Arahabaki

( بازنویسی شده)
*** ۱ ماه بعد، چویا

۱ ماه گذشت ، ۱ ماه از زمانی که هم دیگه رو توی جنگل دیدیم گذشت ، و حالا توی قصر زندگی میکنم بدون اینکه کسی بدونه من یه هیولام
توی جنگل قدم میزدم که پیشگو اومد سمتم، یه زن خیلی مسن بود

چویا: س…سلام
پیشگو: سلام پسرم ، چطوری؟
چویا: ممنون
پیشگو: به عنوان یه هیولا خیلی زیبایی

متعجب نشدم خب اون پیشگو بود

چویا: متشکرم
پیشگو: اووووو بزار ببینم

اومد نزدیکم و دستش رو روی شکمم گذاشت

چویا: چیزی شده؟
پیشگو: تو یه موجود کوچولو رو داری با خودت حمل میکنی
چویا: چی؟
پیشگو: تو ۱ ماهه که از دازای اوسامو بارداری

متعجب و خوشحال شدم ، میخواستم برم به دازای بگم

پیشگو: مواظب باش چویا، یکی هست که میدونه تو هیولایی و دروغی داره که همه باور میکنن

منظورش رو نفهمیدم ولی وقتی برگشتم نیست شده بود ، رفتم توی قصر پیش دازای، سیگما کنارش ایستاده بود

چویا: دازای، به خبری برات دارم، من…
دازای: تقصیر تو بود؟
چویا: چی؟
دازای: تقصیر تو بود؟

تمام حرفاش با داد بود ، چرا؟

دازای: چند سال پیش شاه و ملکه ، پدر و مادرم رو تو کشتی؟
چویا: من …میتونم توضیح بدم
دازای: چه توضیحی داری بدی ؟ تو اونا رو کشتی … هه البته تعجبی نداره ذاتت همینه تو آراهاباکی هستی همینی تو…
چویا: حرف هایی نزن که پشیمون بشی
دازای: تو یه هیولایی ، یه شیطان … تو خود جهنمی

چشمام پر از اشک شد و بغض کرده بودم

دازای: نگهباناااا ، آراهاباکی رو ببرید اعدام کنید
چویا: چی؟ نه، دازای

از دست هام گرفتن و میخواستن ببرن

دازای: یا نه ، یه مراسم مجلل برای اعدامش آماده کنید

منو بردن توی زندان انداختن

چویا: ولم کنید ، لطفااااا
نگهبان ۱: هه، اونوقت چرا؟
چویا: من حامله ام
نگهبان۲: اووووو جدی؟ خب نظرت چیه سقطش کنیم؟
چویا: چی؟ نه

اونا خندیدن و با قفل کردن در سلول رفتن
یه گوشه نشستم و زانو هام رو بغل کردم و گریه میکردم

پیشگو: بهت گفتم
چویا: پی…پیشگو؟
پیشگو: من بهت کمک میکنم چویا ، ولی تو مراسم اعدامت
چویا: چی؟ بچم… بلایی که…
پیشگو: نه چویا ، ولی تو باید بری جنگل و اونجا بمونی و اگر دوباره دازای رو دیدی ازش فرار کنی
چویا: چ…چشم

*** مراسم اعدام، دازای

همه جمع شده بودن ، آراهاباکی رو آوردن
با دستور من اعدامش کردن ولی با رعد و برق محو شد

دازای: پیداش کنید

ادامه دارد…
دیدگاه ها (۰)

رمان سوم پارت بیست و یکم 😐در کمال تعجب ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

ابلیس

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

ابلیس

ابلیس

[•] عمارت عشق [•] part ²²اتوکو:«عا... ببینم گفتی چند سالته؟»...

این قسمت گاو یوکوهاما (سناریو طنز دازای و چویا)

یک سگ زیادی ولگرد

«سوگند عشق»¹:partباران تازه بند آمده بود.کوچه‌های قدیمی یوکو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط