True Love①①
True Love①①
تهیونگ
همونطور که به درِ بسته خونهی پدربزرگش خیره شده بودم دستم رو آروم آوردم بالا و گذاشتم روی گونهام... درست همونجایی که چند ثانیه پیش لبهای نرم و گرمش رو حس کرده بودم. بیاختیار یه لبخند عمیق روی لبم نشست. بوی عطر ملایمش هنوز تو ماشین پیچیده بود
سرم رو تکیه دادم به فرمون ماشین و چشمام رو بستم. تو دلم گفتم: چیکار داری با من میکنی ا/ت؟ چرا اینقدر برام مهم شدی؟
داشتم تو این حس شیرین غرق میشدم که یهو صدای زنگ گوشیم مثل یه سطل آب یخ، منو به واقعیت برگردوند. اسم روی صفحه رو که دیدم، لبخندم ماسید ❤مامان❤
نفس عمیقی کشیدم سعی کردم لحن صدام رو عادی کنم و جواب دادم:
تهیونگ: بله مامان...
صدای سرد و کینهتوزش تو گوشم پیچید:
م: کجایی تهیونگ؟ چرا اینقدر دیر جواب میدی؟ اوضاع چطور پیش میره؟ تونستی دختره رو خامِ خودت کنی یا هنوز داری وقت تلف میکنی؟
قلبم از عذاب وجدان فشرده شد. دستم رو مشت کردم و روی پام فشار دادم.
تهیونگ: (با صدای گرفته) خیالت راحت باشه... امشب ازش خواستم باهام قرار بذاره. قبول کرد
م: (انگار که نفس راحتی کشیده باشه خندید) عالیه! آفرین پسرم. میدونستم از پسش برمیای. حالا باید کاری کنی که دیوانهوار بهت وابسته بشه. جوری عاشقش کن که نتونه بدون تو نفس بکشه. بعدش... وقتی تو اوج خوشبختیه، ولش میکنی! میخوام اون پدربزرگ عوضیش نابود شدنِ نوهاش رو با چشمای خودش ببینه و زجر بکشه، همونطور که ما سر مرگ بابات زجر کشیدیم!
حرفاش مثل خنجر تو قلبم فرو میرفت.
تهیونگ: (بغض گلوم رو گرفته بود) باشه مامان... من الان رانندگی میکنم، بعداً حرف میزنیم.
گوشی رو قطع کردم و پرت کردم روی صندلی شاگرد. با دوتا دستام محکم کوبیدم روی فرمون.
ا/ت (صبح روز بعد)
با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم. چشمام رو نیمهباز کردم و وقتی اسم کیم تهیونگ رو دیدم یهو خواب از سرم پرید و یه لبخند گنده اومد رو لبم سریع گلوم رو صاف کردم و جواب دادم.
ا/ت: (با صدای خوابآلود و ناز) الو؟
تهیونگ: (با یه لحن شیطون و پرانرژی پشت خط) هنوز خوابی تنبل خانوم؟ پاشو ببینم! خورشید اومده وسط آسمون، اونوقت دوستدخترِ من هنوز زیر پتوئه؟
از کلمه دوستدختر یه حس قلقلک تو دلم پیچید. گونههام داغ شد و کش و قوسی به خودم دادم.
ا/ت: سلام... خب خستهام! تازه تو چرا اینقدر زود بیدار شدی؟ امروز که مطب نمیری، میری؟
تهیونگ: مگه کسی که دیشب یهو بوسیده شده و طرف فرار کرده، خواب به چشماش میاد؟ کل شب داشتم به این فکر میکردم که چطور تلافی کنم!
از خجالت جیغ آرومی کشیدم و پتو رو کشیدم روی صورتم.
ا/ت: یاااا تهیونگ! اذیت نکن دیگه... اون یهویی شد!
تهیونگ: (با خنده بلند) آره ارواح عمهات! حالا عب نداره، امروز میبینمت و حساب اون فرار کردنت رو میرسم. زود باش پاشو یه چیزی بخور، تا یک ساعت دیگه میام دنبالت بریم بیرون بگردیم.
ا/ت: یک ساعت دیگه؟! وای من اصلا آماده نیستم!
تهیونگ: پس عجله کن! دیر بیای پایین خودم میام بالا از تو رختخواب میکشمت بیرون! میبینمت.
گوشی رو قطع کرد. با ذوق از رو تخت پریدم پایین. رفتم جلوی آینه و به قیافه ژولیدهام نگاه کردم. درسته هیچی ازش نمیدونستم و هنوز یه ترسی ته دلم بود، ولی وقتی صداش رو میشنیدم، انگار تمام دنیا برام امنترین جای ممکن میشد.
تهیونگ
همونطور که به درِ بسته خونهی پدربزرگش خیره شده بودم دستم رو آروم آوردم بالا و گذاشتم روی گونهام... درست همونجایی که چند ثانیه پیش لبهای نرم و گرمش رو حس کرده بودم. بیاختیار یه لبخند عمیق روی لبم نشست. بوی عطر ملایمش هنوز تو ماشین پیچیده بود
سرم رو تکیه دادم به فرمون ماشین و چشمام رو بستم. تو دلم گفتم: چیکار داری با من میکنی ا/ت؟ چرا اینقدر برام مهم شدی؟
داشتم تو این حس شیرین غرق میشدم که یهو صدای زنگ گوشیم مثل یه سطل آب یخ، منو به واقعیت برگردوند. اسم روی صفحه رو که دیدم، لبخندم ماسید ❤مامان❤
نفس عمیقی کشیدم سعی کردم لحن صدام رو عادی کنم و جواب دادم:
تهیونگ: بله مامان...
صدای سرد و کینهتوزش تو گوشم پیچید:
م: کجایی تهیونگ؟ چرا اینقدر دیر جواب میدی؟ اوضاع چطور پیش میره؟ تونستی دختره رو خامِ خودت کنی یا هنوز داری وقت تلف میکنی؟
قلبم از عذاب وجدان فشرده شد. دستم رو مشت کردم و روی پام فشار دادم.
تهیونگ: (با صدای گرفته) خیالت راحت باشه... امشب ازش خواستم باهام قرار بذاره. قبول کرد
م: (انگار که نفس راحتی کشیده باشه خندید) عالیه! آفرین پسرم. میدونستم از پسش برمیای. حالا باید کاری کنی که دیوانهوار بهت وابسته بشه. جوری عاشقش کن که نتونه بدون تو نفس بکشه. بعدش... وقتی تو اوج خوشبختیه، ولش میکنی! میخوام اون پدربزرگ عوضیش نابود شدنِ نوهاش رو با چشمای خودش ببینه و زجر بکشه، همونطور که ما سر مرگ بابات زجر کشیدیم!
حرفاش مثل خنجر تو قلبم فرو میرفت.
تهیونگ: (بغض گلوم رو گرفته بود) باشه مامان... من الان رانندگی میکنم، بعداً حرف میزنیم.
گوشی رو قطع کردم و پرت کردم روی صندلی شاگرد. با دوتا دستام محکم کوبیدم روی فرمون.
ا/ت (صبح روز بعد)
با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم. چشمام رو نیمهباز کردم و وقتی اسم کیم تهیونگ رو دیدم یهو خواب از سرم پرید و یه لبخند گنده اومد رو لبم سریع گلوم رو صاف کردم و جواب دادم.
ا/ت: (با صدای خوابآلود و ناز) الو؟
تهیونگ: (با یه لحن شیطون و پرانرژی پشت خط) هنوز خوابی تنبل خانوم؟ پاشو ببینم! خورشید اومده وسط آسمون، اونوقت دوستدخترِ من هنوز زیر پتوئه؟
از کلمه دوستدختر یه حس قلقلک تو دلم پیچید. گونههام داغ شد و کش و قوسی به خودم دادم.
ا/ت: سلام... خب خستهام! تازه تو چرا اینقدر زود بیدار شدی؟ امروز که مطب نمیری، میری؟
تهیونگ: مگه کسی که دیشب یهو بوسیده شده و طرف فرار کرده، خواب به چشماش میاد؟ کل شب داشتم به این فکر میکردم که چطور تلافی کنم!
از خجالت جیغ آرومی کشیدم و پتو رو کشیدم روی صورتم.
ا/ت: یاااا تهیونگ! اذیت نکن دیگه... اون یهویی شد!
تهیونگ: (با خنده بلند) آره ارواح عمهات! حالا عب نداره، امروز میبینمت و حساب اون فرار کردنت رو میرسم. زود باش پاشو یه چیزی بخور، تا یک ساعت دیگه میام دنبالت بریم بیرون بگردیم.
ا/ت: یک ساعت دیگه؟! وای من اصلا آماده نیستم!
تهیونگ: پس عجله کن! دیر بیای پایین خودم میام بالا از تو رختخواب میکشمت بیرون! میبینمت.
گوشی رو قطع کرد. با ذوق از رو تخت پریدم پایین. رفتم جلوی آینه و به قیافه ژولیدهام نگاه کردم. درسته هیچی ازش نمیدونستم و هنوز یه ترسی ته دلم بود، ولی وقتی صداش رو میشنیدم، انگار تمام دنیا برام امنترین جای ممکن میشد.
- ۲۷۰
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط