🖤🥀 سکوت
🖤🥀 سکوت
𓆩 پــارت پنجاهم | پایان 𓆪 🖤🥀
اسما مدت زیادی به صفحهی گوشی خیره ماند.
پیام هنوز همانجا بود.
«فکر کردی همهچیز تموم شده؟»
یون آرام پرسید:
ـ «کیه؟»
اسما گوشی را خاموش کرد.
ـ «دیگه مهم نیست.»
سلیا با تعجب نگاهش کرد.
ـ «مطمئنی؟»
اسما به پنجرهی اتاق نگاه کرد.
باران آرام روی شیشه میبارید.
ـ «نه... مطمئن نیستم.»
مکث کرد.
ـ «ولی این بار نمیترسم.»
مادرش لبخند کمرنگی زد.
ـ «پس بالاخره یاد گرفتی.»
ـ «چی رو؟»
مادرش به در خروجی نگاه کرد.
ـ «اینکه سکوت همیشه به معنی فراموش کردن نیست.»
اسما پروندهی ۰۷ را برداشت.
چند لحظه به آن نگاه کرد.
بعد آن را داخل آتش انداخت.
یون با تعجب گفت:
ـ «چرا؟»
اسما آرام جواب داد:
ـ «چون دیگه به پروندهای برای اثبات گذشتهام نیاز ندارم.»
صفحات یکییکی سوختند.
اسمها...
شمارهها...
و تمام رازهایی که سالها زندگیشان را کنترل کرده بودند.
برای اولین بار، اسما احساس کرد آزاد است.
مادرش دست او را گرفت.
سلیا کنارشان ایستاد.
نامجون و یون هم پشت سرشان بودند.
آنها از ساختمان بیرون رفتند.
باران هنوز میبارید.
اسما برای آخرین بار برگشت و به ساختمان نگاه کرد.
جایی که سالها پیش خاطراتش را از او گرفته بودند.
آرام گفت:
ـ «من اسما هستم.»
لبخند خیلی کوچکی زد.
ـ «و این بار... خودم داستانم رو مینویسم.»
آنها از آنجا دور شدند.
و پشت سرشان...
چراغهای ساختمان یکییکی خاموش شدند.
روی آخرین صفحهی مانیتور، تنها یک جمله باقی مانده بود:
«پروژه سکوت: پایان یافت.»
اما زیر آن، جملهی دیگری آرام ظاهر شد:
«بعضی سکوتها، تازه شروع یک داستاناند.»
و صفحه خاموش شد.
🖤🥀 از طرف ویکتوریا:
«سکوت» تموم شد...
ولی بعضی داستانها با آخرین پارت تموم نمیشن؛
یه جایی از قلب آدم، برای همیشه ادامه دارن.
ممنون که تا آخرش کنارم موندید.
— theend 🖤
𓆩 پــارت پنجاهم | پایان 𓆪 🖤🥀
اسما مدت زیادی به صفحهی گوشی خیره ماند.
پیام هنوز همانجا بود.
«فکر کردی همهچیز تموم شده؟»
یون آرام پرسید:
ـ «کیه؟»
اسما گوشی را خاموش کرد.
ـ «دیگه مهم نیست.»
سلیا با تعجب نگاهش کرد.
ـ «مطمئنی؟»
اسما به پنجرهی اتاق نگاه کرد.
باران آرام روی شیشه میبارید.
ـ «نه... مطمئن نیستم.»
مکث کرد.
ـ «ولی این بار نمیترسم.»
مادرش لبخند کمرنگی زد.
ـ «پس بالاخره یاد گرفتی.»
ـ «چی رو؟»
مادرش به در خروجی نگاه کرد.
ـ «اینکه سکوت همیشه به معنی فراموش کردن نیست.»
اسما پروندهی ۰۷ را برداشت.
چند لحظه به آن نگاه کرد.
بعد آن را داخل آتش انداخت.
یون با تعجب گفت:
ـ «چرا؟»
اسما آرام جواب داد:
ـ «چون دیگه به پروندهای برای اثبات گذشتهام نیاز ندارم.»
صفحات یکییکی سوختند.
اسمها...
شمارهها...
و تمام رازهایی که سالها زندگیشان را کنترل کرده بودند.
برای اولین بار، اسما احساس کرد آزاد است.
مادرش دست او را گرفت.
سلیا کنارشان ایستاد.
نامجون و یون هم پشت سرشان بودند.
آنها از ساختمان بیرون رفتند.
باران هنوز میبارید.
اسما برای آخرین بار برگشت و به ساختمان نگاه کرد.
جایی که سالها پیش خاطراتش را از او گرفته بودند.
آرام گفت:
ـ «من اسما هستم.»
لبخند خیلی کوچکی زد.
ـ «و این بار... خودم داستانم رو مینویسم.»
آنها از آنجا دور شدند.
و پشت سرشان...
چراغهای ساختمان یکییکی خاموش شدند.
روی آخرین صفحهی مانیتور، تنها یک جمله باقی مانده بود:
«پروژه سکوت: پایان یافت.»
اما زیر آن، جملهی دیگری آرام ظاهر شد:
«بعضی سکوتها، تازه شروع یک داستاناند.»
و صفحه خاموش شد.
🖤🥀 از طرف ویکتوریا:
«سکوت» تموم شد...
ولی بعضی داستانها با آخرین پارت تموم نمیشن؛
یه جایی از قلب آدم، برای همیشه ادامه دارن.
ممنون که تا آخرش کنارم موندید.
— theend 🖤
- ۷۶۳
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط