{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴۷ | نزدیک‌تر از قبل

پارت ۴۷ | نزدیک‌تر از قبل
بعد از حرف‌های تهیونگ، چند روزی گذشت.
رابطه‌مون دوباره مثل قبل شده بود؛ البته با یک تفاوت کوچک...
این بار هر دو می‌دونستیم بینمون چیزی بیشتر از همسایگی وجود داره.
صبح‌ها گاهی با هم قهوه می‌خوردیم.
عصرها توی راهرو با هم حرف می‌زدیم.
گاهی هم طبق معمول سر چیزهای مسخره دعوا می‌کردیم.
یک روز، وقتی داشتم از آسانسور بیرون می‌اومدم، تهیونگ گفت:
ـ لینا.
ـ چیه؟
ـ امشب وقت داری؟
ـ چرا؟
ـ می‌خوام یه جایی ببرمت.
ـ کجا؟
ـ سورپرایزه.
با شک نگاهش کردم.
ـ مطمئنی نقشه‌ای برای اذیت کردنم نداری؟
ـ شاید.
ـ پس نمیام.
ـ باشه، پس خودم می‌رم.
ـ تهیونگ!
خندید.
ـ پس میای؟
ـ آره.
ـ ساعت هفت.
ـ باشه.
همون شب، ساعت هفت، وقتی از خونه بیرون اومدم، تهیونگ جلوی در منتظرم بود.
ـ آماده‌ای؟
ـ آره.
ـ پس بریم.
در طول مسیر، هیچ‌کدوم حرف زیادی نزدیم.
اما هر بار که نگاه‌هامون به هم می‌افتاد، لبخند کوچیکی روی صورتمون می‌نشست.
وقتی رسیدیم، دیدم یک کافه‌ی کوچک و خلوت بالای یک ساختمان قرار داره.
چراغ‌های شهر از اون بالا دیده می‌شد.
ـ وای...
تهیونگ لبخند زد.
ـ خوشت اومد؟
ـ خیلی.
کنار پنجره ایستادیم.
چند دقیقه سکوت بود.
بعد تهیونگ گفت:
ـ لینا؟
ـ هوم؟
ـ فکر می‌کنی آدم می‌تونه از کسی خوشش بیاد، ولی مدت‌ها خودش هم ندونه؟
نگاهش کردم.
ـ فکر کنم آره.
ـ حتی وقتی دائم باهاش دعوا می‌کنه؟
خندیدم.
ـ مخصوصاً اون موقع.
تهیونگ خندید.
چند ثانیه به هم نگاه کردیم.
اما هیچ‌کدام حرف اصلی را نزدیم.
چون هنوز دو پارت دیگه باقی مونده بود...
و اعتراف واقعی، خیلی نزدیک‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردیم.
لایک :۴۳
کامنت:۳۵
بازنشر:۱۸
زودتر شرط هارو برسونید تا پارت بعدی رو آپلود کنم براتون🎀⭐️
دیدگاه ها (۳۶)

پارت ۴۸ دو روز بعد، لینا همراه سوفیا برای خرید بیرون رفته بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط