مدتها گذشت و زمستان، آرام و بیصدا، از راه رسید. برفهای
مدتها گذشت و زمستان، آرام و بیصدا، از راه رسید. برفهای نرم و سفید روی سقفهای قصر سلطنتی نشسته بودند و سرمای هوا هر روز بیشتر در جان همه نفوذ میکرد. اما برای آسا، این زمستان چیزی فراتر از یک فصل بود—یخهایی که پیشتر در قلبش شکل گرفته بودند، حالا با سرمای واقعی زمستان، ممکن بود جانش را تهدید کنند.
پزشکان به جیمین هشدار داده بودند که آسا باید دور از سرما بماند. قلبش، که پس از حادثهی یخزدگی هنوز کامل بهبود نیافته بود، در برابر زمستان بسیار آسیبپذیر شده بود.
آسا در اتاق گرم خود دراز کشیده بود. پتویی ضخیم دورش پیچیده بود و بخاری سلطنتی در گوشهی اتاق گرما پخش میکرد. چشمانش به آرامی بسته بود، اما افکارش بیدار.
ناگهان در اتاق به آرامی زده شد. آسا به آرامی سرش را بالا آورد.
«بیا تو.»
در باز شد و سوزی وارد شد، با لباسی گرم و شال گردنی رنگارنگ، گونههایش از سرما گل انداخته بود. لبخندی ساختگی به لب داشت.
«سلام، آسا. همهی دخترها جمع شدن بیرون... برف داره قشنگ میباره. اومدم بگم اگه دوست داری، باهامون بیای برف بازی.»
آسا برای لحظهای مکث کرد. صدای سوزی مهربان بود، ولی نگاهش چیزی پنهان داشت. با این حال، آسا لبخند کمرنگی زد و گفت:
«ممنون که دعوتم کردی... ولی فکر نمیکنم بتونم. هوای بیرون برای من زیادی سرده.»
سوزی اخم ظریفی کرد، طوری که بیشتر به تعجب میماند تا ناراحتی.
«جدی؟ تو که همیشه ساکتی... گفتم شاید اینبار بیای و با ما خوش بگذرونی.»
آسا آرام سرش را تکان داد.
«شاید یه وقت دیگه... الان نه.»
سوزی شانه بالا انداخت، اما نگاه کوتاهی به بخاری انداخت و لبخندش محو شد.
«باشه. خودت میدونی.»
و بعد، بدون آنکه چیز دیگری بگوید، اتاق را ترک کرد. آسا دوباره در پتوی گرمش فرو رفت و به پنجرهی بخارگرفتهی اتاق خیره شد.
زمستان، سردتر از همیشه، بیرون میتاخت… و در دلش هم، سرمایی آشنا آرامآرام بیدار میشد.
پزشکان به جیمین هشدار داده بودند که آسا باید دور از سرما بماند. قلبش، که پس از حادثهی یخزدگی هنوز کامل بهبود نیافته بود، در برابر زمستان بسیار آسیبپذیر شده بود.
آسا در اتاق گرم خود دراز کشیده بود. پتویی ضخیم دورش پیچیده بود و بخاری سلطنتی در گوشهی اتاق گرما پخش میکرد. چشمانش به آرامی بسته بود، اما افکارش بیدار.
ناگهان در اتاق به آرامی زده شد. آسا به آرامی سرش را بالا آورد.
«بیا تو.»
در باز شد و سوزی وارد شد، با لباسی گرم و شال گردنی رنگارنگ، گونههایش از سرما گل انداخته بود. لبخندی ساختگی به لب داشت.
«سلام، آسا. همهی دخترها جمع شدن بیرون... برف داره قشنگ میباره. اومدم بگم اگه دوست داری، باهامون بیای برف بازی.»
آسا برای لحظهای مکث کرد. صدای سوزی مهربان بود، ولی نگاهش چیزی پنهان داشت. با این حال، آسا لبخند کمرنگی زد و گفت:
«ممنون که دعوتم کردی... ولی فکر نمیکنم بتونم. هوای بیرون برای من زیادی سرده.»
سوزی اخم ظریفی کرد، طوری که بیشتر به تعجب میماند تا ناراحتی.
«جدی؟ تو که همیشه ساکتی... گفتم شاید اینبار بیای و با ما خوش بگذرونی.»
آسا آرام سرش را تکان داد.
«شاید یه وقت دیگه... الان نه.»
سوزی شانه بالا انداخت، اما نگاه کوتاهی به بخاری انداخت و لبخندش محو شد.
«باشه. خودت میدونی.»
و بعد، بدون آنکه چیز دیگری بگوید، اتاق را ترک کرد. آسا دوباره در پتوی گرمش فرو رفت و به پنجرهی بخارگرفتهی اتاق خیره شد.
زمستان، سردتر از همیشه، بیرون میتاخت… و در دلش هم، سرمایی آشنا آرامآرام بیدار میشد.
- ۹.۳k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط