این پاییز نیز گذشت.. تمام خزان امسال، راهم را از پیاده رو
این پاییز نیز گذشت.. تمام خزان امسال، راهم را از پیاده روها جدا کردم، تا نکند صدای خش خش برگی بر زیر پاهایم، نبودنی را در گوشم فریاد کند.. دستان همیشه سردم، این زمستان باب رفاقت را با جیب هایم باز می کنند.. این جیب ها وفادارترین هایی هستند که همیشه داوطلبانه به دستانم گرما هدیه می کنند .. دیگر یاد گرفته ام هیچ سرمایی، را بهانه برای آمدنی نکنم.. !!! چرا که این روزها همه ی آدمها مسافرهایی هستند که گاه.. شاید گاهی.. برای لحظه ای اندک، با آمدنشان دلی را گرم می کنند و بعد آن را به زمهریر بی مهری شان میکشانند.. !!! این روزها خسته تر و سردتر از آن م که بتوانم خودم را با امیدی واهی دلگرم کنم.. !!! راستش را بخواهی سرما را با آغوشی باز پذیرایم.. من از گرمای دروغین دست آدمها، هیچ خاطره زیبایی ندارم.. !!!
- ۱.۰k
- ۲۸ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط