رمان : فقط به من نگاه کن

رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_58

فصل بیست‌وششم | انتخابی که به یاد نداشتم

«فلیکس، این بار... خودت باید تصمیم بگیری که کدام‌یک از آن‌ها را به یاد بیاوری.»
صدای ضبط‌صوت قطع شد.
کلید دوم هنوز در دست فلیکس بود.
حرف F روی سطح فلزی آن، زیر نور چراغ برق می‌زد.
هیونجین به آرامی پرسید:
ـ فلیکس، حالت خوبه؟
ـ نمی‌دونم.
ـ لازم نیست همین الان تصمیم بگیری.
فلیکس نگاهش کرد.
ـ اگه انتخاب کنم و تو رو فراموش کنم چی؟
هیونجین چند لحظه ساکت ماند.
بعد دست فلیکس را گرفت.
ـ اون‌وقت من دوباره خودم رو بهت معرفی می‌کنم.
فلیکس لبخند کم‌رنگی زد.
ـ حتی اگه صد بار فراموشت کنم؟
ـ حتی اگه هزار بار.
هان آهسته گفت:
ـ خب، این یکی واقعاً قشنگ بود.
چانگبین زیر لب جواب داد:
ـ برای یک بار هم که شده، ساکت باش.
ـ من دارم از عشق حمایت می‌کنم!
لینو گفت:
ـ حمایتت رو با صدای کمتر انجام بده.
برای چند ثانیه، فضای اتاق کمی آرام شد.
اما کلید داخل دست فلیکس ناگهان گرم شد.
او آن را رها کرد.
کلید روی میز افتاد.
و صدای ضبط‌صوت دوباره بلند شد.
«انتخاب آغاز شد.»
چراغ قرمز دستگاه روشن شد.
«خاطره‌ی اول: کسی که منتظر ماند.»
«خاطره‌ی دوم: کسی که رفت.»
«خاطره‌ی سوم: کسی که بازگشت.»
فلیکس به صفحه خیره شد.
ـ این‌ها چه معنی‌ای دارن؟
صدای دستگاه پاسخ داد:
«برای بازیابی خاطره، باید نام کسی را بگویی که انتخابش کرده‌ای.»
هیونجین فوراً گفت:
ـ فلیکس، صبر کن.
فلیکس به او نگاه کرد.
ـ چی؟
ـ ما هنوز نمی‌دونیم این دستگاه چه کاری انجام می‌ده.
بنگ‌چان تأیید کرد.
ـ هیونجین درست می‌گه. نباید بدون دونستن نتیجه، چیزی رو انتخاب کنیم.
اما ناگهان روی دیوار، سه نام ظاهر شد.
هیونجین.
فلیکس.
هان.
هان با وحشت به دیوار نگاه کرد.
ـ چرا اسم من اونجاست؟
سونگمین آرام گفت:
ـ چون خاطره‌ی قبلی متعلق به تو بود.
هان سرش را تکان داد.
ـ من دیگه چیزی نمی‌خوام به یاد بیارم.
ضبط‌صوت گفت:
«انتخاب باید انجام شود.»
فلیکس به سه نام نگاه کرد.
هیونجین دستش را گرفت.
ـ هر تصمیمی بگیری، من اینجام.
فلیکس چشم‌هایش را بست.
و نام هیونجین را گفت.
صدای زنگ ساعت بلند شد.
۱۱:۵۹
چراغ‌ها خاموش شدند.
فلیکس احساس کرد دست هیونجین از دستش جدا شده.
ـ هیونجین؟
هیچ پاسخی نشنید.
ـ هیونجین!
صدای قدم‌هایی در تاریکی پیچید.
بعد صدای باران.
بارانی که انگار از سال‌ها پیش در خاطره‌ای قدیمی باقی مانده بود.
فلیکس چشم‌هایش را باز کرد.
دیگر در اتاق سوم نبود.
در یک راهروی تاریک ایستاده بود.
پنجره‌ای در انتهای راهرو دیده می‌شد.
و هیونجین کنار آن ایستاده بود.
لباس‌هایش خیس بودند.
فلیکس به طرفش دوید.
ـ هیونجین!
اما هیونجین تکان نخورد.
فلیکس چند قدم مانده به او ایستاد.
ـ چرا جوابم رو نمی‌دی؟
هیونجین به بیرون پنجره نگاه می‌کرد.
صدای باران بلندتر شد.
بعد هیونجین آرام گفت:
ـ تو نباید اینجا می‌اومدی.
فلیکس به او نزدیک شد.
ـ اینجا کجاست؟
هیونجین سرش را برگرداند.
چهره‌اش غمگین بود.
ـ جایی که تو منو فراموش کردی.
فلیکس احساس کرد قلبش فشرده شده.
ـ من تو رو فراموش نکردم.
هیونجین لبخند تلخی زد.
ـ پس چرا وقتی برگشتم، منو نشناختی؟
فلیکس چیزی نگفت.
چون نمی‌دانست.
دیدگاه ها (۰)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_52فصل بیست‌وسوم...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳۹ روز جشن پایان سال بالاخره رسید.حیاط...

🖤🥀سکوت𓆩 پــارت بیست‌ودوم 𓆪 🖤🥀هیچ‌کس حرف نمی‌زد.چشم‌های اسما ...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 24نگهان..... چراغ‌ های مدرسه یکی...

آپدیت توییتر ژاپنی اسکیز با سوال و جواب همراه با هاناستی: اگ...

وقتی اون تورو به سرپرستی می‌گیره و...p34ویو ا.تاز صبح کنار د...

چند پارتی

پارت ۴۱ تهیونگ چند دقیقه بود از دور به لینا نگاه می‌کرد.هر ب...

𓆩 پارت ۳۷ 𓆪 🖤ات با شک به جیمین نگاه کرد.ـ «تو یه چیزی رو ازم...

آپدیت اینستاگرام استری کیدز‏"We're FARMING 💬"ترجمه🐷🐰: آهنگ «...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط