{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بیخودی پرسه زدیم ،صبحمان شب بشود

بیخودی پرسه زدیم ،صبحمان شب بشود
بیخودی حرص زدیم ، سهممان کم نشود
ما خدا را با خود ، سر دعوا بردیم
و قسم ها خوردیم
ما به هم بد کردیم ،ما به هم بد گفتیم
ما حقیقتها را ، زیر پا له کردیم
دیدگاه ها (۴)

.لپ تاپم رو روشن کردم و افتادم توی کوچه پس کوچه های اینترنتچ...

دو برادر مادر پیر و بیماری داشتند . هر دو متقی و پرهیزکار بو...

زندگی بافتن یک قالی ست، نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی...

آرامش نه عاشق بودن است نه گرفتن دستی که محرمت نیست نه حرف ها...

☆_هزار یک شب_☆   ♡پارت:٢از بابام خداحافظی کردم سوار هواپیما ...

پارت ۴۷ | نزدیک‌تر از قبلبعد از حرف‌های تهیونگ، چند روزی گذش...

پارت ۲۰ چند روز از آن شب بارانی گذشته بود.رابطه‌ی من و تهیون...

پارت چهل‌وهفتم | یک شب آرامپارک لاراآشپزخونه کم‌کم پر شده بو...

اهم کپشن مهم

پارت چهل‌ودوم | تصمیم تازهپارک لاراجونگ‌کوک که تا چند دقیقه ...

پسر بد (62)

رمان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط