{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 167
با صدای گریه ی نوزاد بیدار شد و از طرفی هم سرو صدای بیرون رو عصابش بود.
بچه رو بغل گرفت و تکونش داد و از جاش بلند شد از اتاق بیرون رفت و از بالا به سالن نگاه کرد...ائویی توی خونه میدوید و بازی میکرد که با جیغ و داد هاش همراه بود لوکا و اکوتاگاوا روی مبل نشسته بودن و برگه ها رو بالا پایین میکردن و خدمتکارا هم مشغول تمیز کاری بودنو کریس هم حضور داشت البته رو به روی لوکا و یوکی روی مبل لم داده بود و در سکوت قهوه می‌خورد.
از پله ها پایین رفت که یوکی با دیدن چویا لبخندی زد و قهوه اش رو روی میز گذاشت و بلند شد.
+ صبح بخیر یوکی سان
" دیگه ظهر شده... "
خنده ی ساختگی ای کرد و دوباره گفت
" میتونم...هیرویا رو بغل کنم؟ "
چویا با نگاهش تو خونه دنبال دازای می‌گشت و همونطور که نگاهش جای دیگه بود گفت
+ البته
یوکی نوزاد چند روزه رو بغل گرفت و به صورتش خیره شد و بعد لپش رو بوسید.
چویا سمت لوکا رفت و گفت
+ دازای کجاست؟
صدای قدم ها به گوش رسید...
_ اینجام!
لوکا نفس عمیقی کشید و بلند شد گفت
" من باید برم مافیا...کلی کاغذ بازی دارم که باید انجام بدم "
صدای سرد دازای تو سالن پیچید
_ هیچ جا نمیری...
نگاهشو به مادرش داد و بعد هیرویا
_ کی به تو اجازه داد هیرویا رو لمس کنی؟
+ من اجازه دادم...مشکل چیه؟
صداش سرمای عجیبی داشت و این سرما تن چویا رو میلرزوند
نگاهش هم به اندازه لحن و صداش سرد و بی روح بود و مشخص بود ساعت هاست که نخوابیده
_ کسی که اجازه ای نداره نمیتونه به بقیه اجازه کاری رو بده
+ منظورت چیه؟‌
هیرویا صدای گریه اش بلند شد که چویا رفت سمتش تا بگیرتش اما دختر خدمتکاری پسرش رو بغل کرد و دازای خطاب به خدمتکار گفت
_ برو اتاق هیرویا...مراقبش باش
" بله دازای ساما "
چویا نگهش داشت و گفت
+ هی صبر کن...اون گشنشه...باید بهش...
_ دیگه کافیه...مطمئن شو که دیگه اجازه دیدنش رو هم نداری
چویا خنده ای کرد و سمتش رفت و تا خواست دستش رو بگیره دازای عقب کشید.
دستشو رو چونه اش گذاشت و با چشمای سرخش به چشمای آبی رنگ چویا خیره شد
_ دیشب...این تن مال من بود...
دستش رو روی کبودی گردنش کشید و یهو انگشتاش رو دور گردنش حلقه کرد و فشرد
_ اما حالا از عمارت من گم میشی...برگه طلاق رو هم امضا میکنی و مطمئن میشم که دیگه هیچوقت چشمم بهت نیوفته
+ چ...چی داری میگی...
_ از خودم چندشم میشه که عاشق دشمنم شدم...حتی از این دشمن یه بچه هم دارم
هولش داد که روی زمین افتاد و دازای نگاهشو به سقف داد و نفس عمیقی کشید و بعد خندید
_ چی میخواستی که من برات نکردم...من برات تغییر کردم...اونوقت تو با دشمن من همدست میشی و تنها کسی که داشتم رو ازم میگیری...مدیر گفت من باور نکردم...گفتم چویای من اینطوری نیست...
انگار که یه آب یخ ریخته باشن روش خشک شد و لوکا سرشو انداخت پایین
_ همتون گمشید
آروم گفت که همه سالن رو ترک کردن و حالا دو نفر اونجا حضور داشت
_ همه چی رو دیدم...همه چی رو شنیدم...اینکه تو باهاش کار میکردی اینکه تو ریو رو کشتی...اینکه از اعتماد من سو استفاده کردی...اگه بدترین و کثیف ترین آدمی باشم که تا به حال وجود داشته باشه اما حسم بهت پاک بود...از این بابت مطمئنم
+ اشتباه فکر میکنی...
_ ببند دهنتو...زود از عمارت من گمشو بیرون...نه مافیا نه عمارت و نه هر جای دیگه نمیخوام ببینمت
+ بهم گوش بده...بزار حرف بزنم اونطوری که فکر میکنی نیست...من هربار خواستم بیام و بهت بگم اما ترسیدم...از تو ترسیدم
روی زمین نشست و سرشو بین دستاش گرفت و گفت
_ بنال...هر چی میخوای بگو و بعد گمشو
زمزمه کرد و چویا رو به روش نشست
+ اونموقع ای که فکر میکردی من مردم...در اصل توسط مدیر شکنجه شدم...اون گفت میخواد تورو بکشه...ترسیدم اما شرط گذاشت...
_________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳۸)

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط