پارت پنج?
جونگین رفت درم پشت سرش بست
اون عاشقت بود اما نمیگفت چون میدونست بیشتر ازش متنفر میشی ولی در عین حال دوست داشت بهت بگه.
همون طور که رو کاناپه بودی تو خودت جمع شدی
پاهات رو بغل کردی شروع کردی به هق هق
قلبت داشت تند میزد حالت اصلأ خوب نبود
(خودمم گریم گرفت)
ولی تو عادت داشتی به تنهایی به اینکه همه چیز رو تو خودت بریزی
اشکات رو پاک کردی
موهاتو درست کردی کراواتت که شل شده بود رو محکم کردی و رفتی بیرون
... عمارت کیم ...
وارد شدی بی صدا رفتی اتاقت
پ: باید حرف بزنیم
-:حالم خوب نیست
پ: واجبه
رفتی نشستی روبه رو پدرت
پ: میدونم قرار نیست منو ببخشی ولی... بخاطر ازدواجت...وارث نیستی و نمیشی
-:بله؟!
پ: سانها..برادر کوچیکت وارث اونه
-: شوخیت گرفته
پ: ببخشید ولی قانون قانونه...از فردا باید زنونه رفتار کنی لازم نیست مثل قبل بشی... کراواتت،تفنگت،شغلت...یونا عز-
-: اسم منو به زبونت نیار!
بلند شدی رفتی سمت در خواستی خارج بشی که پدربزرگت متقابل اومد داخل
پ.ب: کجا دار-
-: خفه شو همش تقصیر توعه تو باعث شدی ازت متنفرم
و رفتی بیرون
الان سر یه چیز مسخره اعتبارت.سمتت.پدرت.همه چیز که دلیل زندگیت بودن رو از دست دادی
همینطور داشتی از عمارت دور میشدی نمیدونستی کجا میری فقط میخواستی از اون مکان لعنتی بری
داشتی رانندگی میکردی که گوشیت زنگ خورد
-:بله؟
چانگ: یوناااا کجایی وارث عزیز که جات خالیه
-: حوصله ندارم برای بعد
چانگ: نه دیگه بیا همه اومدن بیاااا
-: اوکی
...تو بار...
چانگبین راست میگفت همه اونجا بودن
برادرای لی دوقلو های آن هیون و خواهرش هائه جون چانگبین و هان بنگ چان و خواهرش
با لبخند فیک رفتی داخل سلام و عرض ادب و...
چند ساعت گذشت همه مست بودن اما هوشیاری داشتن
یواش یواش همه رفتن خونه شون تو موندی و لینو سرت رو گذاشتی رو میز
لینو: وارث ما چرا ناراحته
تا کلمه وارث رو شنیدی اشکات سرازیر شدن
-: هق لینو یا هق همه چیز هق هق رفت پدرم قراره بجای هق من برادر کوچیکم و وارث بکنه هق هق
سوهو: چییی؟
برگشتی سمتش جلوی در داشت به شما نگاه میکرد
سوهو: چرا من نمیدونمممم
ادامه دارد
اون عاشقت بود اما نمیگفت چون میدونست بیشتر ازش متنفر میشی ولی در عین حال دوست داشت بهت بگه.
همون طور که رو کاناپه بودی تو خودت جمع شدی
پاهات رو بغل کردی شروع کردی به هق هق
قلبت داشت تند میزد حالت اصلأ خوب نبود
(خودمم گریم گرفت)
ولی تو عادت داشتی به تنهایی به اینکه همه چیز رو تو خودت بریزی
اشکات رو پاک کردی
موهاتو درست کردی کراواتت که شل شده بود رو محکم کردی و رفتی بیرون
... عمارت کیم ...
وارد شدی بی صدا رفتی اتاقت
پ: باید حرف بزنیم
-:حالم خوب نیست
پ: واجبه
رفتی نشستی روبه رو پدرت
پ: میدونم قرار نیست منو ببخشی ولی... بخاطر ازدواجت...وارث نیستی و نمیشی
-:بله؟!
پ: سانها..برادر کوچیکت وارث اونه
-: شوخیت گرفته
پ: ببخشید ولی قانون قانونه...از فردا باید زنونه رفتار کنی لازم نیست مثل قبل بشی... کراواتت،تفنگت،شغلت...یونا عز-
-: اسم منو به زبونت نیار!
بلند شدی رفتی سمت در خواستی خارج بشی که پدربزرگت متقابل اومد داخل
پ.ب: کجا دار-
-: خفه شو همش تقصیر توعه تو باعث شدی ازت متنفرم
و رفتی بیرون
الان سر یه چیز مسخره اعتبارت.سمتت.پدرت.همه چیز که دلیل زندگیت بودن رو از دست دادی
همینطور داشتی از عمارت دور میشدی نمیدونستی کجا میری فقط میخواستی از اون مکان لعنتی بری
داشتی رانندگی میکردی که گوشیت زنگ خورد
-:بله؟
چانگ: یوناااا کجایی وارث عزیز که جات خالیه
-: حوصله ندارم برای بعد
چانگ: نه دیگه بیا همه اومدن بیاااا
-: اوکی
...تو بار...
چانگبین راست میگفت همه اونجا بودن
برادرای لی دوقلو های آن هیون و خواهرش هائه جون چانگبین و هان بنگ چان و خواهرش
با لبخند فیک رفتی داخل سلام و عرض ادب و...
چند ساعت گذشت همه مست بودن اما هوشیاری داشتن
یواش یواش همه رفتن خونه شون تو موندی و لینو سرت رو گذاشتی رو میز
لینو: وارث ما چرا ناراحته
تا کلمه وارث رو شنیدی اشکات سرازیر شدن
-: هق لینو یا هق همه چیز هق هق رفت پدرم قراره بجای هق من برادر کوچیکم و وارث بکنه هق هق
سوهو: چییی؟
برگشتی سمتش جلوی در داشت به شما نگاه میکرد
سوهو: چرا من نمیدونمممم
ادامه دارد
- ۱۰۳
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط