منجمد شمالی
منجمد شمالی؛
جونگ کوک به منظره شهر خیره ماند. باد موهایش را پریشان میکرد و نگین های پیراهنش زیر نور مهتاب میدرخشیدند، آن پزشک جوان نمیدانست.. هیچ نمیدانست که خودش هم جزو لیست فراموشی های جونگ کوک قرار گرفته بود و میخواست از او هم فرار کند.
لرزشِ خفیف دستانش را در جیبهای شلوارش پنهان کرد. سکوت آنقدر عمیق بود که صدای دوردستِ باد در اعماق دره به گوش میرسید. حرف تهیونگ که پیشنهادِ (بودن در کنارش) را داده بود،…
او میخواست فرار کند؛ نه فقط از مهمانی یا نگاههای سنگینِ افرادِ جین، بلکه از سنگینیِ انتظاراتی که روی شانههایش بود. و تهیونگ...؟
تهیونگ نزدیکترین شاهد به این تلاش تدریجی بود.
جونگ کوک بالاخره سرش را بلند کرد و به نیمرخِ متینِ تهیونگ خیره شد. در پرتوِ ضعیفِ مهتاب، خطوطِ صورتِ پزشک، نرم و در عین حال قاطع به نظر میرسید.
جونگ کوک با صدای خشداری زمزمه کرد: “فکر میکنی اینقدر سادهست؟ که فقط کنارِ کسی باشی و همهچیز درست بشه؟ من دارم از درون خالی میشم، تهیونگ. هر چی بیشتر سعی میکنم اون "کاپیتانِ شکستناپذیر" باقی بمونم، بیشتر از خودم دور میشم. و تو...”
مکثی کرد، نگاهش را گرفت و به چراغهای لرزانِ شهر دوخت. “تو حتی آخرین کسی نیستی که میخوام ذرهذره این شکسته شدن رو ببینی.”
تهیونگ تکخندهای زد که هیچ شباهتی به خندههای همیشگیاش نداشت؛ انگار در آن خنده، درکِ عمیقی از دردهای نهفته در کلمات جونگ کوک پنهان بود. او یک قدم به جونگ کوک نزدیکتر شد، فاصلهای که حالا مرزِ بینِ دو نفر را به حداقل رسانده بود.
“فکر کردی من چطور پزشک شدم، جونگ کوک؟ فکر کردی فقط با دیدنِ سلامتِ آدمها؟” صدایش نرم بود، اما سنگینیِ حقیقت را داشت. “من هر روز با ویرانیهای آدمها سروکار دارم. من شکسته شدن رو میشناسم، چون خودم بارها اون رو تجربه کردم. اینکه فکر کنی باید جلوی من تظاهر کنی، توهین به اون چیزیِ که بینِ ماست.”
جونگ کوک حس کرد سدی که در قلبش بنا کرده بود، با همین یک جمله، ترک خورد. او نمیخواست تهیونگ را در لیست «فراموشی»هایش بگذارد، اما از طرفی، وجودِ تهیونگ به یک آینه تبدیل شده بود؛ آینهای که حقیقتِ ناتوانِ جونگ کوک را بیپرده به او نشان میداد. او ترسیده بود؛ ترسی از جنسِ وابستگی.
جونگ کوک به سمت ماشین چرخید. دستش روی دستگیره بود که دوباره برگشت و به چشمهای تهیونگ نگاه کرد.
“اگه... اگه بگم که حتی از خودمم میخوام فرار کنم، باز هم میمونی؟”
تهیونگ نگاهش پر از اطمینان بود؛ دستانی که آماده بود تا تکههای روحِ جونگ کوک را بگیرد و نگذارد فرو بریزند.
تهیونگ خیلی آرام گفت: “من جایی نمیرم. حتی اون وقتی که بخوای از خودت فرار کنی، من میدونم کجا پیدات کنم... چون من هم همیشه همونجایی هستم که تو بودی؛ در عمق تنهایی.”
باد سردتر شد و پیراهنِ جونگ کوک را به تنش چسباند، اما گرمایِ نگاهِ تهیونگ، حتی در آن شبِ سرد، چیزی بود که جونگ کوک را از سقوطِ مطلق بازمیداشت. آن شب، آن دو در کنارِ پرتگاهِ تاریکِ شهر، میانِ سکوت و اعتراف، بیش از همیشه به هم نزدیک بودند.
...
#فیکشن #بی_تی_اس
جونگ کوک به منظره شهر خیره ماند. باد موهایش را پریشان میکرد و نگین های پیراهنش زیر نور مهتاب میدرخشیدند، آن پزشک جوان نمیدانست.. هیچ نمیدانست که خودش هم جزو لیست فراموشی های جونگ کوک قرار گرفته بود و میخواست از او هم فرار کند.
لرزشِ خفیف دستانش را در جیبهای شلوارش پنهان کرد. سکوت آنقدر عمیق بود که صدای دوردستِ باد در اعماق دره به گوش میرسید. حرف تهیونگ که پیشنهادِ (بودن در کنارش) را داده بود،…
او میخواست فرار کند؛ نه فقط از مهمانی یا نگاههای سنگینِ افرادِ جین، بلکه از سنگینیِ انتظاراتی که روی شانههایش بود. و تهیونگ...؟
تهیونگ نزدیکترین شاهد به این تلاش تدریجی بود.
جونگ کوک بالاخره سرش را بلند کرد و به نیمرخِ متینِ تهیونگ خیره شد. در پرتوِ ضعیفِ مهتاب، خطوطِ صورتِ پزشک، نرم و در عین حال قاطع به نظر میرسید.
جونگ کوک با صدای خشداری زمزمه کرد: “فکر میکنی اینقدر سادهست؟ که فقط کنارِ کسی باشی و همهچیز درست بشه؟ من دارم از درون خالی میشم، تهیونگ. هر چی بیشتر سعی میکنم اون "کاپیتانِ شکستناپذیر" باقی بمونم، بیشتر از خودم دور میشم. و تو...”
مکثی کرد، نگاهش را گرفت و به چراغهای لرزانِ شهر دوخت. “تو حتی آخرین کسی نیستی که میخوام ذرهذره این شکسته شدن رو ببینی.”
تهیونگ تکخندهای زد که هیچ شباهتی به خندههای همیشگیاش نداشت؛ انگار در آن خنده، درکِ عمیقی از دردهای نهفته در کلمات جونگ کوک پنهان بود. او یک قدم به جونگ کوک نزدیکتر شد، فاصلهای که حالا مرزِ بینِ دو نفر را به حداقل رسانده بود.
“فکر کردی من چطور پزشک شدم، جونگ کوک؟ فکر کردی فقط با دیدنِ سلامتِ آدمها؟” صدایش نرم بود، اما سنگینیِ حقیقت را داشت. “من هر روز با ویرانیهای آدمها سروکار دارم. من شکسته شدن رو میشناسم، چون خودم بارها اون رو تجربه کردم. اینکه فکر کنی باید جلوی من تظاهر کنی، توهین به اون چیزیِ که بینِ ماست.”
جونگ کوک حس کرد سدی که در قلبش بنا کرده بود، با همین یک جمله، ترک خورد. او نمیخواست تهیونگ را در لیست «فراموشی»هایش بگذارد، اما از طرفی، وجودِ تهیونگ به یک آینه تبدیل شده بود؛ آینهای که حقیقتِ ناتوانِ جونگ کوک را بیپرده به او نشان میداد. او ترسیده بود؛ ترسی از جنسِ وابستگی.
جونگ کوک به سمت ماشین چرخید. دستش روی دستگیره بود که دوباره برگشت و به چشمهای تهیونگ نگاه کرد.
“اگه... اگه بگم که حتی از خودمم میخوام فرار کنم، باز هم میمونی؟”
تهیونگ نگاهش پر از اطمینان بود؛ دستانی که آماده بود تا تکههای روحِ جونگ کوک را بگیرد و نگذارد فرو بریزند.
تهیونگ خیلی آرام گفت: “من جایی نمیرم. حتی اون وقتی که بخوای از خودت فرار کنی، من میدونم کجا پیدات کنم... چون من هم همیشه همونجایی هستم که تو بودی؛ در عمق تنهایی.”
باد سردتر شد و پیراهنِ جونگ کوک را به تنش چسباند، اما گرمایِ نگاهِ تهیونگ، حتی در آن شبِ سرد، چیزی بود که جونگ کوک را از سقوطِ مطلق بازمیداشت. آن شب، آن دو در کنارِ پرتگاهِ تاریکِ شهر، میانِ سکوت و اعتراف، بیش از همیشه به هم نزدیک بودند.
...
#فیکشن #بی_تی_اس
- ۳۹۲
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط