࿚ ! ࢠـډࢪ ۾َــںْ ، هـآࢪۅڇـیـࢪۅ ! ࿙
࿚ ! ࢠـډࢪ ۾َــںْ ، هـآࢪۅڇـیـࢪۅ ! ࿙
# ℘ᾰԻт→❹
وقتی دخترک به خونه رسید،مرد کارتی را از داشبورد درآورد و به دخترک داد و گفت:«این مال کلینیک همسرمه! اسمش ساناز کیراموکیـه،دورگس!
ایرانی/ژاپنی،روانشناسه.اسمت و قضیه رو بهش میگم دینا هروقت خواستی برو اونجا.هروقت حس کردی نیاز داری خالی بشی برو.منم مطب روبهروییشم!راستی،من کینپاچی ام! زاروکی کینپاچی.»و لبخند زد. دخترک گفت:«هومم!ممنونم،کینپاچی_سان!و تبریک میگم که فرشته کوچولو دو خونتون دارین!» و لبخند زد.در را باز کرد و خداحافظی کردن و ماشین رفت.دینا،به خانه نگاه کرد.نفس عمیقی کشید و در را باز کرد.با دو وارد حیاط شد.آروم آروم رفت و وارد خانه شد.
از زبون دینا ::
آیانو روی پاهای آدام خوابیده بود و آدام آروم آروم سرش رو ناز میکرد.به در تکیه دادم و به آن دو نگاه کردم.لبخندی ملیح بر روی صورتم که بر اثر گریه کمی پف کرده بود شکل بست.آدام متوجه حضورم شد و سرش ره بالا آورد و نگاهم کرد.وقتی من رو دید لبخند نسبتا بزرگی زد و یک بالشت زیر سر آیانو گذاشت و از روی مبل پایین آمد.آروم آروم گام های بلندی برداشت و پرید بغلم.چند قدم عقب رفتم و بلندش کردم و روی لپش یک بوس کوچولو کاشتم.پاهاش رو دورم بسته بود و سرش رو توی گردنم گذاشته بود و بو میکشید.سریع از راهرو وارد پزیرایی شدم و سریع داخل آشپزخونه پناه بردم.از پشت به میز ناهارخوری تکیه دادم.یک دستم زیر آدام بود و دست دیگرم روی کمرش که از سر به نصف کمر درحال نوازش بود.سرم را به سرش که در گردنم بود تکیه دادم و گفتم:«آد،چرا تا این موقع بیداری؟»
–«آی_چان میترسید،برای همین بهش گفتم که سرش رو روی پاهام باره تا براش لالایی محبوب مامی رو بگم.ببخشید نِـه_سان!دیگه تکرار نمیشه اما دیر کرده بودی و نگران شده بودم.» لبخندی زدم و سرش را بوسیدم و باحالت تحدید گفتم:«راستی آد! تو دیگه ۱۲ سالته!خوب نیست اینجوری بپرس بغلم!نمیگی میاُفتم؟» ریز خندید و گفت:«باشِ،باشِ! دیگه تکرار ،، نمیشه؟» «آدام!» خندید و از بغلم اومد پایین.قدش تا زیر خط سینه ام بود.«آدی دیگه مردی شدی برای خودت!اینجوری نپر بغلم!»
: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦・゚:
اهم...حمایات کمه!
این اخرین پاره هر پارت باید حداقل ۱۰ تا ۱۵ لایک داشته باشه✓
# ℘ᾰԻт→❹
وقتی دخترک به خونه رسید،مرد کارتی را از داشبورد درآورد و به دخترک داد و گفت:«این مال کلینیک همسرمه! اسمش ساناز کیراموکیـه،دورگس!
ایرانی/ژاپنی،روانشناسه.اسمت و قضیه رو بهش میگم دینا هروقت خواستی برو اونجا.هروقت حس کردی نیاز داری خالی بشی برو.منم مطب روبهروییشم!راستی،من کینپاچی ام! زاروکی کینپاچی.»و لبخند زد. دخترک گفت:«هومم!ممنونم،کینپاچی_سان!و تبریک میگم که فرشته کوچولو دو خونتون دارین!» و لبخند زد.در را باز کرد و خداحافظی کردن و ماشین رفت.دینا،به خانه نگاه کرد.نفس عمیقی کشید و در را باز کرد.با دو وارد حیاط شد.آروم آروم رفت و وارد خانه شد.
از زبون دینا ::
آیانو روی پاهای آدام خوابیده بود و آدام آروم آروم سرش رو ناز میکرد.به در تکیه دادم و به آن دو نگاه کردم.لبخندی ملیح بر روی صورتم که بر اثر گریه کمی پف کرده بود شکل بست.آدام متوجه حضورم شد و سرش ره بالا آورد و نگاهم کرد.وقتی من رو دید لبخند نسبتا بزرگی زد و یک بالشت زیر سر آیانو گذاشت و از روی مبل پایین آمد.آروم آروم گام های بلندی برداشت و پرید بغلم.چند قدم عقب رفتم و بلندش کردم و روی لپش یک بوس کوچولو کاشتم.پاهاش رو دورم بسته بود و سرش رو توی گردنم گذاشته بود و بو میکشید.سریع از راهرو وارد پزیرایی شدم و سریع داخل آشپزخونه پناه بردم.از پشت به میز ناهارخوری تکیه دادم.یک دستم زیر آدام بود و دست دیگرم روی کمرش که از سر به نصف کمر درحال نوازش بود.سرم را به سرش که در گردنم بود تکیه دادم و گفتم:«آد،چرا تا این موقع بیداری؟»
–«آی_چان میترسید،برای همین بهش گفتم که سرش رو روی پاهام باره تا براش لالایی محبوب مامی رو بگم.ببخشید نِـه_سان!دیگه تکرار نمیشه اما دیر کرده بودی و نگران شده بودم.» لبخندی زدم و سرش را بوسیدم و باحالت تحدید گفتم:«راستی آد! تو دیگه ۱۲ سالته!خوب نیست اینجوری بپرس بغلم!نمیگی میاُفتم؟» ریز خندید و گفت:«باشِ،باشِ! دیگه تکرار ،، نمیشه؟» «آدام!» خندید و از بغلم اومد پایین.قدش تا زیر خط سینه ام بود.«آدی دیگه مردی شدی برای خودت!اینجوری نپر بغلم!»
: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦・゚:
اهم...حمایات کمه!
این اخرین پاره هر پارت باید حداقل ۱۰ تا ۱۵ لایک داشته باشه✓
- ۲۳۳
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط