رمان سوکوکو 10
زیر نور ماه ᴘᴀʀᴛ 10:
کاتازاکی: بازی تمومه.. ناکاهارا چویا..
'نوازش یخزده'
«5 مارس، ویو دازای»
اتسوشی و اکوتاگاوا به زور دنبالم راه افتادن و مجبور شدم بهشون بگم که دارم برا نجات چویا میرم
توی راه کلی دعوا و بحث کردند.. دیوونه شدم از دستشون
(توی راه)...
+ میخاستم تنها بیام
اتسوشی: نه دازای سان شما حالتون هنوز خوب نشده..
اکوتاگاوا: درسته دازای سان بسپریدش به من.. من هر کمکی از دستم بر بیاد براتون انجام میدم
اتسوشی: منظورت ماست دیگه؟
اکو: نه من به تو اعتماد ندارم..
اتسو: تو خیلی..
دازای: ای بابااا.. از همینجا برمیگردم یوکوهاما پرتتون میکنم پاییناا.
اکو: ببخشید دیگ تکرار نمیشه.. هرچند چشمم اب نمیخوره ببرنما بتونه..
با چشم غره ای که بهش رفتم حرفشو قطع کرد و سرشو پایین انداخت
از کاراشون خندم میگرفت ولی اونقدی نگران بودم که نمیتونستم بخندم..
+ امیدوارم اتفاقی براش نیفتاده باشه
اتسو: امم ولی دازای سان قدرت کاتازاکی چیه که انقد شما رو ترسونده؟
+ اون؟ خب.. موهبتش با کشیدن دستش روی سر قربانی شروع میشه..
«ویو چویا»
+ اخخ سرم..
چشمامو اروم باز کردم.
همه جا تار بودو نمیتونستم چیزی ببینم.
یوشی: هی پسره..
چویا: این صداا.. یوشی، تویی؟
- اره.. اسمت چی بود؟ اها چویا.. از سرت خون میاد.. خوبی؟
خاستم دستمو بزارم رو سرم ولی دستامو به صندلی بسته بودن
کم کم تاری چشمام خوب شد و یوشی رو نگاه کردم. اونو هم بسته بودن.
سرم درد میکرد. باید یجوری از این سازمان لعنتی بیرون میرفتم.. ولی اینقد خسته بودم که حتی نمیتونستم از قدرتم استفاده کنم..
+ اووف دیشب چی شد.. اون عوضی، دستشو رو سرم کشید و بیهوش شدم..
بعد از چند دقیقه در باز شد
کاتازاکی: چه عجب بیدار شدی
چویا: عوضی تو میدونی من کیم؟ من نابغه جاذبه ام ناکاهارا چویاا
کاتازاکی: اها چ جالب.. خب حالا ک چی
چویا: وقتی زدم لهت کردم میفهمی نباید سر به سرم میزاشتی..
'افزایش.. شدت جاذبه زمین'
«ویو دازای»
اتسو: بعد چی میشه؟
دازای: قربانی چند ساعت بیهوش میشه و...
«ویو چویا»
چشمامو بستم و از همه زورم استفاده کردم تا با جاذبه طنابارو پاره کنم ولی..
چویا: اینجا چه خبره...
کاتازاکی یه نیشخند وحشتناک زد و اومد جلوم وایساد..
«ویو دازای»
+ و بعد از اون.. موهبت فرد قربانی برای همیشه ازش گرفته میشه...
کاتازاکی: بازی تمومه.. ناکاهارا چویا..
'نوازش یخزده'
«5 مارس، ویو دازای»
اتسوشی و اکوتاگاوا به زور دنبالم راه افتادن و مجبور شدم بهشون بگم که دارم برا نجات چویا میرم
توی راه کلی دعوا و بحث کردند.. دیوونه شدم از دستشون
(توی راه)...
+ میخاستم تنها بیام
اتسوشی: نه دازای سان شما حالتون هنوز خوب نشده..
اکوتاگاوا: درسته دازای سان بسپریدش به من.. من هر کمکی از دستم بر بیاد براتون انجام میدم
اتسوشی: منظورت ماست دیگه؟
اکو: نه من به تو اعتماد ندارم..
اتسو: تو خیلی..
دازای: ای بابااا.. از همینجا برمیگردم یوکوهاما پرتتون میکنم پاییناا.
اکو: ببخشید دیگ تکرار نمیشه.. هرچند چشمم اب نمیخوره ببرنما بتونه..
با چشم غره ای که بهش رفتم حرفشو قطع کرد و سرشو پایین انداخت
از کاراشون خندم میگرفت ولی اونقدی نگران بودم که نمیتونستم بخندم..
+ امیدوارم اتفاقی براش نیفتاده باشه
اتسو: امم ولی دازای سان قدرت کاتازاکی چیه که انقد شما رو ترسونده؟
+ اون؟ خب.. موهبتش با کشیدن دستش روی سر قربانی شروع میشه..
«ویو چویا»
+ اخخ سرم..
چشمامو اروم باز کردم.
همه جا تار بودو نمیتونستم چیزی ببینم.
یوشی: هی پسره..
چویا: این صداا.. یوشی، تویی؟
- اره.. اسمت چی بود؟ اها چویا.. از سرت خون میاد.. خوبی؟
خاستم دستمو بزارم رو سرم ولی دستامو به صندلی بسته بودن
کم کم تاری چشمام خوب شد و یوشی رو نگاه کردم. اونو هم بسته بودن.
سرم درد میکرد. باید یجوری از این سازمان لعنتی بیرون میرفتم.. ولی اینقد خسته بودم که حتی نمیتونستم از قدرتم استفاده کنم..
+ اووف دیشب چی شد.. اون عوضی، دستشو رو سرم کشید و بیهوش شدم..
بعد از چند دقیقه در باز شد
کاتازاکی: چه عجب بیدار شدی
چویا: عوضی تو میدونی من کیم؟ من نابغه جاذبه ام ناکاهارا چویاا
کاتازاکی: اها چ جالب.. خب حالا ک چی
چویا: وقتی زدم لهت کردم میفهمی نباید سر به سرم میزاشتی..
'افزایش.. شدت جاذبه زمین'
«ویو دازای»
اتسو: بعد چی میشه؟
دازای: قربانی چند ساعت بیهوش میشه و...
«ویو چویا»
چشمامو بستم و از همه زورم استفاده کردم تا با جاذبه طنابارو پاره کنم ولی..
چویا: اینجا چه خبره...
کاتازاکی یه نیشخند وحشتناک زد و اومد جلوم وایساد..
«ویو دازای»
+ و بعد از اون.. موهبت فرد قربانی برای همیشه ازش گرفته میشه...
- ۱۹.۴k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط