رمان تاجی از سوءتفاهم
پارت ٢ : سکوت
چند روز گذشت.
الینا تقریبا با کارل حرف نمیزد.
هر بار کارل وارد اتاق میشد، او به بهانه ای بیرون میرفت.
بالاخره یک روز کارل جلوی در ایستاد.
_ «الیانا، چرا از من فرار میکنی؟»
الینا سرش را پایین انداخت.
_ «چون فکر میکنم قلبت جای دیگریه»
کارل با تعجب نگاهش کرد.
_ «چی؟»
_ «مارینا.»
چشمان کارل برای لحظه ای تغییر کرد.
اما چیزی نگفت.
همین سکوت، سوءتفاهم الیانا را بیشتر کرد.
چند روز بعد، الیانا نامه ای را روی میز کارل گذاشت.
«من درخواست طلاق دارم.»
کارل نامه را خواند.
بعد آرام آن را پاره کرد.
الیانا با ناراحتی گفت:
_ «چرا؟»
_ «چون من طلاقت نمیدهم.»
_«ولی تو مارینا را دوست داری!»
کارل خواست چیزی بگوید.
اما الیانا دیگر گوش نکرد.
آن شب تصمیمش را گرفت.
اگر کارل نمیخواست طلاقش بدهد....
پس خودش میرفت.
ادامه داد....
چند روز گذشت.
الینا تقریبا با کارل حرف نمیزد.
هر بار کارل وارد اتاق میشد، او به بهانه ای بیرون میرفت.
بالاخره یک روز کارل جلوی در ایستاد.
_ «الیانا، چرا از من فرار میکنی؟»
الینا سرش را پایین انداخت.
_ «چون فکر میکنم قلبت جای دیگریه»
کارل با تعجب نگاهش کرد.
_ «چی؟»
_ «مارینا.»
چشمان کارل برای لحظه ای تغییر کرد.
اما چیزی نگفت.
همین سکوت، سوءتفاهم الیانا را بیشتر کرد.
چند روز بعد، الیانا نامه ای را روی میز کارل گذاشت.
«من درخواست طلاق دارم.»
کارل نامه را خواند.
بعد آرام آن را پاره کرد.
الیانا با ناراحتی گفت:
_ «چرا؟»
_ «چون من طلاقت نمیدهم.»
_«ولی تو مارینا را دوست داری!»
کارل خواست چیزی بگوید.
اما الیانا دیگر گوش نکرد.
آن شب تصمیمش را گرفت.
اگر کارل نمیخواست طلاقش بدهد....
پس خودش میرفت.
ادامه داد....
- ۴.۵k
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط