Silent song
( بازنویسی شده)
***۷ ماه بعد ، چویا
الان دقیقا ۹ ماهه ک
ه باردارم ولی از دازای اوسامو هیچ خبری نیست ، دیگه همه میدونن که میتونم حرف بزنم
که وسط راه دازای اوسامو رو دیدم کجنسیت بچه ام پسره ولی کسی نمیدونه
میخواستم برم دکتر ببینم زمان دقیق زایمان کی هست
ه داره میاد سمتم
دازای: کجا؟
چویا: به تو چه؟
میخواستم برم که دستم رو گرفت
دازای: اون بچه ای که توی شکمته مال منم هست
ر کرده میتونه دازای روچویا: بچه ی سیگما چی؟
دازای: اسمشو نیار
*** ۳ روز پیش، دازای
از شرکت برگشتم و میخواستم برم توی اتاق که
سیگما: چویا ف
ک ازم بگیره … مجبور شدم بگم حامله ام … الان فکر میکنه ۸ ماهشه … دازای؟ نه نمیفهمه … حالا باید ببینم چجوری بچه ی چویا رو بکشم
حدس اینکه دروغ میگفت رو زده بودم ولی تصور اینکه بچه ی منو بکشه خیلی براش سنگین تموم میشه ، رفتم توی اتاق
سیگما: دا…دازای؟
دازای: با کی داری حرف میزنی که انقدر راحتی؟
سیگما: ش…شنیدی؟
دازای: آره
سیگما: تا کجاش؟
دازای: تا اون جایی که باید
رفتم نزدیکش و موهاش رو گرفتم و کشون کشون پرتش کردم بیرون
*** زمان حال ، چویا
به راهم ادامه د
ادم که یهو …
چویا: ک…کیسه آبم
یهو دیدم رو هوام دازای بغلم کرده بود ، منو برد سمت ماشین و شروع به رانندگی کرد
دازای: خوبی؟
چویا: آره فعلا دردم شروع نمیشه …واااااااای
دازای: چیشد؟
چویا: شروع شددددد
دازای: نفس بگیر دم ، بازدم
*** بیمارستان ،دازای
منتظر بودم که دکتر بیاد که صدای گریه ی نوزاد همه جا پیچید
آوردنش بیرون ، این… این چه کوچولوعه …یعنی این بچه ی منه؟
چویا رو آوردن بیهوش بود بردنش اتاق
حدود یه ساعت بعد بهوش اومد
چویا: دازای؟
دازای: هیشششش
پسرمون رو توی بغلم گرفتم و بهش نشون دادم
دازای: موهاش شبیه منه
متاسفم، بابت همه حرف هام هچویا: آره چشماش چه رنگیه؟
دستم رو بالای چشماش گرفتم
دازای: اقیانوسی، دقیقا مثل خودت
گونه هاش سرخ شد
*** شب ، چویا
چویا: دازای اگر میخوای میتونی بری
دازای: چی؟ نه ، میخوام پیش تو و پسرمون بمونم
از حرفش خوشم اومد و لبخندی زدم
اومد جلو و دستم رو گرفت
دازای: چویا من
مه ی کار هام ،متاسفم، من تازه فهمیدم که چقدر عاشقتم
حرف هاش خیلی خوب بود پ احساس خوبی داشتم
*** ۳ روز بعد ، عمارت اوسامو، دازای
چویا مرخص شد و دوباره ازدواج کردیم و کنار هم زندگی میکنیم
رفتیم روی تخت پیش پسرمون و دراز کشیدیم
دازای: عاشقتونم
چویا: من بیشتر
خوابیدیم
ساعت حدود ۴ صبح بود که از خواب بیدار شدم
ا اشک از چشماش اومد و به هق هق افتاد ، نمیتسیگما اینجا بود با یه اسلحه و پسرم توی بغلش
چویا بیدار شد و این صحنه رو دید
چویا: س…سیگما…آ…آروم باش…ب…ببین…ب…بیا…حرف…حرف بزنیم
سیگما: حرف؟ نه، نه نه نه ، تو عشقم رو ازم گرفتی ، منم انتقام میگیرم
دازای: سیگما…آ…آروم باش ، پسر ما رو بده حرف میزنیم
سیگما: نه، این پسر تو و چویا نیست … پسر منو توعه
دازای: ب…باشه
چو
یونست چیزی بگه که سیگما دوید و رفت چویا رفت دنبالش و منم رفتم
رسیدیم به صخره رسیدیم ، پسرمون اونجا بود چویا رفت بغلش کرد و بوش کرد
چویا: خو… خوبه
سیگما: دازای!
به پشت سرم نگاه کردم
سیگما: آرزوی یه عمر بدبختی برات
بنگ بنگ بنگ
شلیک کرد ، چویا درحالی پسرمون بغلش بود به زمین افتاد
دازای: نههههههههههههه
رفتم سمتشون چویا رو بغل کردم که دستش رو روی گونه ام گذاشت
دازای: نه نه نه
چویا: دا…دازای… عا…عاشقتم
دستش افتاد روی زمین ، توی یه لحظه دوتا فرشته از زندگیم رفتن…
که ناگهان…
ادامه دارد…
***۷ ماه بعد ، چویا
الان دقیقا ۹ ماهه ک
ه باردارم ولی از دازای اوسامو هیچ خبری نیست ، دیگه همه میدونن که میتونم حرف بزنم
که وسط راه دازای اوسامو رو دیدم کجنسیت بچه ام پسره ولی کسی نمیدونه
میخواستم برم دکتر ببینم زمان دقیق زایمان کی هست
ه داره میاد سمتم
دازای: کجا؟
چویا: به تو چه؟
میخواستم برم که دستم رو گرفت
دازای: اون بچه ای که توی شکمته مال منم هست
ر کرده میتونه دازای روچویا: بچه ی سیگما چی؟
دازای: اسمشو نیار
*** ۳ روز پیش، دازای
از شرکت برگشتم و میخواستم برم توی اتاق که
سیگما: چویا ف
ک ازم بگیره … مجبور شدم بگم حامله ام … الان فکر میکنه ۸ ماهشه … دازای؟ نه نمیفهمه … حالا باید ببینم چجوری بچه ی چویا رو بکشم
حدس اینکه دروغ میگفت رو زده بودم ولی تصور اینکه بچه ی منو بکشه خیلی براش سنگین تموم میشه ، رفتم توی اتاق
سیگما: دا…دازای؟
دازای: با کی داری حرف میزنی که انقدر راحتی؟
سیگما: ش…شنیدی؟
دازای: آره
سیگما: تا کجاش؟
دازای: تا اون جایی که باید
رفتم نزدیکش و موهاش رو گرفتم و کشون کشون پرتش کردم بیرون
*** زمان حال ، چویا
به راهم ادامه د
ادم که یهو …
چویا: ک…کیسه آبم
یهو دیدم رو هوام دازای بغلم کرده بود ، منو برد سمت ماشین و شروع به رانندگی کرد
دازای: خوبی؟
چویا: آره فعلا دردم شروع نمیشه …واااااااای
دازای: چیشد؟
چویا: شروع شددددد
دازای: نفس بگیر دم ، بازدم
*** بیمارستان ،دازای
منتظر بودم که دکتر بیاد که صدای گریه ی نوزاد همه جا پیچید
آوردنش بیرون ، این… این چه کوچولوعه …یعنی این بچه ی منه؟
چویا رو آوردن بیهوش بود بردنش اتاق
حدود یه ساعت بعد بهوش اومد
چویا: دازای؟
دازای: هیشششش
پسرمون رو توی بغلم گرفتم و بهش نشون دادم
دازای: موهاش شبیه منه
متاسفم، بابت همه حرف هام هچویا: آره چشماش چه رنگیه؟
دستم رو بالای چشماش گرفتم
دازای: اقیانوسی، دقیقا مثل خودت
گونه هاش سرخ شد
*** شب ، چویا
چویا: دازای اگر میخوای میتونی بری
دازای: چی؟ نه ، میخوام پیش تو و پسرمون بمونم
از حرفش خوشم اومد و لبخندی زدم
اومد جلو و دستم رو گرفت
دازای: چویا من
مه ی کار هام ،متاسفم، من تازه فهمیدم که چقدر عاشقتم
حرف هاش خیلی خوب بود پ احساس خوبی داشتم
*** ۳ روز بعد ، عمارت اوسامو، دازای
چویا مرخص شد و دوباره ازدواج کردیم و کنار هم زندگی میکنیم
رفتیم روی تخت پیش پسرمون و دراز کشیدیم
دازای: عاشقتونم
چویا: من بیشتر
خوابیدیم
ساعت حدود ۴ صبح بود که از خواب بیدار شدم
ا اشک از چشماش اومد و به هق هق افتاد ، نمیتسیگما اینجا بود با یه اسلحه و پسرم توی بغلش
چویا بیدار شد و این صحنه رو دید
چویا: س…سیگما…آ…آروم باش…ب…ببین…ب…بیا…حرف…حرف بزنیم
سیگما: حرف؟ نه، نه نه نه ، تو عشقم رو ازم گرفتی ، منم انتقام میگیرم
دازای: سیگما…آ…آروم باش ، پسر ما رو بده حرف میزنیم
سیگما: نه، این پسر تو و چویا نیست … پسر منو توعه
دازای: ب…باشه
چو
یونست چیزی بگه که سیگما دوید و رفت چویا رفت دنبالش و منم رفتم
رسیدیم به صخره رسیدیم ، پسرمون اونجا بود چویا رفت بغلش کرد و بوش کرد
چویا: خو… خوبه
سیگما: دازای!
به پشت سرم نگاه کردم
سیگما: آرزوی یه عمر بدبختی برات
بنگ بنگ بنگ
شلیک کرد ، چویا درحالی پسرمون بغلش بود به زمین افتاد
دازای: نههههههههههههه
رفتم سمتشون چویا رو بغل کردم که دستش رو روی گونه ام گذاشت
دازای: نه نه نه
چویا: دا…دازای… عا…عاشقتم
دستش افتاد روی زمین ، توی یه لحظه دوتا فرشته از زندگیم رفتن…
که ناگهان…
ادامه دارد…
- ۴۱.۲k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط