رمان: آخرین رقص در قصر

رمان: آخرین رقص در قصر
#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲
Part_12
فصل پنجم: راهنمای شاهزاده
The Prince's Guide
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
پیشنهادی که پذیرفته شد
صبح قصر با صدای آرام پرندگان و نور خورشید آغاز شده بود.
سونگمین مقابل آینه ایستاده بود و مشغول مرتب کردن یقه‌ی لباسش بود.
فلیکس روی صندلی کنار پنجره نشسته بود و سیبی را در دست می‌چرخاند.
ـ سونگمین.
ـ هوم؟
ـ از صبح سه بار لباس عوض کردی.
سونگمین به انعکاس خودش در آینه نگاه کرد.
ـ این لباس مناسبه؟
فلیکس لبخند زد.
ـ برای چی؟
سونگمین مکث کرد.
ـ برای... شهر.
فلیکس سیب را گاز زد.
ـ شهر که لباس رسمی نمی‌خواد.
ـ می‌دونم.
ـ پس چرا این‌قدر حساس شدی؟
سونگمین به سمتش برگشت.
ـ چون قراره دوباره بنگ‌چان رو ببینم.
فلیکس چند ثانیه ساکت ماند.
سپس لبخندش آرام‌آرام گسترده شد.
ـ آهااااا.
سونگمین فوراً گفت:
ـ نه!
ـ من هنوز چیزی نگفتم.
ـ ولی قیافه‌ات داره حرف می‌زنه!
فلیکس خندید.
ـ فقط امیدوارم این بار بدون چادر ساحره ملاقاتش کنی.
سونگمین بالش کوچکی را به سمتش پرتاب کرد.
ـ فلیکس!
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
اجازه‌ی یک گردش ساده
در تالار صبحانه، ملکه بورام مشغول نوشیدن چای بود.
امپراتور یون‌سو در کنار او نشسته بود و کیمین گزارش کوتاهی از امور قصر می‌خواند.
سونگمین وارد شد.
ـ صبح بخیر.
ملکه لبخند زد.
ـ صبح بخیر، عزیزم.
سونگمین کنار مادرش نشست.
چند لحظه بعد، با لحنی کاملاً عادی گفت:
ـ مادر؟
ـ جانم؟
ـ می‌تونم امروز به شهر برم؟
کیمین بدون اینکه سرش را از روی گزارش بلند کند، گفت:
ـ باز هم؟
سونگمین نگاهش کرد.
ـ من با مادر صحبت می‌کنم.
ملکه لبخندش را پنهان کرد.
ـ با فلیکس می‌ری؟
ـ بله.
امپراتور یون‌سو فنجانش را روی میز گذاشت.
ـ نگهبان‌ها همراهتون خواهند بود.
سونگمین با خوشحالی گفت:
ـ ممنون، پدر!
کیمین بالاخره سرش را بلند کرد.
ـ و لطفاً این بار از چادر اون ساحره دور بمون.
سونگمین اخم کرد.
ـ اون چادر دیگه وجود نداره.
ـ از کجا می‌دونی؟
ـ چون...
سونگمین مکث کرد.
ـ چون احتمالاً جمعش کردن.
کیمین لبخند زد.
ـ احتمالاً؟
ملکه بورام خندید.
ـ کیمین، اجازه بده برادرت کمی از شهر لذت ببره.
ولیعهد آهی کشید.
ـ فقط امیدوارم کسی رو با خودش به قصر برنگردونه
سونگمین زیر لب گفت:
ـ قول نمی‌دم.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
ملاقات در میدان شهر
بنگ‌چان مقابل یکی از مغازه‌های بازار ایستاده بود.
هیونجین کنار او، مشغول بررسی یک جعبه‌ی چوبی بود.
ـ چان، این رو ببین.
ـ چی؟
ـ فکر کنم برای اتاقمون مناسبه.
چان نگاهی به جعبه انداخت.
ـ ما به جعبه نیاز نداریم.
ـ ولی قشنگه.
ـ هیونجین.
ـ چان.
ـ بذارش سر جاش.
هیونجین با ناراحتی جعبه را کنار گذاشت.
ـ تو هیچ‌وقت اجازه نمی‌دی خونه‌مون زیبا بشه.
چان خندید.
ـ خونه‌مون همین الان هم زیباست.
ـ چون من توش زندگی می‌کنم؟
ـ چون آی‌ان هنوز چیزی رو خراب نکرده.
در همین لحظه، صدای آشنایی از پشت سرشان بلند شد.
ـ آقای بنگ‌چان!
چان برگشت.
سونگمین همراه فلیکس به سمتشان می‌آمد.
لباس ساده‌تری نسبت به روز گذشته پوشیده بود؛ پیراهن سفید با شنلی روشن و موهایی که آزادانه روی پیشانی‌اش افتاده بودند.
چان نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ سونگمین.
شاهزاده لبخند زد.
ـ بالاخره اسمم رو یاد گرفتید.
ـ اسم سختی نبود.
ـ ولی شما دیشب من رو شاهزاده‌ی دردسرساز صدا می‌کردید.
ـ اون اسم هم مناسب بود.
سونگمین خندید.
فلیکس به هیونجین نگاه کرد.
ـ دوباره همدیگه رو دیدیم.
هیونجین با لبخند گفت:
ـ این بار امیدوارم کمتر به دردسر بیفتیم.
فلیکس به سونگمین اشاره کرد.
ـ من مسئولش نیستم.
سونگمین فوراً اعتراض کرد.
ـ فلیکس!
بنگ‌چان دست‌هایش را در جیب لباسش گذاشت.
ـ خب، اینجا چه کار می‌کنید؟
سونگمین با لبخند گفت:
ـ قرار بود راهنمای شهرم بشید.
چان چند لحظه نگاهش کرد.
ـ واقعاً؟
ـ خودتون گفتید بستگی داره چقدر دردسر درست کنم.
ـ و شما هنوز جواب اون سؤال رو ندادید.
سونگمین لبخند زد.
ـ پس امروز فرصت دارید بفهمید.
چان آهی کشید.
ـ چه پیشنهادی بود...
اما لبخند کوچکی گوشه‌ی لبش ظاهر شد.
ـ باشه. از کجا می‌خواید شروع کنید؟
دیدگاه ها (۰)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳۹ روز جشن پایان سال بالاخره رسید.حیاط...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_62فصل بیست‌وهشت...

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین#چند_پارتیPart:4#انتخاب_امنخونه‌ی ب...

آپدیت توییتر @.wowo2_mjاز اعضای استری کیدز پیام‌هایی دریافت ...

فلیکس

the end-part 3

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 36چند روز از برگشتن ویولت و هوسوک به...

آپدیت توییتر ژاپنی استری کیدز🐺: ممنون که تولدم رو جشن می‌گیر...

چندپارتی جونگ کوک

رمان هفتمین سایه (ادامه)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط