چطور عاشقش شدم؟

چطور عاشقش شدم؟
نشسته بود به پیانو زنی،البته من که از نت ها و نواختنش چیزی سر در نمی آوردم،اما از قطع شدن ضرب انگشت هایش به کلید های پیانو و گاهی در هم کشیدن ابرو هایش برای خواندن بهتره دفترچه ای که جلوی رویش رو طبقه بالایی پیانو بود میشد فهمید،این نواختن هنوز تکمیل نیست و دارد تمرین میکند چیزی را بیاموزد
دروغ چرا ، موهای بلند طلایی اش که دم اسبی بسته بودتش و قوس نسبی ای که به کمرش بابت نشستن صحیح پشت میز پیانو داده بود، چشم نوازی میکرد.
حواسش به بودنم نبود،اما میدانست کنارش حضور دارم،همین چند دقیقه قبل برایش یک فنجان چای برده بودم،نمیدانم چرا،اما هنگامی که برای خودم چای میریختم یک نفر که درست و حسابی نمیشناختمش از درونم،دقیقا از ضمیر ناخود آگاهم، پیشنهاد کرده بود که برای او هم یک فنجان بریزم،نمیدانم چرا اما اینکه او خسته باشد برایم مهم بود.
باران شروع به باریدن کرده بود،الان دقیقا به خاطر ندارم که چه تاریخی اما میدانم اواسط پاییز بود،چون خوب یادم هست که ساعت زمان دیری را نشان نمیداد اما هوا کاملا تاریک بود و خب فقط پاییز روزهای کوتاه و شبهای بلند دارد.
سیگاری روشن کردم و در حالی که زیر سیگاری ام را در دست داشتم به سمت پنجره رفتم، گوش هایم تیز بود،چشم هایم خیره به حرکت آرام و گاهی تند قطرات باران که روی شیشه بزرگ اتاق نشیمن سر میخوردند ،اما گوش هایم تیزِ ضرب انگشت های لطیف زنانه اش رو کلید های پیانو که گاهی تند و گاهی قطع میشدند،بود
میان نواختنش یک آن از زدن کلید ها ایستاد،سرش را به سمت پنجره بزرگ اتاق نشیمن چرخاند و گفت: هوای بیرون باید هوای خوبی باشد،آدم دلش میخواهد کسی باشد که دست هایش را بگیرد و بدون چتر زیر باران قدم بزند و پس از آن دوباره به نواختن پرداخت
ولی من از آن پس، خودم را نتنها در حال قدم زدن با او زیر باران،بلکه خیس شدنش زیر باران،گلایه زنانه اش که نازکش می خواست،خشک کردن موهایش با هوله،کمک کردن در تعویض لباس هایش،بوسیدنش و به آغوش کشیدنش را در انتهای یک شب بارانی پاییزی متصور شدم
و بعد از آن همیشه عاشقش بودم...

|
دیدگاه ها (۴)

( last minute )

‌الان دیگه بین خودم و اتاقم نمی‌دونم کدوممون بهم ریخته تریم....

پاییز که می‌رسد، انگار کسی در دوردست‌ها آهنگ دلتنگی‌اش را بر...

اوایل که ساختمانِ رو به رویی را تخریب می کردند دلم گرفت و نا...

نمیبخشمت p.23

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_58فصل بیست‌وششم...

فنجان اسپرسوی روبه‌رویش مدت‌ها بود که یخ کرده بود، اما دازای...

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ⁸ویو جیهوپنور چراغ‌های ز...

### پارت نهم: پرواز در آسمان بارانیدویدن روی پشت‌بام خیس، با...

اتاقی که وجود نداشت (part1)باران از عصر شروع شده بود؛ آرام و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط