عاشقم باش Part ۴۲
_تو فقط بخند!...صدای خنده هات آرومم میکنه رز من!
+تو هم همیشه کنارم بمون...حضورت دلگرمم میکنه مرد من!
دستشو نوازش وار پشت کمرم کشید و آروم پیشونیم رو بو.سید و به چشمام خیره شد:
_همیشه بمون...همیشه هستم!
آروم منو کشید توی بغلش و سرش رو برد توی گردنم و نفس کشید!
منم عطر تلخ و سرد مردونش رو وارد ریه هام کردم!
این حس امنیتش رو دوست دارم ولی امنیتش...برام بوی خطر میده!
اینکه ممکنه اتفاقات زیادی در آینده بیوفته ولی... کنارش هستم!
هرچی بشه کنارشم!
یکم که گذشت دستم رو چند بار زدم به شونش و سرم رو یکم بردم عقب که بهم نگاه کرد
+نظرت چیه یکم باهم بازی کنیم؟!
_بازی؟!...مگه بچه شدی؟!
+مگه بازی فقط برای بچه هاست؟!
_آره خب...معمولا بچه ها بازی میکنن!
+اگه اینطوره باشه!...من بچم!....حالا باهام بازی میکنی؟!
_..(خنده)..بگو ببینم بازیت چیه بچه کوچولو!
دستاش رو دور کمرم آزاد کرد که یکن رفتم عقب و بعد محکم زدم به سینش و گفتم:
+ تو گرگی!
بعد سریع دوییدن و رفتم عقب و برگشتم که دیدم با قیافه ی متعجب و خندون داره نگاهم میکنه!
وایستادم و دسا به کمر شدم و با اخم بهش خیره شدم و بخاطر اینکه ازش دور شده بودن داد زدم:
+چرا نمیای دنبالم آقا گرگه؟!
یهویی شروع کرد به دوییدن که ترسیدم و پا به فرار گذاشتم!
انقدر تند می دوییدم که نفسم بالا نمیومد!
لعنتی فکر نمیکردم انقدر سریع باشه!
سرمو به اطراف چرخوندم و یه فضای خوب برای قایم شدن پیدا کردم و خیلی سریع پناه گرفتم تا یه نفس بگیرم!
وقتی نشستم و نفسم جا اومد تازه متوجه شدم صداش نمیاد!
چرا نیست؟!
سرم رو بلند کردم و به دور و بر نگاه گردم ولی هیچی ندیدم!
یکم از جام بلند شدم تا دیدم بهتر بشه و وقتی کامل سر جام وایستادم یهو دستم کشیده شد و محکم از پشت توی بغل یکی فرو رفتم!
سرشو برد توی گردنم و آروم گازم گرفت که آخم در اومد!
سرشو بلند کرد و دم گوشم با صدای بم و خش داری پچ زد:
_گرفتمت خانم گرگه!
+آخ جونگ کوک!...دردم اومد!...آخه این چه کاریه که انجام دادی؟!
_ببخشید خانم گرگه ولی باید این کار رو می کردم!
+چرا اونوقت؟!
_چون ما گرگ ها باید روی جفتمون نشان گذازی کنیم تا یوقت کس دیگه ای جرات نزدیک شدن نکنه!
+نشون گذاری؟! یعنی الان...یعنی الان...
_یعنی الان یه اثر هنری خیلی زیبا روی گردنته!
+جونگ کووووووووووووووووک!
_...(قهقه)...جانم زندگییی!
+من فردا باید بیام سر کار!
_خب بیا!...مگه من گفتم نیا؟!
+ خب اینجوری که نمیتونم بیام!
_اتفاقا میای!...همه باید ببینن لی ا.ت مال منه!
+جونگ کوک!...بخاطر تو باید فردا لباس یقه دار بپوشم!
_به هیچ عنوان!....حق پوشوندنش رو نداری!
+چرا؟!...بخدا زشته! یکی میبینه برامون داستان میشه!
_اون یکی غلط کرده برامون داستان درست کنه!...زنمی و این چیزا هم طبیعیه!
+وای خدا از دست تو!...الان میگی چیکار کنم؟! فردا که نمیشه اینجوری بیام شرکت!
خندید و روی رد گازش رو چند بار پشت سر هم بو.سید و منو توی بغلش به طرفین حرکت داد و صورتشو چسبوند به صورتم!
_خانمم خودشو ناراحت نکنه!...تا فردا یه فکری براش میکنیم عروسک!
___________________________________________
لایک و کامنت ها به ۲۰ نرسید ولی....
به درخواست چندتا از خوشگلام پارت جدید رو گذاشتم😊
+تو هم همیشه کنارم بمون...حضورت دلگرمم میکنه مرد من!
دستشو نوازش وار پشت کمرم کشید و آروم پیشونیم رو بو.سید و به چشمام خیره شد:
_همیشه بمون...همیشه هستم!
آروم منو کشید توی بغلش و سرش رو برد توی گردنم و نفس کشید!
منم عطر تلخ و سرد مردونش رو وارد ریه هام کردم!
این حس امنیتش رو دوست دارم ولی امنیتش...برام بوی خطر میده!
اینکه ممکنه اتفاقات زیادی در آینده بیوفته ولی... کنارش هستم!
هرچی بشه کنارشم!
یکم که گذشت دستم رو چند بار زدم به شونش و سرم رو یکم بردم عقب که بهم نگاه کرد
+نظرت چیه یکم باهم بازی کنیم؟!
_بازی؟!...مگه بچه شدی؟!
+مگه بازی فقط برای بچه هاست؟!
_آره خب...معمولا بچه ها بازی میکنن!
+اگه اینطوره باشه!...من بچم!....حالا باهام بازی میکنی؟!
_..(خنده)..بگو ببینم بازیت چیه بچه کوچولو!
دستاش رو دور کمرم آزاد کرد که یکن رفتم عقب و بعد محکم زدم به سینش و گفتم:
+ تو گرگی!
بعد سریع دوییدن و رفتم عقب و برگشتم که دیدم با قیافه ی متعجب و خندون داره نگاهم میکنه!
وایستادم و دسا به کمر شدم و با اخم بهش خیره شدم و بخاطر اینکه ازش دور شده بودن داد زدم:
+چرا نمیای دنبالم آقا گرگه؟!
یهویی شروع کرد به دوییدن که ترسیدم و پا به فرار گذاشتم!
انقدر تند می دوییدم که نفسم بالا نمیومد!
لعنتی فکر نمیکردم انقدر سریع باشه!
سرمو به اطراف چرخوندم و یه فضای خوب برای قایم شدن پیدا کردم و خیلی سریع پناه گرفتم تا یه نفس بگیرم!
وقتی نشستم و نفسم جا اومد تازه متوجه شدم صداش نمیاد!
چرا نیست؟!
سرم رو بلند کردم و به دور و بر نگاه گردم ولی هیچی ندیدم!
یکم از جام بلند شدم تا دیدم بهتر بشه و وقتی کامل سر جام وایستادم یهو دستم کشیده شد و محکم از پشت توی بغل یکی فرو رفتم!
سرشو برد توی گردنم و آروم گازم گرفت که آخم در اومد!
سرشو بلند کرد و دم گوشم با صدای بم و خش داری پچ زد:
_گرفتمت خانم گرگه!
+آخ جونگ کوک!...دردم اومد!...آخه این چه کاریه که انجام دادی؟!
_ببخشید خانم گرگه ولی باید این کار رو می کردم!
+چرا اونوقت؟!
_چون ما گرگ ها باید روی جفتمون نشان گذازی کنیم تا یوقت کس دیگه ای جرات نزدیک شدن نکنه!
+نشون گذاری؟! یعنی الان...یعنی الان...
_یعنی الان یه اثر هنری خیلی زیبا روی گردنته!
+جونگ کووووووووووووووووک!
_...(قهقه)...جانم زندگییی!
+من فردا باید بیام سر کار!
_خب بیا!...مگه من گفتم نیا؟!
+ خب اینجوری که نمیتونم بیام!
_اتفاقا میای!...همه باید ببینن لی ا.ت مال منه!
+جونگ کوک!...بخاطر تو باید فردا لباس یقه دار بپوشم!
_به هیچ عنوان!....حق پوشوندنش رو نداری!
+چرا؟!...بخدا زشته! یکی میبینه برامون داستان میشه!
_اون یکی غلط کرده برامون داستان درست کنه!...زنمی و این چیزا هم طبیعیه!
+وای خدا از دست تو!...الان میگی چیکار کنم؟! فردا که نمیشه اینجوری بیام شرکت!
خندید و روی رد گازش رو چند بار پشت سر هم بو.سید و منو توی بغلش به طرفین حرکت داد و صورتشو چسبوند به صورتم!
_خانمم خودشو ناراحت نکنه!...تا فردا یه فکری براش میکنیم عروسک!
___________________________________________
لایک و کامنت ها به ۲۰ نرسید ولی....
به درخواست چندتا از خوشگلام پارت جدید رو گذاشتم😊
- ۱۴.۸k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط