فنجان اسپرسوی روبهرویش مدتها بود که یخ کرده بود، اما دا
فنجان اسپرسوی روبهرویش مدتها بود که یخ کرده بود، اما دازای با اخمهای درهمکشیده، فقط با قاشق چایخوری بازی میکرد. هوای خنک و بوی عطر قهوه در فضای کافه پیچیده بود، ولی اعصاب او کشش هیچ آرامشی را نداشت. در شیشهای کافه باز شد و قامت لاغر و آرام فئودور به چشم آمد. فئودور با همان آرامش خونسرد همیشگیاش کت بلندش را مرتب کرد، صندلی روبهروی دازای را عقب کشید و نشست.
چشمهای باریک و بنفش فئودور روی صورت جمعشدهی دازای چرخید. با نیشخند ریزی گفت:
— دازای، چته؟ از دو کیلومتری عصبانیت از سر و روت میباره!
دازای فنجان را به میز کوبید و سرش را روی دستهایش گذاشت:
— تورو خدا شروع نکن، فئودور! زنگ زدم بیای کمکم کنی، نیومدی که مسخرهام کنی!
فئودور دستهایش را بالا برد و تکیه داد:
— باشه، باشه... حالا بنال ببینم چی شده باز؟
— دیروز دوباره یکی دیگه رو رد کردم، پدرم کفری شد! بعد از اون همه بهانهتراشی، صاف برگشت تو چشام نگاه کرد و گفت: «همین که گفتم! یا با دخترخالهات ازدواج میکنی، یا کلاً خاندانو ازت میگیرم!» من این همه آدم رو دونهدونه دست به سر نکردم که آخر سر گیر یه دختر لوس، رومخ و خودنما بیفتم!
فئودور با خونسردی چانهاش را خاراند:
— خب، حالا میخوای چیکار کنی؟
دازای نفسش را با حرص فوت کرد:
— نمیدونم... این یکی رو به این راحتیها نمیشه پیچوند.
درست در همان لحظه، نگاه فئودور به بیرون پنجره سر خورد. چشمهایش ریز شد و نوک انگشتش را به سمت شیشه گرفت:
— هی... اونجا رو ببین. انگار دختره داره چهارنعل از دست یه پسره فرار میکنه!
هنوز جملهی فئودور تمام نشده بود که زنگولهی بالای در کافه با شتاب به صدا درآمد. دختری با شتاب پرید داخل. نفسنفس میزد و صورتش از دویدن گل انداخته بود. دختر در یک چشم به هم زدن، کولهاش را باز کرد، یک هودی مشکی و گشاد بیرون کشید، آن را روی پیراهن قرمزش تنش کرد و با چنان مهارتی کلاههودی را تا بیخ ابروهایش پایین کشید که فقط نوک چانهاش پیدا بود. بدون معطلی سر میز دازای و فئودور شیرجه زد، خودش را روی مبل پرت کرد و با صدایی خفه و لرزان ولی محکم نالید:
— تورو جدتون سوتی ندید! بگیرتم پوستم کندهست!
هنوز حرفش تمام نشده بود که قامت هیکلی و نفسزنانِ پسری در آستانهی در ظاهر شد. دازای نگاهی به دختر روبهرویش انداخت؛ چند تار موی آتشین و نارنجی از زیر کلاه بیرون زده بود. جرقهای در مغز دازای روشن شد؛ همان لحظه، لبخند خبیث و معروفش روی لبهایش جا خوش کرد.
دازای با لحنی کاملاً رمانتیک، شیرین و کشدار سرش را کج کرد و گفت:
— عشقم؟ تو چی میل داری برات سفارش بدم؟
دخترک جا خورد، چشمهایش از زیر کلاه تا حدقه باز شد و با صدایی که ناشی از هول شدنش بود، سریع جواب داد:
— همون... همون همیشگی، عشقم!
پسره با قدمهای سنگین درست به سمت میز آنها آمد. دختر زیر هودی کمی لرزید، اما دازای در کمال خونسردی، دستش را از زیر میز جلو برد و انگشتهای کشیدهاش را محکم دور دست لرزان و یخزدهی دختر حلقه کرد تا آرام بگیرد.
پسر غریبه بالای سرشان ایستاد، نگاهی شکاک به سر تا پای هودیپوش انداخت و با لحنی خشدار گفت:
— ببخشید... شما یه دختر با لباس قرمز و موهای نارنجی اینورا ندیدید؟
دازای سرش را بالا آورد، نگاهی معصومانه به پسر انداخت و گفت:
— نه داداش، ندیدم.
پسر دندانهایش را روی هم سایید و اطراف را نگاه کرد:
— آهان... ببخشید مزاحم شدم.
***
ببینم از کاور معلومه که قرار نیست آخرش خوب باشه؟و ببخشید رمز گوشیم دو عوض کردم بعد یادم رفت دیروز بردم دادم فلش زدن هرچی رمان نوشته بودم پرید حالا بیاید با این سر گرم باشد تا ببینم چادرشو از اول بنویسم و بزارم
چشمهای باریک و بنفش فئودور روی صورت جمعشدهی دازای چرخید. با نیشخند ریزی گفت:
— دازای، چته؟ از دو کیلومتری عصبانیت از سر و روت میباره!
دازای فنجان را به میز کوبید و سرش را روی دستهایش گذاشت:
— تورو خدا شروع نکن، فئودور! زنگ زدم بیای کمکم کنی، نیومدی که مسخرهام کنی!
فئودور دستهایش را بالا برد و تکیه داد:
— باشه، باشه... حالا بنال ببینم چی شده باز؟
— دیروز دوباره یکی دیگه رو رد کردم، پدرم کفری شد! بعد از اون همه بهانهتراشی، صاف برگشت تو چشام نگاه کرد و گفت: «همین که گفتم! یا با دخترخالهات ازدواج میکنی، یا کلاً خاندانو ازت میگیرم!» من این همه آدم رو دونهدونه دست به سر نکردم که آخر سر گیر یه دختر لوس، رومخ و خودنما بیفتم!
فئودور با خونسردی چانهاش را خاراند:
— خب، حالا میخوای چیکار کنی؟
دازای نفسش را با حرص فوت کرد:
— نمیدونم... این یکی رو به این راحتیها نمیشه پیچوند.
درست در همان لحظه، نگاه فئودور به بیرون پنجره سر خورد. چشمهایش ریز شد و نوک انگشتش را به سمت شیشه گرفت:
— هی... اونجا رو ببین. انگار دختره داره چهارنعل از دست یه پسره فرار میکنه!
هنوز جملهی فئودور تمام نشده بود که زنگولهی بالای در کافه با شتاب به صدا درآمد. دختری با شتاب پرید داخل. نفسنفس میزد و صورتش از دویدن گل انداخته بود. دختر در یک چشم به هم زدن، کولهاش را باز کرد، یک هودی مشکی و گشاد بیرون کشید، آن را روی پیراهن قرمزش تنش کرد و با چنان مهارتی کلاههودی را تا بیخ ابروهایش پایین کشید که فقط نوک چانهاش پیدا بود. بدون معطلی سر میز دازای و فئودور شیرجه زد، خودش را روی مبل پرت کرد و با صدایی خفه و لرزان ولی محکم نالید:
— تورو جدتون سوتی ندید! بگیرتم پوستم کندهست!
هنوز حرفش تمام نشده بود که قامت هیکلی و نفسزنانِ پسری در آستانهی در ظاهر شد. دازای نگاهی به دختر روبهرویش انداخت؛ چند تار موی آتشین و نارنجی از زیر کلاه بیرون زده بود. جرقهای در مغز دازای روشن شد؛ همان لحظه، لبخند خبیث و معروفش روی لبهایش جا خوش کرد.
دازای با لحنی کاملاً رمانتیک، شیرین و کشدار سرش را کج کرد و گفت:
— عشقم؟ تو چی میل داری برات سفارش بدم؟
دخترک جا خورد، چشمهایش از زیر کلاه تا حدقه باز شد و با صدایی که ناشی از هول شدنش بود، سریع جواب داد:
— همون... همون همیشگی، عشقم!
پسره با قدمهای سنگین درست به سمت میز آنها آمد. دختر زیر هودی کمی لرزید، اما دازای در کمال خونسردی، دستش را از زیر میز جلو برد و انگشتهای کشیدهاش را محکم دور دست لرزان و یخزدهی دختر حلقه کرد تا آرام بگیرد.
پسر غریبه بالای سرشان ایستاد، نگاهی شکاک به سر تا پای هودیپوش انداخت و با لحنی خشدار گفت:
— ببخشید... شما یه دختر با لباس قرمز و موهای نارنجی اینورا ندیدید؟
دازای سرش را بالا آورد، نگاهی معصومانه به پسر انداخت و گفت:
— نه داداش، ندیدم.
پسر دندانهایش را روی هم سایید و اطراف را نگاه کرد:
— آهان... ببخشید مزاحم شدم.
***
ببینم از کاور معلومه که قرار نیست آخرش خوب باشه؟و ببخشید رمز گوشیم دو عوض کردم بعد یادم رفت دیروز بردم دادم فلش زدن هرچی رمان نوشته بودم پرید حالا بیاید با این سر گرم باشد تا ببینم چادرشو از اول بنویسم و بزارم
- ۹۵
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط