ساعت دو و نیم شب بود بشت میز مطالعه نشسته بودی بدون هیچ ک
ساعت دو و نیم شب بود بشت میز مطالعه نشسته بودی بدون هیچ کاری به دیوار روبه روت خیره بودی گاهی نتیف های گوشیت رو نگاه میکردی متوجه شدی دیگه خبری ازش نیست با نا امیدی سرت رو رویه میز گذاشتی نا خوداگاه لبخند زدی خودت هم نمیدونستی چرا گاهی اوقات اینطوری میشدی دلت میخواست از این دنیا دور بشی برای مدت کوتاهی اما نمیشد دوست داشتی تو زندگیت یه اتفاقی بیوفته اما نمی افتاد //////////////فردا صبح///////////
رفته بودی کتاب خونه شهر رویه یه صندلی نشستی نیم ساعت بعد یه دختر دیگه کنارت نشست بعد چند دقیقه روبه دختر برگشتی و گفتی=ببخشید چه کتابی میخونید دختر بت زبانه اشاره گفت=به امید تو دل بسته ام متوجه شدی دختر نمیتونه حرف بزنه و بشنوه با زبان اشاره جواب دادی=کتاب عاشقانس دختر با سر تایید کرد . چند روز گذشت هرروز همدیگر رو میدیدین تقریبا دوست شده بودید درسته اون ناشنوا بود اما باهم از تریق زبان اشاره حرف میزدین.امروز نیومد فردا بس فردا تقریبا یک هفته شده بود اما خبری ازش نبود هر روز به امید اون میرفتی کتاب حونه اما نبود یک هفته شد دوهفته دوهفته شد سه سه شد چهار امروز خسته شدی از کتاب خونه ادرس خونش رو گرفتی و رفتی در خونه شون در زدی چندین بار بالاخره در باز شد برادرش بود . برادرش نمیتونست حرف بزنه اما میتونست بشنوه برسیدی = ببخشید یونا خونست باجواب برادرش شوکه شدی برادرش با زبان اشاره گغت = ما یونا رو یکماه بیش از دست دادیم شوکه شده بودی وقتی دلیلش رو برسیدی برادرش گفت=اون خود..کشی کرده با کوهی از اندوه به خونه برگشتی خودت رو با همه غمی که داشتی رو تخت برت کردی و شروع کردی به گریه کردن اون دختر خیلی خوی بود یاد اخرین روزی که باهم رفته بودید بیرون افتادی وقتی که بهش از زندگیت گفته بودی و اون جواب = میدونم شروع داستانت بد بوده ولی این چیزی نیست که بخاطرش ناراحت بشی چون قراره ادامه داستانت رو خودت بنویسی . رو داده بود //////فردا صبح ساعت 9 ////// رفتی سر سنگ قبرش رویه قبر رو خوندی
نام=یونا علت مرگ=حودکشی علت خودکشی= ازرده شدن توسط دنیا و ادما
این چند کلمه باعث شد دوباره گریه کنی تو اون روز رو به بایان رسوندی همچنین روز های بعد از اون رو اما هرروز بهش فکر میکردی به این که کاش میدونستی و چلوش رو میگرفتی و هر بار این فکر مثل خنجر تو قلبت فرو میرفت
.....فردا عصر.....
از کنار یه پوستر فروشی رد شدی یک لحظه چشمت خورد به یکی از اون ها که روش نوشته بود: مواظب باش چی آرزو می کنی چون قراره برآورده شه.
یاد دو ماه پیش افتادی اون شب که با خودت گفتی که کاش یه اتفاق جدید بیفته و الان اون اتفاق اومدن یونا و رفتنش بود....
رفته بودی کتاب خونه شهر رویه یه صندلی نشستی نیم ساعت بعد یه دختر دیگه کنارت نشست بعد چند دقیقه روبه دختر برگشتی و گفتی=ببخشید چه کتابی میخونید دختر بت زبانه اشاره گفت=به امید تو دل بسته ام متوجه شدی دختر نمیتونه حرف بزنه و بشنوه با زبان اشاره جواب دادی=کتاب عاشقانس دختر با سر تایید کرد . چند روز گذشت هرروز همدیگر رو میدیدین تقریبا دوست شده بودید درسته اون ناشنوا بود اما باهم از تریق زبان اشاره حرف میزدین.امروز نیومد فردا بس فردا تقریبا یک هفته شده بود اما خبری ازش نبود هر روز به امید اون میرفتی کتاب حونه اما نبود یک هفته شد دوهفته دوهفته شد سه سه شد چهار امروز خسته شدی از کتاب خونه ادرس خونش رو گرفتی و رفتی در خونه شون در زدی چندین بار بالاخره در باز شد برادرش بود . برادرش نمیتونست حرف بزنه اما میتونست بشنوه برسیدی = ببخشید یونا خونست باجواب برادرش شوکه شدی برادرش با زبان اشاره گغت = ما یونا رو یکماه بیش از دست دادیم شوکه شده بودی وقتی دلیلش رو برسیدی برادرش گفت=اون خود..کشی کرده با کوهی از اندوه به خونه برگشتی خودت رو با همه غمی که داشتی رو تخت برت کردی و شروع کردی به گریه کردن اون دختر خیلی خوی بود یاد اخرین روزی که باهم رفته بودید بیرون افتادی وقتی که بهش از زندگیت گفته بودی و اون جواب = میدونم شروع داستانت بد بوده ولی این چیزی نیست که بخاطرش ناراحت بشی چون قراره ادامه داستانت رو خودت بنویسی . رو داده بود //////فردا صبح ساعت 9 ////// رفتی سر سنگ قبرش رویه قبر رو خوندی
نام=یونا علت مرگ=حودکشی علت خودکشی= ازرده شدن توسط دنیا و ادما
این چند کلمه باعث شد دوباره گریه کنی تو اون روز رو به بایان رسوندی همچنین روز های بعد از اون رو اما هرروز بهش فکر میکردی به این که کاش میدونستی و چلوش رو میگرفتی و هر بار این فکر مثل خنجر تو قلبت فرو میرفت
.....فردا عصر.....
از کنار یه پوستر فروشی رد شدی یک لحظه چشمت خورد به یکی از اون ها که روش نوشته بود: مواظب باش چی آرزو می کنی چون قراره برآورده شه.
یاد دو ماه پیش افتادی اون شب که با خودت گفتی که کاش یه اتفاق جدید بیفته و الان اون اتفاق اومدن یونا و رفتنش بود....
- ۱۸۰
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط