رمان : فقط به من نگاه کن

رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_48

فصل بیستم | کسی که دروغ می‌گفت

ـ من هیچی نمی‌فهمم!
هان دست‌هایش را روی سرش گذاشت.
ـ اول می‌گه یکی دروغ می‌گه، بعد می‌گه یکی حقیقت رو به یاد آورده. بالاخره کدومه؟
سونگمین گفت:
ـ شاید یک نفر دروغ گفته چون حقیقت رو به یاد آورده.
ـ این از قبلی هم بدتر بود.
بنگ‌چان به ضبط‌صوت نزدیک شد.
ـ اگه کسی حقیقت رو می‌دونه، چرا مستقیم نمی‌گه؟
صدای ضبط‌صوت خش‌خش کرد.
«چون حقیقت، فقط متعلق به یک نفر نیست.»
سکوت.
«اگر او به یاد بیاورد، دیگری فراموش خواهد کرد.»
فلیکس ناخودآگاه دست هیونجین را محکم‌تر گرفت.
ـ یعنی چی؟
ضبط‌صوت خاموش شد.
این بار، صدایی از خود راهرو جواب داد.
ـ یعنی هر بار که یکی از شما چیزی رو به یاد میاره، یکی دیگه بخشی از خاطراتش رو از دست می‌ده.
همه خشکشان زد.
صدا از انتهای راهرو می‌آمد.
اما کسی آنجا نبود.
لینو آرام از دیوار فاصله گرفت.
ـ این صدا مال کدوم‌مونه؟
صدایی که شنیده بودند، شبیه صدای یکی از اعضا بود.
آشنا.
بیش از حد آشنا.
فلیکس به چهره‌های اطرافش نگاه کرد.
بنگ‌چان اخم کرده بود. چانگبین دست‌هایش را مشت کرده بود. لینو با دقت به انتهای راهرو خیره شده بود. هان دیگر شوخی نمی‌کرد. سونگمین و آی‌ان هم ساکت بودند.
و هیونجین...
هیونجین به زمین نگاه می‌کرد.
ـ هیونجین؟
هیچ جوابی نداد.
فلیکس روبه‌رویش ایستاد.
ـ هیونجین، به من نگاه کن.
هیونجین سرش را بالا آورد.
در چشم‌هایش چیزی بود که فلیکس قبلاً ندیده بود.
ترس از خانه نبود.
ترس از صدای مرموز هم نبود.
انگار از چیزی می‌ترسید که خودش می‌دانست، اما هنوز جرئت گفتنش را نداشت.
فلیکس آرام پرسید:
ـ تو چیزی رو یادته؟
هیونجین مدت زیادی به او نگاه کرد.
بعد گفت:
ـ آره.
فلیکس نفسش را حبس کرد.
ـ چی؟
هیونجین به دست‌هایشان نگاه کرد.
ـ من قبلاً هم دستت رو گرفته بودم.
فلیکس پلک زد.
ـ خب... شاید.
ـ نه، فلیکس. منظورم این نیست.
صدایش لرزید.
ـ من قبلاً هم بهت قول داده بودم که برمی‌گردم.
فلیکس دیگر چیزی نگفت.
هیونجین ادامه داد:
ـ و یه نفر بهم گفت اگه برگردم، تو منو فراموش می‌کنی.
ـ کی؟
هیونجین چشم‌هایش را بست.
ـ یکی از همین آدم‌ها.
سکوت سنگینی روی راهرو افتاد.
هان آرام از جایش بلند شد.
ـ صبر کن... منظورت یکی از ماست؟
هیونجین سرش را تکان داد.
ـ نمی‌دونم کدوم‌تون بود. فقط صداش رو یادمه.
بنگ‌چان یک قدم جلو آمد.
ـ هیونجین، به چیزی که یادت میاد اعتماد کن. ولی تا وقتی مطمئن نیستی، کسی رو متهم نکن.
هیونجین نگاهش کرد.
ـ می‌دونم، چان.
بعد ناگهان صدای زنگ ساعت بلند شد.
یک بار.
دو بار.
سه بار.
همه به ساعت نگاه کردند.
عقربه‌ها روی دوازده و هفده دقیقه ایستاده بودند.
فلیکس به‌آرامی گفت:
ـ هفده...
شماره‌ی روی پلاک فلزی هیونجین.
شماره‌ای که بارها در این خانه ظاهر شده بود.
ضبط‌صوت دوباره روشن شد.
«خاطره‌ی دوم بازیابی شد.»
چند ثانیه سکوت.
بعد جمله‌ای پخش شد که تمام بدن هیونجین را سرد کرد.
«اما کسی که او را به خانه برگرداند، هنوز حقیقت را نگفته است.»
چراغ دستگاه خاموش شد.
روی دیوار، زیر کاغذ قبلی، نوشته‌ای تازه ظاهر شد.
این بار فقط یک جمله بود:
«هیونجین، از فلیکس بپرس چه کسی تو را به یادش آورده است.»
هیونجین به‌آرامی سرش را به طرف فلیکس چرخاند.
فلیکس دیگر رنگی به صورت نداشت.
ـ فلیکس؟
فلیکس لب‌هایش را باز کرد، اما صدایی از گلویش بیرون نیامد.
هیونجین یک قدم به او نزدیک شد.
ـ تو می‌دونستی؟
ـ هیونجین، من...
ـ تو از قبل منو می‌شناختی؟
فلیکس نگاهش را پایین انداخت.
و همین کافی بود.
هیونجین دستش را از دست فلیکس بیرون کشید.
نه با خشونت.
نه از روی خشم.
فقط انگار برای اولین بار نمی‌دانست باید به چه کسی اعتماد کند.
فلیکس زمزمه کرد:
ـ من نمی‌خواستم بهت دروغ بگم.
هیونجین آرام پرسید:
ـ پس چرا گفتی منو نمی‌شناسی؟
فلیکس به او نگاه کرد.
چشم‌هایش پر از حرف‌هایی بود که هیچ‌کدام را نمی‌توانست به زبان بیاورد.
و درست وقتی که می‌خواست جواب بدهد، صدای ضبط‌صوت برای آخرین بار در راهرو پیچید.
«پرسش ثبت شد.»
مکثی کوتاه.
«پاسخ، در خاطره‌ی بعدی است.»
در انتهای راهرو، دری که تا آن لحظه وجود نداشت، آرام باز شد.
پشت در، اتاقی بود که همه آن را می‌شناختند.
اتاق اول.
همان اتاقی که هیونجین شش سال پیش از آن بیرون رفته بود.
و روی تخت، کسی نشسته بود.
کسی که چهره‌اش در تاریکی دیده نمی‌شد.
اما وقتی سرش را بالا آورد، صدای فلیکس از داخل اتاق شنیده شد:
«بالاخره برگشتی.»
فلیکس خشکش زد.
چون این بار، صدایی که آن جمله را گفته بود...
صدای خودش نبود.

ادامه دارد......
دیدگاه ها (۱)

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت پــانــزدهــم 𓆪 🖤🥀ـ «اسما...»صدای مرد دوباره ...

رمان هفتمین سایه (ادامه)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۲ زنگ تفریح خورد.فلیکس از کلاس بیرون ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟑ویو جونگکوکصدای آلارم کل ساختمان رو بر...

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت بیست‌وپنجم 𓆪صدای قدم‌ها از راهرو ...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۲۴ | حقیقتِ عکسسوا عکس را دوباره نگاه ک...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️«چون این صدا متعلق به کسیه که نباید هنوز ب...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۷جونگکوک دستش را از روی دستگیره ...

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین#چند_پارتیPart:4#انتخاب_امنخونه‌ی ب...

وقتی اون تو رو به سرپرستی میگیره و..p38ویو ساعت ۲ بعدازظهربع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط