تک پارتی از تهیونگ
تک پارتی از تهیونگ
اسم فیک :در بندِ نگاهِ سردِ ارباب
در عمارت باشکوه و تاریکِ «کیم تهیونگ»، سکوت تنها موسیقیِ جاری بود. «ات» تنها کسی بود که اجازه داشت در این سالنهای پهناور قدم بگذارد، اما نه به عنوان یک مهمان؛ او تنها یک خدمتکار بود که سایهوار در گوشههای عمارت حرکت میکرد و وظیفهاش تنها اطاعت از دستورات سرد و بیروحِ ارباب جوان بود.
تهیونگ، با آن چهرهای که انگار از سنگ تراشیده شده، مردی بود که هیچکس جرئت نمیکرد به چشمان نافذ و سردش خیره شود. اما همه چیز زمانی تغییر کرد که یک شب، در میانِ دودِ سیگار و نورِ کمِ شومینه، تهیونگ با لحنی که هیچ جای بحثی باقی نمیگذاشت، دستورِ غیرمنتظرهاش را صادر کرد: «از فردا، تو دیگر خدمتکار این خانه نیستی... تو همسر من خواهی بود.»
«ات» از شوک، ظرفی را از دستش رها کرد که با صدای مهیبی روی زمین شکست. او نمیفهمید چرا یک مرد قدرتمند و ثروتمند باید او را، یک دخترِ ساده را، به اجبار به زندگی خودش بکشاند؟ آیا این یک بازی بود؟ یا انتقام؟ در روزهای اول، عمارت به میدان جنگ تبدیل شد. «ات» با نگاههای پر از اعتراض و خشم به او مینگریست و تهیونگ با همان غرورِ همیشگی، دیوار بینشان را بلندتر میکرد.
اما حقیقت، در لایههای زیرینِ آن غرور پنهان بود.
کمکم، «ات» متوجه شد که آن نگاههای سرد، در لحظاتی که او بیمار میشد یا در شبهای تاریکِ عمارت تنها میماند، با نگرانیِ عمیقی میلرزند. تهیونگ، که همیشه پشتِ ماسکِ بیاحساس پنهان شده بود، در تنهاییهای شبانه، در سکوتِ اتاقِ آنها، با نگاههایی که لبریز از پشیمانی و اشتیاق بود، سعی میکرد از دلِ «ات» طلب بخشش کند.
یک شب، وقتی باران شدیدی به شیشههای بلند عمارت میکوبید، «ات» متوجه شد که تهیونگ در حالی که از شدت تنهایی و فشارِ مسئولیتها در حال فروپاشی بود، در اتاق مطالعهاش به دیوار تکیه داده و چشمهایش بسته است. در آن لحظه، دیوارِ نفرتِ «ات» فرو ریخت. او فهمید که این ازدواجِ اجباری، در واقع تلاشی از سوی تهیونگ برای نجات دادنِ خودش بود؛ تلاشی برای پیدا کردنِ گرمایی که در این عمارتِ سرد، هرگز تجربه نکرده بود.
او به سمتش رفت، دستش را روی شانهی لرزانِ تهیونگ گذاشت و در آن لحظه، نگاهِ سردِ تهیونگ به نگاهی سرشار از عشق و نیاز تبدیل شد. آن اجبارِ تلخ، به آرامشی تبدیل شد که هیچ ثروتی در دنیا نمیتوانست آن را بخرد. آنها یاد گرفتند که عشق، نه در قراردادها، بلکه در میانِ شکستنِ غرورها و پیدا کردنِ قلبهای هم نهفته است.
چطور بود دوستان ؟؟
اسم فیک :در بندِ نگاهِ سردِ ارباب
در عمارت باشکوه و تاریکِ «کیم تهیونگ»، سکوت تنها موسیقیِ جاری بود. «ات» تنها کسی بود که اجازه داشت در این سالنهای پهناور قدم بگذارد، اما نه به عنوان یک مهمان؛ او تنها یک خدمتکار بود که سایهوار در گوشههای عمارت حرکت میکرد و وظیفهاش تنها اطاعت از دستورات سرد و بیروحِ ارباب جوان بود.
تهیونگ، با آن چهرهای که انگار از سنگ تراشیده شده، مردی بود که هیچکس جرئت نمیکرد به چشمان نافذ و سردش خیره شود. اما همه چیز زمانی تغییر کرد که یک شب، در میانِ دودِ سیگار و نورِ کمِ شومینه، تهیونگ با لحنی که هیچ جای بحثی باقی نمیگذاشت، دستورِ غیرمنتظرهاش را صادر کرد: «از فردا، تو دیگر خدمتکار این خانه نیستی... تو همسر من خواهی بود.»
«ات» از شوک، ظرفی را از دستش رها کرد که با صدای مهیبی روی زمین شکست. او نمیفهمید چرا یک مرد قدرتمند و ثروتمند باید او را، یک دخترِ ساده را، به اجبار به زندگی خودش بکشاند؟ آیا این یک بازی بود؟ یا انتقام؟ در روزهای اول، عمارت به میدان جنگ تبدیل شد. «ات» با نگاههای پر از اعتراض و خشم به او مینگریست و تهیونگ با همان غرورِ همیشگی، دیوار بینشان را بلندتر میکرد.
اما حقیقت، در لایههای زیرینِ آن غرور پنهان بود.
کمکم، «ات» متوجه شد که آن نگاههای سرد، در لحظاتی که او بیمار میشد یا در شبهای تاریکِ عمارت تنها میماند، با نگرانیِ عمیقی میلرزند. تهیونگ، که همیشه پشتِ ماسکِ بیاحساس پنهان شده بود، در تنهاییهای شبانه، در سکوتِ اتاقِ آنها، با نگاههایی که لبریز از پشیمانی و اشتیاق بود، سعی میکرد از دلِ «ات» طلب بخشش کند.
یک شب، وقتی باران شدیدی به شیشههای بلند عمارت میکوبید، «ات» متوجه شد که تهیونگ در حالی که از شدت تنهایی و فشارِ مسئولیتها در حال فروپاشی بود، در اتاق مطالعهاش به دیوار تکیه داده و چشمهایش بسته است. در آن لحظه، دیوارِ نفرتِ «ات» فرو ریخت. او فهمید که این ازدواجِ اجباری، در واقع تلاشی از سوی تهیونگ برای نجات دادنِ خودش بود؛ تلاشی برای پیدا کردنِ گرمایی که در این عمارتِ سرد، هرگز تجربه نکرده بود.
او به سمتش رفت، دستش را روی شانهی لرزانِ تهیونگ گذاشت و در آن لحظه، نگاهِ سردِ تهیونگ به نگاهی سرشار از عشق و نیاز تبدیل شد. آن اجبارِ تلخ، به آرامشی تبدیل شد که هیچ ثروتی در دنیا نمیتوانست آن را بخرد. آنها یاد گرفتند که عشق، نه در قراردادها، بلکه در میانِ شکستنِ غرورها و پیدا کردنِ قلبهای هم نهفته است.
چطور بود دوستان ؟؟
- ۵۶۲
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط