برای لحظه‌ای، از هیاهوی عرشه فاصله بگیرند، به لبه‌ی کشتی بی‌ایستند و در آیینه‌ی صاف و عمیقِ ایام به تماشای گذر عمر خود بنشینند.
در آن سکوتِ پرصلابت، نگاهشان در افق گم می‌شود و سه پرسش بنیادین، چون امواجی از ژرفای وجودشان سر برمی‌آورد: «راستی این کشتی ایام از کدام ساحل اساطیر به راه افتاده است؟از کدام چشمه‌ی نخستین زمان؟ آیا نقطه‌ی آغازینِ این سفر، چیزی جز تاریکی و راز بوده؟» و سپس نگاهشان به اطراف می‌افتد و با حیرتی هراس‌انگیز می‌پرسند:«اکنون در کجای این چارتِ بی‌انتهای هستی ایستاده‌ایم؟ در میانه‌ی طوفانیم یا در آستانه‌ی آرامش؟ آیا نقشه‌ی این سفر را کسی ترسیم کرده است؟» و در نهایت،چشم‌هایشان به افق دوردست و مه‌آلودِ آینده می‌دوزد و زمزمه می‌کنند: «و سرانجامِ این سفر پرپیچ و خم ما چه خواهد شد؟ آیا به ساحل امنی خواهیم رسید یا در دل اقیانوسی ناشناخته برای همیشه محو خواهیم شد؟ آیا ناخدایی هست که این کشتی را به مقصدی رهنمون شود؟»
کشتی اما، بی‌پاسخ به این پرسش‌های سهمگین، همچنان پیش می‌رود. تنها صدای برخورد امواج به بدنه و نسیم است که همراهیش می‌کند. گویی پاسخ این پرسش‌ها نه در مقصد، که در خودِ سفر و در دلِ هر موج و هر ستاره نهفته است.
دیدگاه ها (۱)

»»» آیه ی روز :**************(ارسال شده توسط برنامه ی «قلم ق...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت سوم :لذا اگر سلامتی بدن، مس...

پارت ۴: سایه‌هایِ پنهان؛ وقتی رنگ‌ها می‌لرزنداتفاقی که در سا...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت اول :اگر چه دانستن آثار، بر...

پارت چهارم:فقط چند دقیقه تا شروع کت‌واک باقی مانده بود.کمیل ...

سروده‌ی «باید برخاست» با مداحی محسن محمدی پناه نمونه‌ای از پ...

007-پنهان در مه - پارت ۸۴

آنان که شرم داشتند مُردند؛آتش‌سوزی در حمام‌های زنان در قاهره...

ساعت از دو گذشته بود؛ ساعت ۲:۳۰ شب، زمانی که سکوتِ خانه دیگر...

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۲۱: وداع در سکوتفضای فرودگاه به ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط