𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆
𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆
Part 36
چند روز از برگشتن ویولت و هوسوک به قصر گذشته بود.
ویولت کمکم به زندگی در قصر عادت کرده بود. حالا بیشتر در جلسات کوچک شرکت میکرد و گاهی هم کنار هوسوک درباره کارهای قصر صحبت میکرد.
آن روز عصر، ویولت در باغ قدم میزد که کایان به سمتش آمد.
ـ ویولت، یه خبر دارم.
ویولت برگشت.
ـ چی شده؟
ـ فردا یه جشن توی قصر برگزار میشه.
ویولت با تعجب گفت:
ـ جشن؟
ـ آره. چند خانواده مهم از شهر میان.
ویولت لبخند زد.
ـ پس باید لباس رسمی بپوشم؟
ـ متأسفانه.
ویولت خندید.
ـ چرا متأسفانه؟
ـ چون احتمالاً هوسوک تا آخر شب قیافه جدی میگیره و تو هم مجبور میشی تحملش کنی.
ویولت گفت:
ـ اون همیشه همین شکلیه.
صدایی از پشت سرشان آمد.
ـ بازم درباره ی من حرف میزنید.
هر دو برگشتند.
هوسوک آنجا ایستاده بود.
کایان سریع گفت:
ـ من داشتم ازت تعریف میکردم.
هوسوک ابرو بالا انداخت.
ـ معلومه.
ویولت خندید.
هوسوک رو به ویولت کرد.
ـ فردا شب کنار من میمونی.
ـ چرا؟
ـ چون مهمانهای مهمی میان.
ویولت گفت:
ـ یعنی باز هم دستور؟
ـ بله.
ویولت اخم مصنوعی کرد.
ـ خیلی خب، قربان.
هوسوک کمی مکث کرد و بعد آرامتر گفت:
ـ و ویولت...
ـ بله؟
ـ اگه از چیزی ناراحت شدی، لازم نیست جلوی مهمانها چیزی بگی. بعداً بهم بگو.
ویولت با تعجب نگاهش کرد.
ـ چرا؟
هوسوک جواب داد:
ـ چون نمیخوام کسی از موقعیتت سوءاستفاده کنه.
بعد بدون حرف بیشتری از آنجا رفت.
کایان به رفتنش نگاه کرد و زیر لب گفت:
ـ این دیگه فقط «مسئولیت» نیست.
ویولت پرسید:
ـ چی گفتی؟
کایان لبخند زد.
ـ هیچی.
اما فردای آن روز، جشن قصر قرار بود چیزی بیشتر از یک مهمانی ساده باشد.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
Part 36
چند روز از برگشتن ویولت و هوسوک به قصر گذشته بود.
ویولت کمکم به زندگی در قصر عادت کرده بود. حالا بیشتر در جلسات کوچک شرکت میکرد و گاهی هم کنار هوسوک درباره کارهای قصر صحبت میکرد.
آن روز عصر، ویولت در باغ قدم میزد که کایان به سمتش آمد.
ـ ویولت، یه خبر دارم.
ویولت برگشت.
ـ چی شده؟
ـ فردا یه جشن توی قصر برگزار میشه.
ویولت با تعجب گفت:
ـ جشن؟
ـ آره. چند خانواده مهم از شهر میان.
ویولت لبخند زد.
ـ پس باید لباس رسمی بپوشم؟
ـ متأسفانه.
ویولت خندید.
ـ چرا متأسفانه؟
ـ چون احتمالاً هوسوک تا آخر شب قیافه جدی میگیره و تو هم مجبور میشی تحملش کنی.
ویولت گفت:
ـ اون همیشه همین شکلیه.
صدایی از پشت سرشان آمد.
ـ بازم درباره ی من حرف میزنید.
هر دو برگشتند.
هوسوک آنجا ایستاده بود.
کایان سریع گفت:
ـ من داشتم ازت تعریف میکردم.
هوسوک ابرو بالا انداخت.
ـ معلومه.
ویولت خندید.
هوسوک رو به ویولت کرد.
ـ فردا شب کنار من میمونی.
ـ چرا؟
ـ چون مهمانهای مهمی میان.
ویولت گفت:
ـ یعنی باز هم دستور؟
ـ بله.
ویولت اخم مصنوعی کرد.
ـ خیلی خب، قربان.
هوسوک کمی مکث کرد و بعد آرامتر گفت:
ـ و ویولت...
ـ بله؟
ـ اگه از چیزی ناراحت شدی، لازم نیست جلوی مهمانها چیزی بگی. بعداً بهم بگو.
ویولت با تعجب نگاهش کرد.
ـ چرا؟
هوسوک جواب داد:
ـ چون نمیخوام کسی از موقعیتت سوءاستفاده کنه.
بعد بدون حرف بیشتری از آنجا رفت.
کایان به رفتنش نگاه کرد و زیر لب گفت:
ـ این دیگه فقط «مسئولیت» نیست.
ویولت پرسید:
ـ چی گفتی؟
کایان لبخند زد.
ـ هیچی.
اما فردای آن روز، جشن قصر قرار بود چیزی بیشتر از یک مهمانی ساده باشد.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
- ۳.۹k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط