Twelve
📸دکمه ی شاتر
پارت دوازده :
ـــ چی شد ؟ جایی پیدا کردی ؟
ـــ اپل جک از صبح تا الان شیش تا آتلیه رفتم ولی هیچکس نیازی به من نداره !
ـــ نمی دونم والا .
ـــ فعلا بیخیال آتلیه میشم . میرم سراغ یه فروشگاه چند تا پوستر ازش دیدم .
ـــ مطمئنی ؟
ـــ نه ، راستیتش .
ـــ پس نرو .
ـــ خب من که نمی تونم بی پول بمونم که ثمین !
ـــ وقتی دلت راضی نباشه به کاری ، خرابش میکنی ؛ پس نرو .
ـــ فهمیدم ، بیشتر میگردم .
ـــ بدی شهر کوچکی همینه دیگه کسی زیاد توی سایت های استخدامی چیزی نمینویسه .
ـــ باشه . بهت زنگ میزنم اپلی. جوجه رو هم از طرف من ببوس .
ـــ باشه ، حتما . خداحافظ .
ـــ بای !
تلفن را قطع کردم . لعنتی نزدیک دو روزه که از صبح تا شبش دارم دنبال کار میگردم . میدونستم قراره طول بکشه و حتی انتظار طول بیشتری هم داشتم ولی من از هجده سالگی ، یک جا کار کردم و اصلا خارج نشدم . این کار پیدا کردن ، اینم به این صورت ، کمی آزار دهنده و خسته کننده است . چرا باید بیشتر مردم این شهر به سایت و اینترنت اعتماد نداشته باشند ؟
پلک هایم را بستم و سرم را به فرمان تکیه دادم . پس از مدتی که حالم جا آمد سرم را بلند کردم که چشمانم بر روی تصویر مقابلم ثابت ماند .
یک کتاب فروشی ، یک برگه پشت شیشه داشت که دنبال یک فروشنده بود . کتاب فروشی ، یکی از آرزو های دوران نوجوانیم ، قبل از مرگ مجید بود و انگار که هنوزم آن را دوست داشتم . سریع از ماشین پیاده شدم و ماشین را قفل کردم . وارد مغازه شدم که با یک پیر مرد عینکی پشت میز نشسته بود روبه رو شدم . پیرمرد غرق در مطالعه بود . نگاهی به جلد کتاب کردم ؟ آن را خوانده بودم . درمورد استعمار بر آفریقایی ها بود .
ـــ سلام .
با لبخندی ملیح به پیرمرد که سرش را بالا آورد نگاه کردم . دستانم از شدت استرس را درهم گره زدم .
عینکش را پایین آورد و لب هایش را تکان داد : سلام دخترم ، بفرمائید !
لبخندم را بیشتر کردم و گفتم : کتاب توی دستتون حتما شگفت زدتون میکنه ، من با هر ورقی که از اون خوندم ، سورپرایز شدم .
نگاهی به سر تا پاهایم انداخت .
ـــ بله منم همینطوری شدم . کتاب میخوای ؟
لب هایم را بر روی هم فشار دادم .
ـــ نه راستیتش برای برگه ی پشت شیشه اومدم .
ابروهایش را بالا داد .
ـــ برای کار ؟
سرم را تکان دادم .
ـــ چند سالته دخترم ؟
چند بار پلک زدم و پرسیدم : با سنم ارتباطی داری ؟
پیرمرد لبخند زد .
ـــ نه همین طوری پرسیدم . کتابخونی ، بچه خوب و با ادب و سرزبون داری هم بنظر میای . تقریبا مناسبی !
چشمانم را گرد کردم . تقریبا ؟
ـــ چی کم دارم ؟
ـــ ببینم . سابقه کار داری ؟
لبخند زدم و سرم را تکان دادم .
ـــ بله . شیش سال .
چشمان مرد رنگ تعجب به خودش گرفت .
ـــ چند سالته دختر جون ؟
موهایم را عقب دادم و جواب دادم . مرد لب هایش را بهم فشرد .
ـــ ازت خوشم اومد . ببینم شرایطی هم داری ؟
شرایطم را برایش توضیح داد و او گفت که به مدت دوهفته با نصف حقوق اصلی اینجا موقت بمانم تا پس از آن ، به طور کامل کار کنم .
ـــ خب پس ، فردا ساعت چند اینجا باشم ؟
آقای جعفری کتاب را بالا آورد و گفت : ساعت هشت تا هشت و نیم
سرم را تکان دادم .
ـــ متوجه شدم . ممنون آقای جعفری.
ـــ میتونی عمو جعفر صدام کنی ، همه اینجا اینو بهم میگن .
ـــ مگه اسمتون آصف نیست ؟
ـــ از رو فامیلیم درست کردن . برو دختر جون خونه بخواب که فردا بتونی زود بیای .
خندیدم . چه مرد مهربونی ! فوق العاده هم بانمکه !
ـــ خداحافظ عمو جعفر .
و از مغازه بیرون رفتم . اره ! دوباره شاغل شدم !
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدمهای من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
پارت دوازده :
ـــ چی شد ؟ جایی پیدا کردی ؟
ـــ اپل جک از صبح تا الان شیش تا آتلیه رفتم ولی هیچکس نیازی به من نداره !
ـــ نمی دونم والا .
ـــ فعلا بیخیال آتلیه میشم . میرم سراغ یه فروشگاه چند تا پوستر ازش دیدم .
ـــ مطمئنی ؟
ـــ نه ، راستیتش .
ـــ پس نرو .
ـــ خب من که نمی تونم بی پول بمونم که ثمین !
ـــ وقتی دلت راضی نباشه به کاری ، خرابش میکنی ؛ پس نرو .
ـــ فهمیدم ، بیشتر میگردم .
ـــ بدی شهر کوچکی همینه دیگه کسی زیاد توی سایت های استخدامی چیزی نمینویسه .
ـــ باشه . بهت زنگ میزنم اپلی. جوجه رو هم از طرف من ببوس .
ـــ باشه ، حتما . خداحافظ .
ـــ بای !
تلفن را قطع کردم . لعنتی نزدیک دو روزه که از صبح تا شبش دارم دنبال کار میگردم . میدونستم قراره طول بکشه و حتی انتظار طول بیشتری هم داشتم ولی من از هجده سالگی ، یک جا کار کردم و اصلا خارج نشدم . این کار پیدا کردن ، اینم به این صورت ، کمی آزار دهنده و خسته کننده است . چرا باید بیشتر مردم این شهر به سایت و اینترنت اعتماد نداشته باشند ؟
پلک هایم را بستم و سرم را به فرمان تکیه دادم . پس از مدتی که حالم جا آمد سرم را بلند کردم که چشمانم بر روی تصویر مقابلم ثابت ماند .
یک کتاب فروشی ، یک برگه پشت شیشه داشت که دنبال یک فروشنده بود . کتاب فروشی ، یکی از آرزو های دوران نوجوانیم ، قبل از مرگ مجید بود و انگار که هنوزم آن را دوست داشتم . سریع از ماشین پیاده شدم و ماشین را قفل کردم . وارد مغازه شدم که با یک پیر مرد عینکی پشت میز نشسته بود روبه رو شدم . پیرمرد غرق در مطالعه بود . نگاهی به جلد کتاب کردم ؟ آن را خوانده بودم . درمورد استعمار بر آفریقایی ها بود .
ـــ سلام .
با لبخندی ملیح به پیرمرد که سرش را بالا آورد نگاه کردم . دستانم از شدت استرس را درهم گره زدم .
عینکش را پایین آورد و لب هایش را تکان داد : سلام دخترم ، بفرمائید !
لبخندم را بیشتر کردم و گفتم : کتاب توی دستتون حتما شگفت زدتون میکنه ، من با هر ورقی که از اون خوندم ، سورپرایز شدم .
نگاهی به سر تا پاهایم انداخت .
ـــ بله منم همینطوری شدم . کتاب میخوای ؟
لب هایم را بر روی هم فشار دادم .
ـــ نه راستیتش برای برگه ی پشت شیشه اومدم .
ابروهایش را بالا داد .
ـــ برای کار ؟
سرم را تکان دادم .
ـــ چند سالته دخترم ؟
چند بار پلک زدم و پرسیدم : با سنم ارتباطی داری ؟
پیرمرد لبخند زد .
ـــ نه همین طوری پرسیدم . کتابخونی ، بچه خوب و با ادب و سرزبون داری هم بنظر میای . تقریبا مناسبی !
چشمانم را گرد کردم . تقریبا ؟
ـــ چی کم دارم ؟
ـــ ببینم . سابقه کار داری ؟
لبخند زدم و سرم را تکان دادم .
ـــ بله . شیش سال .
چشمان مرد رنگ تعجب به خودش گرفت .
ـــ چند سالته دختر جون ؟
موهایم را عقب دادم و جواب دادم . مرد لب هایش را بهم فشرد .
ـــ ازت خوشم اومد . ببینم شرایطی هم داری ؟
شرایطم را برایش توضیح داد و او گفت که به مدت دوهفته با نصف حقوق اصلی اینجا موقت بمانم تا پس از آن ، به طور کامل کار کنم .
ـــ خب پس ، فردا ساعت چند اینجا باشم ؟
آقای جعفری کتاب را بالا آورد و گفت : ساعت هشت تا هشت و نیم
سرم را تکان دادم .
ـــ متوجه شدم . ممنون آقای جعفری.
ـــ میتونی عمو جعفر صدام کنی ، همه اینجا اینو بهم میگن .
ـــ مگه اسمتون آصف نیست ؟
ـــ از رو فامیلیم درست کردن . برو دختر جون خونه بخواب که فردا بتونی زود بیای .
خندیدم . چه مرد مهربونی ! فوق العاده هم بانمکه !
ـــ خداحافظ عمو جعفر .
و از مغازه بیرون رفتم . اره ! دوباره شاغل شدم !
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدمهای من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
- ۳.۲k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط