{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«امروز اولین روز دانشگاهته.»

«امروز اولین روز دانشگاهته.»
این فکر مثل یک سطل آب سرد روی سرش ریخت
امروز قرار بود اولین روز دانشگاهش باشد. روزی که هفته‌ها برایش برنامه‌ریزی کرده بود. روزی که باید لباس‌هایش را از قبل آماده کرده بود. روزی که باید با اعتماد به نفس و انرژی وارد می‌شد.
و حالا قرار بود با این چشمان قرمز و پف‌کرده آنجا برود؟
با این صورت رنگ‌پریده؟آهی کشید که در سینه‌اش مانده بود. صدایش در سرویس بهداشتی پیچید و برگشت.تقصیر خودش بود.می‌دانست.اگر دیشب زودتر می‌خوابید،اگر کتاب را کنار می‌گذاشت و می‌گفت بعدا می خوانم .. ..اما آن رمان.آن رمان ارزشش را داشت.کسی که سال‌ها منتظر کتابی از نویسنده مورد علاقه‌اش بوده، چگونه می‌تواند آن را نخوانده رها کند؟ کسی که بالاخره آن را پیدا کرده، چگونه می‌تواند بگذارد شب بگذرد و فردا بخواند جیمین این‌طور آدمی نبود.
جیمین کسی بود که وقتی کتابی را شروع می‌کرد، باید تمامش می‌کرد. باید می‌دانست سرانجام چه می‌شود. باید می‌دانست شخصیت‌ها چه سرنوشتی پیدا می‌کنند. باید می‌دانست...
و حالا این دانستن، بهایی داشت.
بهایی که الان باید می‌پرداخت.
آب را باز کرد. صدایش در سکوت سرویس بهداشتی بلند بود. آب سرد بود. خیلی سرد. صورتش را زیر آن گرفت و اجازه داد سرما تمام وجودش را بگیرد.
احساس خوبی داشت.
سرمایی که پوستش را می‌گزید. سرمایی که شاید بتواند ورم چشمانش را کمی کمتر کند. شاید بتواند قرمزی‌شان را کمی ببرد.
خیال‌بافی بود. خوب می‌دانست. اما به آن نیاز داشت.
مسواکش را برداشت. خمیر دندان را رویش گذاشت. سفید و فومی. بوی نعناع می داد. دندان‌هایش را مسواک زد. به آرامی. به آرامی.

این کارها را هر روز انجام می‌داد. این روتین بود. این چیزی بود که زندگی‌اش را می‌ساخت. کارهای کوچک و تکراری که روزها را به هم وصل می‌کردند....
بعد از آنکه روتینش را انجام داد
در سرویس بهداشتی را باز کرد و بیرون آمد. راهرو تاریک بود. پنجره‌ای که نور صبح را رد می‌کرد، تنها منبع روشنایی بود.
از پله‌ها پایین رفت...به سالن رسید. بوی قهوه ..بوی نان تست.
بوی صبحانه.
همه چیز مثل همیشه بود. همه چیز سر جایش بود.
پدر و مادرش پشت میز غذا نشسته بودند پدرش سرش پایین بود و. مادرش متوجه حضور جیمین شد ..
«جیمین! بالاخره بیدار شدی!»
صدای مادر گرم بود. مثل همیشه. گرم و پر از عشق. گرم و پر از آرامش بود ..
«زود باش بیا صبحانه بخور. امروز اولین روز دانشگاهته.»
جیمین سرش را تکان داد. قدم‌هایش را به سمت میز برد. صندلی را کشید و نشست.
«سلام پدر .»
پدرش سرش را بالا نیاورد.
مثل همیشه.
مثل همیشه نگاه نکرد. مثل همیشه جواب نداد. مثل همیشه مشغول چیزی بود که مهم‌تر از جیمین بود..قهوه..روزنامه...کار...هر چیزی.
جیمین به این سکوت عادت داشت. سال‌ها بود که این‌طور بود. از وقتی که خردسال بود. از وقتی که هنوز نمی‌فهمید چرا پدرش این‌طور است. از وقتی که فکر می‌کرد شاید روزی تغییر کند...اما تغییری نکرده بود.. جیمین یاد گرفته بود که امید نداشته باشد.
اما هنوز... هنوز نمی‌دانست چرا.
چرا پدرش این‌طور بود؟
چرا نگاهش نمی‌کرد؟
چرا حرفش را نمی‌زد؟
چرا...
شاید چون امگا بود؟
شاید چون ضعیف بود؟
شاید چون هیچ‌وقت نمی‌توانست جانشین پدرش باشد؟
شاید چون توی خاندان پارک امگا ها بی ارزشن؟
سوال‌هایی که جوابی نداشتند. سوال‌هایی که شاید هیچ‌وقت جوابی نخواهند داشت.
قاشق را برداشت.
مربا را گرفت.
نان تست را برداشت.
و شروع به خوردن کرد.
باید انرژی داشت. باید قوی می‌بود. امروز قرار بود دوست هاش رو ببینه ...
چشمش به ساعت دیواری افتاد.

``۷:۰۰``
بازم دیرش شده بود....



#یونمین #فیک#بدبختی#بی تی اس:تهکوک
دیدگاه ها (۱)

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 “𝑰 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒀𝒐𝒖”𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒هانا آن شب گریه نکرد.حداقل ...

🍓 مشتری همیشگی 🍰پارت ۳ روزها گذشت.مشتری ناشناس تقریباً هر دو...

از ترس تا اعتمادpart: 4 ...

آخرین بحث پارت ۱۳

p23صدای پسرش هنوز در گوشش بود.اما همین که در عمارت بسته شد، ...

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟗بعد از آن روز، یونا دیگر کمتر به قصر ...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 3 | دوباره، تو و مناز آن روز، جیمین کمی متفاوت شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط