Arahabaki

( بازنویسی شده)
*** ۷ ماه بعد، دازای

۷ ماه شد ، ۷ ماه از
رفتن تنها فرشته ی زندگیم
یگفت تا همین حالا هم ازش متنفر بودم

*** ۴ ماه قبل

توی اتاق کشاید اگر پیشگو واقعیت رو ن
مارم بودم و داشتم فکر میکردم آراهاباکی کجا میتونه رفته باشه

پیشگو: هنوز دنبالشی؟
دازای: پیشگو؟ تو …تو میدونی کجاست؟
ای: هه..چی؟
پیشگو: پدر و مادرت رو چویا نپیشگو: بله ، حتی خودم کمک کردم فرار کنه
دازای: چی؟ چرا؟
پیشگو: نمیتونستم بزارم یه فرشته بین این همه شیطان باشه
دا
زکشت دازای…

*** ۱۷سال قبل ، پیشگو

پادشاه و ملکه به خونه ی یک روستایی رفتن اونها به طبق پیشگویی برای درمان پسرشون باید یک موهبت دار رو قربانی می‌کردند ، اون روستایی فرزند تازه متولد شده اش رو نداد ، پس پادشاه و ملکه روستا رو به آتش کشیدن ولی فرزند تازه متولد شده رو من نجات دادم
ریکُ تیره من هستی کجا »

داون رو توی جنگل بزرگ کردم
پادشاه و ملکه فهمیدند که به زور نباید کسی رو قربانی کرد و در اثر زورگویی به افراد بی گناه در همون روستا مردند و پسرشون نجات یافت

*** زمان حال، دازای

رفتم به جنگل همون جنگلی که برای اولین بار چویا رو دیدم ، رفتم جلو تر که صدای آوازی شندیدم « تو دنیای ت
اازای: چویا؟

با ترس از روی زمین بلند شد و به سمتم برگشت
موهایی مثل غروب آفتاب ، چشمان اقیانوسی و پوست سفید و شکم برآمده‌ای که مشخص بود

دازای: چویا ، اون…
چویا: جلو نیا

میدونستم میخواد چیکار کنه پس نزدیکش شدم که یهو بیهوش شد و سریع بغلش کردم، قطعا کار پیشگو بود

*** قصر

با عشق بهش نگاه میکردم که آروم چشماش رو باز کرد

دازای: چه عجب، خوب خوابیدید؟
چویا: میخوای چیکار …
دازای: فهمیدم ، همه چیز رو
چویا: همه چیز؟
دازای: آره
چویا: اوففف آخیش

خنده ای کردم به چشماش نگاه کردم

دازای: فرشته های من

وبعد هم دیگه رو بوسیدیم

پایان^_^
دیدگاه ها (۱)

꧁عمارت عشق꧂Part number 35(پارت اخر-)"خب، ناکاهارا سان، شما.....

You are mine...⁴[ویو نیلا]بعد از اینکه همه رفتن،جونگکوک از ر...

Arahabaki

Silent song

ماه من

رمان سوکوکو 10

دیوانگی

ابلیس

اسم فیک :عشق رویایی ویو شب _داخل مخل اقامتم داشتم یه سری نام...

جادو ملکه جنگل ۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط