...آهی میکشم از دردی بی زخم...برای همه ی این سالهای بی رح
...آهی میکشم از دردی بی زخم...برای همه ی این سالهای بی رحم...گرد و غبار سردی میپوشد مرا...کهنه و محو میکند مرا...تنم سرد است...تنم سرد است وخواب...مرا انگار سالهاست برده خواب...بوی نم آلود دراین اتاق خاموش...بوی تیزی دارد و نمی آیم بهوش...رخ پژمرده،موی ژولیده...چشمها در اعماق تنهایی لغزیده...این منم،منه بی کینه...روح من بر تن دیوار ماسیده...بیکسی هست و عشقی خاک خورده...مرگ در همین حوالیست و من خشکیده...نفسم خسته...همه ی پنجره ها بسته...دلم اهل آزادی...شعرهایم شرح پریشانی...وای بحال من دیوانه...با این تنهایی و این خانه...روزگارم هست هرروز و هرشب،شب...قصد رفتن دارم ازاین روزهای شب و هرشب...راهی نمانده جز هم آغوشی با مرگ...دوباره فصل پاییز است و زرد ریزان برگ...زندگیم بر بسته از رخت،خیس...خواب مرا برده روی تخت،هیس
- ۱.۱k
- ۰۵ مهر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط