وقتی برای انتقام میخوادت ولی عاشقت میشه (پارت 2)

روزها و شب‌ها گذشت. دریا، با وجود تمام سختی‌ها و تحقیرها، روحیه‌ای لطیف و مهربان داشت. او هرگز شکوه نمی‌کرد و با چشمان نمناکش به کارهای محول شده می‌پرداخت. کم‌کم، در میان خشم و کینه‌ای که قلبت را احاطه کرده بود، چیزی شروع به تغییر کرد. نگاه‌های غمگین دریا، صبر و تحملش، و آن زیبایی بی‌دفاعش، کم‌کم دیوارهای سنگی قلبت را ترک می‌داد.
یک روز، او را در باغ دیدی. زیر درخت بیدی نشسته بود و با گل‌های وحشی که چیده بود، حلقه‌ای می‌بافت. نور خورشید از میان برگ‌ها می‌تابید و هاله‌ای طلایی دور موهای خرمایی‌اش ایجاد کرده بود. برای لحظه‌ای، تمام کینه و نفرتت محو شد و فقط تصویر دختری زیبا و بی‌گناه در مقابلت نقش بست.
آرام به طرفش رفتی. دریا با دیدنت دستپاچه شد و گل‌ها از دستش افتاد.
"لازم نیست بلند شوی." صدایت دیگر آن خشونت سابق را نداشت.
دریا با تردید به چشمانت نگاه کرد. برای اولین بار، چیزی غیر از خشم و نفرت در آن‌ها دید.
"چرا... چرا این کارها را با من کردی؟" صدایش هنوز هم اندوهگین بود، اما لحنش کمی تغییر کرده بود.
"من... می‌خواستم انتقام بگیرم. فکر می‌کردم تو هم مثل خانواده‌ات هستی..." صدایت پر از پشیمانی بود.
"ولی من... من هیچ گناهی ندارم." اشک دوباره در چشمانش جمع شد.
قلبت به درد آمد. برای اولین بار، عمق رنجی که به او تحمیل کرده بودی را حس کردی.
"می‌دانم... می‌دانم دریا." دستت را به طرفش بردی و به آرامی اشک‌هایش را پاک کردی. "من... متاسفم. خیلی متاسفم."
دریا با تعجب به تو نگاه کرد. این اولین باری بود که صدایت مهربان بود و در آن اثری از پشیمانی دیده می‌شد.
روزها و هفته‌های بعد، همه چیز تغییر کرد. دیگر آن ارباب سختگیر و بی‌رحم نبودی. با دریا با احترام و مهربانی رفتار می‌کردی. کم‌کم، آن ترس و غم از چشمان دریا رخت بربست و جای آن را نوری تازه گرفت. او هنوز هم خاطرات تلخ آن روزها را به یاد داشت، اما مهربانی‌های تو، ذره ذره قلبش را گرم می‌کرد.
یک شب، در بالکن عمارت ایستاده بودید و به آسمان پر ستاره نگاه می‌کردید. سکوت بینتان پر از حس‌های ناگفته بود.
"تهیونگ..." صدای آرام دریا سکوت را شکست.
به طرفش برگشتی. در نور مهتاب، صورت زیبایش آرام و مهربان به نظر می‌رسید.
"من... من دیگر از تو نمی‌ترسم."
لبخند تلخی زدی. "کاش زودتر این را می‌فهمیدم."
دستش را گرفتی و بوسه‌ای آرام بر آن زدی. "دریا... من... من عاشقت شده‌ام."
چشمان آبی دریا برق زد. برای لحظه‌ای، به نظر رسید که تمام غم‌های دنیا از قلبش پاک شده است.
"من هم... تهیونگ."
از آن شب به بعد، عمارت سرد و تاریک، به خانه‌ای پر از عشق و گرما تبدیل شد. انتقامی که با درد و رنج آغاز شده بود، به داستانی عاشقانه و بی‌نظیر ختم شد. عشقی که در میان تاریکی و نفرت جوانه زده بود، حالا قوی‌تر از هر انتقامی، قلب‌هایتان را به هم پیوند داده بود .
و
و
و
و
وامام امیدوارم خوشت اومده باشه خوشگله
حمایت یادت نره
دیدگاه ها (۰)

🎥 عزاداری شبکه صهیونیستی اینترنشنال پس از ضربه کاری دستگاه ا...

بعضی عشق‌ها شبیه لحظه‌ای کوتاه‌اند؛ می‌آیند، قلب را به تپش م...

شخصیت‌های داستان اتفاق ممنوعه ✦🖤 BTSRM | کیم نامجونرهبر گروه...

رمان تاجی از سوءتفاهم

🖤📖 معرفی مانگای «شروعی پر از راز»ژانر: عاشقانه، مدرسه‌ای، در...

دختری عاشق ماه؛تنها، میان شلوغیِ آدم‌ها،منزوی، اما پرجنب‌وجو...

🖤 میان قلب ژانر: عاشقانه | احساسی | درام نویسنده: ریحانه تع...

🔴قدرتمندترین سلاحی که انسان تا به حال اختراع کرده است چیست؟ت...

تک پارتی از تهیونگ اسم فیک :در بندِ نگاهِ سردِ اربابدر عمارت...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت پنجاهم | پایان 𓆪 🖤🥀اسما مدت زیادی به صفحه‌ی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط