{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان عشق بی مقدمه

رمان عشق بی مقدمه
حسام رو به همه کردو گفت
-نگران نباشید اصلا پای مهتاب خانوم...چیزیش نیس..ولی به اصراره آقا آرتین...امشب اینجا ازش مراقبت می کنیم...
یه دارو روی پاش قرار میدیم...که تا بردا صبح پاش...دیگه هیچ دردو مشکلی نداشته باشه..قول میدم...نگران نباشید..
همه خیالشون راحت شد...
داشتن میرفتن....که سامیاراومد بغله گوشم گفت
-مواظبه خودت باش خانوم...
منم سرمو تکون دادم...
آرتین فقط داشت مارو نگاه میکردو اصن نفهمید..سلین ازش خدافظی کرد..
اونا رفتن...
ارتین روی تخته بغل دستی من خواست بخوابه که تا نشست...افتاد زمین...فهمیدیم پیچش خراب بوده..
رفت نشست روی صندلی بغل تخت...
نمیخواستم اذیت بشه...اصلا هم نمیخوابید...همش تکون میخورد ..
تخته منم خیلی بزرگ بود حداقل دونفر روش جا میشدن...منم که ریزه میزه😄
دلو زدم به دریا و گفتم
-بیا پیش من بخواب..
-نه راحتم...
-نخیر ...راحت نیسی...خو بیا پیش من بخواب
-اذیت میشی...
-نع
-اذیتم نمیکنی؟
-نه قول میدم...آروم بخوابم یه گوشه..
خندید
نمیدونم چرا انقدر دوس داشتم..ارتین به حرفم گوش بده...
چرا باهمه دخترا خیلی مغرور بازی در میاورد اخه...
ادامه داد
-باشه...
یکم خودمو کشیدم کنار...پتو هم بود...
اومد کنارم گرفت خوابید...چون بهش قول داده بودم کاری نکنم...چشمامو بستم تا خوابم ببره...انگار تو خوابو بیداری بودم که...
یه جای گرمی روی پیشونیم حس شد...
وای خدا ارتین بوسم کرد....یه جوراییی خوشم اومده بود...ولی به روی خودم نیاوردم...
ارتین:
خوابم نمیبرد...نمیدونم چرا...مهتاب تو خواب خیلی خوشگل میشد...اون از حسه من..خبر نداشت..
یتو دیدم که تو خواب داره میلرزه...
معلوم بود سردشه...
یکم نگاهش کردم...خدایا چیکار میکردم...
اون سردش بود...آروم بغلش کردم...بعد یکم آروم شد..چقدر بغلش ارامش داشت..به جوراییی خوشم اومده بود
مهتاب:
وای خدا.. این چیکار کرد؟
تا یه حسه گرمی به وجودم تلقین شد...دوباره ..از خواب الودگی اومدم بیرون ولی هیچ...عکس العملی نشون ندادم...
چقدر بغلش گرم بود...
یهو به خودم اومدم...خدایا من دارم چی میگم.....

باید جلوی ارتینو بگیرم....اون نباید به من نزدیک شه...
چشمامو باز کردم...یکم کشیدم عقب که ..بفهمه ...
آخه خدایا...همه دخترا از خداشونه....ولی من چرا؟؟.....
ولی به کارم ادامه دادم....
یکم اروم رو به آرتین گفتم
-ارتین به من نزدیک نشو...تو باید به دختری به بهش علاقه نزدیک شی...ولی من....
آرتین زد زیر خنده
-باشه باشه...ولی....
-ولی چی.؟
-بیخیال..
گرفت با مظلومیت کنارم خوابید...
صبح ساعت ۶صبح از بیمارستان رفتیم بیرون...آرتین گفت
-مهتاب میگم الان...کسی تو هتل نیس ...ینی خوابن..بیا بریم پارک...
-باشه...
رفتیم تو ماشین نشستیم...آرتین خیره شده بود..به من...خیلی قشنگ بهم نگاه میکرد...
دستمو تکون دادم جلوی چشماش گفتم
-هویــــ کجایییـــ....
سرشو تکون دادو گفت
-هیچی هیچی...
رسیدیم به پارکـ....وای خدا این چه حسی بود..من با ارتین خیلی راحتم...
دستنو گرفت...نخواستم دستمو بکشم..اونم یه نیخند بهم زد...
با آرومیو ملایمت گفتم
-ارتین...اگه همسره آیندت بفهمه...به یه دختره دیگه نزدیک شدی چی دربارت فکر میکنه....
-خخ هیس....همسر ایندم..معلوم نیس خودش چه ....نه شوخی کردم....من الان مجردم...پس در جستجوی همسرم...بعدم من به دختری نزدیک نشدم...مگه اینکه...
-مگه اینکه چی....؟
-هیچی....بیخیال
میدونسم میخواد یه چیز بگه....انگار اونم نسبت بهم حس داشت...پس چرا برای دخترای دیگه مغرور بود...ولی واسه من...
نکنه به همه ی دخترا نزدیک شده...؟
گفتم...
-تا خالا به دختری نزدیک شدی
-میگن ۲۰سوالیه مگه...چرا همش از این سوالا میپرسی...نخیر نزدیک نشدم مگه این که...بهش..عل.....
-بهش چی ...چرا حرفاتو نصفه کاره میزنی عهههه
انگشتشو گذاشت روی لبمو گفت
-هیس...اروم...مگه اینکه بهش علاقه یا حسی داشته باشم...
وای یه لبخنده خیلی خاص زد که انگار نشون دهنده ی (میخوای بسنجی واسه چی دارم بهت نزدیک میشم نه؟)
بود...
داشتیم درباره ی زندگیه هم میگفتیم که یهو...
ارتین گفت
-بعد بیا بریم با خانواده ی من آشنا شو...
تعجب کردم....واسه چی آخه...
-واسه چی؟...
-همینجوری البته اگه خواستی...
-چرا که نه حتما...
رسیدیم به یه بن بست...هیچکس اونجا نبود..چون ماله دوچرخه سوار ها بود...و آسفالت بود..و هیچکس اونجا نبود..
یهو ارتین محم منو چسبوند به دیوار...قلبم داشت...تاپ تاپ میزد...خیلی ترسیدم چشه...این آخه
خیلی خاص داشت منو نگاه میکرد..با چشمای خمار به لبام و چشمام نگاه میکرد...
دستشو گذاشت بغله سرم روی دیوار...اون دستشم صورتمو گرفت...داشت لباشو میاورد جلو...من لال شده بودم نمیدونم چرا...ولی خیلی میترسیدم...
نمیدوتم کرممم فعال شده بود...
خیلی نزدیک شده
دیدگاه ها (۲۸)

با پا محکم زدم توی شکمش...جا خالی دادمو فرار کردم...موندم چج...

رمان عشق بی مقدمهسامیار منو هول داد توی....آب.....که فهمید.....

رمان عشق بی مقدمهوای خدااااا....حالا من چیکار کنم....الانم و...

رمان عشق بی مقدمه-آرتین تو نباید به من نزدیک شی....نباید به ...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣24🦋)✥(ویو جئون جونگ کوک)_ بیا بگیر بخورش کمک م...

رومان عشق مافیا پارت 33از زبان ا/تگفت : تو الان بری نمیتونی ...

پارت ۷:با بالا تنه ی برهنه جلوم وایساد بدن عضله ای داشت واقع...

رومان روز برفی (پارت3)از از زبان ات اصلا دیشب نفھمیدم کہ چہ ...

#in_your_eyes part_9۵ویو کایلااز صبح حوصله‌ی هیچ‌کسو نداشتم....

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

#in_your_eyespart_87ویو کایلاوقتی خریدام تموم شدبه سمت خونه ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 148♡⁠。⁠)⁩کالسکه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط