007-پنهان در مه - پارت ۸۴

....
007-پنهان در مه - پارت ۸۴
....

روزهایِ بعد، پشت‌بامِ مدرسه به پناهگاهی امن برای هر دوی آن‌ها تبدیل شد. هر بار که کلاس‌ها تمام می‌شد یا زمانِ استراحت فرا می‌رسید، دانا و آنیا بدونِ نیاز به کلام، همدیگر را پیدا می‌کردند. گاهی با یک نگاهِ ساده می‌فهمیدند که هر دو نیاز به تنهایی دارند و گاهی هم ساعت‌ها در کنار هم می‌نشستند و در سکوتی آرام، به دنیایِ پر از هیاهویِ پایین نگاه می‌کردند.

یک روزِ آفتابی، دانا کمی پریشان‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. او روی لبه‌یِ پشت‌بام نشسته بود و با انگشت‌هایش رویِ پارچه‌یِ دامنِ مدرسه‌اش خط می‌کشید. آنیا با آرامش به او نزدیک شد و در کنارش نشست.

دانا بدونِ آنکه سرش را بلند کند، با صدایی لرزان گفت: «آلما-چان... تو هم گاهی احساس می‌کنی که یک کاری هست که باید انجامش بدی، اما هیچ‌وقت شجاعتش رو نداری؟ چیزی که نمی‌تونی به هیچ‌کس بگی...»

آنیا نگاهی به آسمانِ آبی انداخت. او به خوبی می‌دانست دانا به چه چیزی اشاره می‌کند: «شاید منظورت این باشه که آدم دلش بخواد با کسی حرف بزنه، اما نمی‌دونه از کجا باید شروع کنه؟»

دانا آهی عمیق کشید و سرش را بالا آورد. چشمانِ آسمانی‌اش کمی از اشکِ فروخورده، خیس بود: «دقیقاً. مخصوصاً در موردِ ناتسو-سان... خیلی دلم می‌خواد باهاش حرف بزنم، اما حتی نمی‌تونم با دخترها معاشرت کنم. فکر می‌کنی... فکر می‌کنی چون من این‌طوری هستم، اون از من بدش میاد؟»
آنیا سر دانا را آرام نوازش کرد و گفت: «نه، اون آدمی نیست که همین‌طوری از کسی بدش بیاد. داداش بزرگه... خب راستش رو بگم، با اینکه همیشه لبخند می‌زنه، ولی خیلی وقت‌ها نمی‌شه فهمید توی ذهنش چه می‌گذره ولی اینقدر رو در موردش می دونم پس لازم نیست نگرانش باشی.»

آنیا در حالی که سعی می‌کرد چهره‌ای مهربان داشته باشد، در دل گفت:«البته که می‌تونم ذهنش رو بخونم، ولی اون معمولا به چیز خاصی فکر نمی کنه که باعث بشه احساساتش رو درک کنم.»

دانا که با دقت و تمرکزِ تمام به کلامِ آنیا گوش می داد، پرسید: «پس به نظرت... باید چیکار کنم؟»

آنیا خنده‌ی کوتاهی کرد؛ خنده‌ای که رگه‌هایی از شیطنتِ همیشگیِ او را در خود داشت: «خب... دوست داری بدونی از چه چیزهایی خوشش میاد؟ یا از چه چیزهایی می‌ترسه؟»

چشمانِ دانا از هیجان درخشید. او با اشتیاق به سمتِ آنیا مایل شد، انگار می‌خواست رازِ هستی را از او استخراج کند: «واقعاً؟ به من میگی؟»

آنیا در دل خندید، اما با خونسردیِ تمام پاسخ داد: «البته، اما اینکه چطور از این اطلاعات استفاده کنی، به خودت بستگی داره. در ضمن... بهتره سعی کنی با آدم‌های دیگه هم ارتباط برقرار کنی!»

دانا با کنجکاویِ بیشتر، نگاهی به او انداخت: «با بقیه...؟»

آنیا با اطمینان پاسخ داد: «بله، این‌طوری می‌تونی روابطتت رو قوی‌تر کنی!»

دانا در حالی که به نشانه‌یِ تایید سر تکان می‌داد، با لبخندی مهربان گفت: «یک لحظه صبر کن آلما-چان؛ می‌رم یکم خوراکی و نوشیدنی بیارم تا بتونیم با خیالِ راحت اینجا بنشینیم و صحبت کنیم.» و با قدم‌هایی سبک و پرانرژی به سمتِ پایین رفت.
.....

در همین حال، در بخشی دیگر از مدرسه، دامیان برگه ای را به استاد تحویل می داد. استاد با لبخندی از او تشکر کرد و کلاس را ترک نمود. دامیان که قصدِ خروج داشت، ناگهان متوجه شد درِ خروجیِ پشت‌بام نیمه‌باز است. کنجکاوی، او را به حرکت واداشت.

او با قدم‌هایی آرام و باوقار به سمتِ پشت‌بام رفت. با باز کردنِ در، با صحنه‌ای روبه‌رو شد که ذره‌ای در محاسباتش جا نداشت. آنیا به دیواری کوتاه تکیه داده بود و با نگاهی دور و خیال‌آلود، به افق خیره شده بود. دامیان که بی‌اختیار جذبِ آن آرامشِ غریب شده بود، چند قدم جلوتر آمد.

آنیا با صدایی که از غافلگیری لرزیده بود، چرخید: «ت...تو اینجا چه کار می‌کنی؟!»

دامیان برای آنکه ابهتِ همیشگی‌اش را حفظ کند، با صدایی سرد و کمی مغرورانه پاسخ داد: «منظورت چیه؟ همه می تونن به پشت‌بام بیان... مگه نه؟»

آنیا که ضربانِ قلبش به شدت بالا رفته بود، در حالی که با دست‌هایی لرزان موهایش را پشت گوشش می‌زد، زیر لب زمزمه کرد: «درسته...»

سکوت سنگینی میانشان حاکم شد. دامیان قدمی به جلو برداشت و فاصله را کم کرد. آنیا احساس کرد دیوارِ پشتِ سرش، تنها تکیه‌گاهِ باقی‌مانده در این طوفان است. دامیان، با نگاهی که دیگر خبری از سردیِ محض نداشت و حالا لبریز از پرسش و جستجو بود، نزدیک‌تر شد و با صدایی آرام تر گفت: «بگو ببینم... تا کی می‌خوای به این بازی ادامه بدی؟»

#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
دیدگاه ها (۱۴)

آوای شب پارت ۳۱ویو نویسنده (انیا روش پشت دامیان بود)انیا تا ...

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۲چند روز گذشتلوید و یور ...

‌سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۲ ساعت ۵ که قرار ب...

ادامهانیا میاد بیوفته.........لوکاس می گیرت.شدامیان از عصبان...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۹**(روز بعد - کلاس درس 🏫)بکی با یک دفت...

پارت۱۵ انیا : بیا بریم دیگه دیر شد دامیان : اوکی من میرسون...

عشقی حقیقی

007-آلما ویسکی - پارت ۵۹

گاهی دلت خونه،اما باید طوری رفتار کنیکه انگار هیچ اتفاقی نیف...

P21دامیان،دامیان اروم سرشو اورد نزدیک انیا که بگه که یه دفعه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط