{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در نخلستان پیرمردی را در حال کار دیدم...هردو گرسنه شدیم..

در نخلستان پیرمردی را در حال کار دیدم...هردو گرسنه شدیم...سفره اش را باز کرد یک تکه نان خشک از سفره بیرون آورد چند قطره آب روی آن پاشید با زانوهایش آن را تکه کرد...گفتم این هم شد غذا؟؟؟ گفت غذای بهتری میخواهی برو به شهر به خانه ی مجتبی. او مرد کریمیست...رفتم خانه مجتبی..سفره ی با برکتی برای انداخته واز فقرا به بهترین صورت پذیرایی میکند...
به آنجا رفتم. غذایم را خوردم و چندتکه هم پنهانی برداشتم ک ببرم...مجتبی دید و گفت اگر بازهم میخواهی ببرو اگر پول هم میخواهی به تو بدهم؟/؟ گفتم این چند تکه را برای خودم نمیبرم برای پیرمرد فقیری در نخلستان میبرم...گفت کدام پیرمرد؟؟؟ آدرسش را که دادم گفت آن پیر مرد بابایم علی و صاحب این سفره است...

یا علی.................
دیدگاه ها (۲)

, 40 ﭘﻨﺪ ﺍﺯ ﻣﻮﻻﯼ ﻣﺘﻘﯿﺎﻥ1 ‏) ﺗﻮﮐﻞ ﺩﺭ ﺍﻣﻮﺭ2 ‏) ﺍﺩﺏ ﺩ ﺭ ﮐﻼﻡ3 ‏)...

آخر ساعت درس ..یك دانشجوی دكترای نروژی ، سوالی مطرح كرد :است...

وقتی پرنده ای زنده است ,,,, مورچه ها را میخورد .... وقتی میم...

تفاوت سکه وایده در این است که اگر من یک سکه وشما نیز یک سکه ...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 9هان با تردید از ماشین پیاده شد.رستوران کوچک ...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

✦ اولین گناه ✦فصل دوم: مردی که در سایه ایستاده بوداز وقتی به...

چند پارتی جونگ کوک

قسمت ۶

✦ اولین گناه ✦فصل چهارم: دو شکارچی، یک طعمه — قسمت اول---پای...

✦ اولین گناه ✦فصل پنجم: دو شکارچی، یک طعمه — قسمت دوم---آن ش...

سیره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله (۳)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط