صدایی از کامیل نشنید تازه فهمید تو چه موقعیتی هستن. خودشو
صدایی از کامیل نشنید تازه فهمید تو چه موقعیتی هستن. خودشو مرتب کرد. چیماش دنبال گیرهنش می گشت نمیتونست پیرهنش پیدا کنه اما شلوارشو پوشید. دست دراز کرد و اول کمربند و بعد کراوات رو از دور دهن کامیل باز کرد. دستاش به طرز عجیبی میلرزید.
این خودش بود؟! ریندو هایتانی؟!
نه خودش نبود. کسی که یهو انقد نرم شد ریندو هایتانی نبود. این اون روی مهربون و ترم ریندو هایتانی بود که سالها پیش داخلش مرد و از خاکسترش ریندو هایتانی شرور مدیر بانتن ساخته شد. انسانیت دوباره بلند شد و از وجود ریندو بیدار شد.
کامیل یهو از جاش پرید. تنش رو عقب کشید و هق هق کرد. صداش در نمیومد. باورش نمیشد که همین چندلحظه پیش....
خودشو عقب کشید و سعی کرد پاهاشو تو بدنش جمع کنه اما درد داشت. صدای هق هق شدیدش و بالا و پایین شدن تخت ریندو رو به خودش آورد.
_ آروم باش...
چه جمله مزخرفی. چطور میتونست بهش بگه آروم باشه. تا همین چندلحظه پیش داشت بزور خودشو توی کامیل جا میداد و حالا....
_ من... من متاسفم تو حال خودم نبودم.
ریندو باورش نمیشد که این کلمات از زبون خودش بیرون اومده باشه. واقعا خودش بود؟!
موقعیت مزخرفی بود. کامیل گوشه تخت تو خودش جمع شده بود و هنوز شوک عصبی سنگینی رو که لمس های کرد به تنش انداخت را نگذرونده بود.
درحالی که هایتانی ریندو اونطرف تخت کلافه نشسته بود و دستشو تو موهاش فرو میبرد. حال خودشو نمیفهمید.
اصلا یعنی چی؟! چرا یهو اینطوری شد؟!
دست کم تا الان به بیشتر از دویست نفر تجاوز کرده. هربار بدتر و ترسناک تر از قبل. هیچوقت تو هیچکدومشون اینطوری دل نسوزونده بود که حالا داشت می سوخت.
چشمای ریندو. دور تا دور کف زمین می چرخید. انگار دنبال جواب سوالاش بود. چرا یهو حالش اینطوری شد.؟! چطوری این زن متاهل تو افکارش جایی برای خودش پیدا کرده؟! نگاهش گشت و گشت تا بلاخره پیراهنش گوشه تخت پیدا کرد.
از کشیده شدن پتو فهمید که کامیل هیچی به تن ندارد. یکم تکون خورد تا پیراهنو برداره . همین که خواست به جلو حرکت کنه یهو کامیل جیغ کشید. بعد با بی صدا ترین حالت ممکن لب زد
+ نیا جلو!
داشتریه میکرد. زار زار اشک میریخت. صداش از درد گرفته بود و خیلی معصوم بنظر میرسید. چطور تونست همچین کاری با این دختر بکنه؟!
اصلا چی شد که یهو تمومش کرد؟! تو شرایط عادی تا صبح این دخترو ول نمیکرد. اگه انقد مواد مصرف نکرده بود اینطوری گذشته هارو به یاد نمیآورد. اونوقت تا جایی ادامه میداد که نور کمرنگ آفتابی از بین پرده ها ببتابه. اونقدری که شب تموم شه اما صدای جیر جیر تخت قطع نشه.
ولی حالا تو این موقعیت بود. سرش درد میکرد و بدنش طوری بود که انگار دارن روش رخت میشورن.. چه تشبیه مسخره ای......این همون تشبیهی بود که پدرش استفاده میکرد. اون ناپدر
میخواست دستاشو ببره جلو تموم خاطرات اونروز رو پاره پاره کنه. همون روزی که تموم زندگیشو سیاه کرد. نمیخواست آدم بدبخت داستان باشه. اما خاطره های اونروز اینو ثابت میکرد.
به حرف کامیل توجهی نکرد. از این دختر عصبانی بود. چطور جرعت کرد انقد روش اثر بذاره؟! بازم به جلو حرکت کرد. و این کامیل بود که دوباره جیغ کشید. که اشک از گونه هاش پایین افتاد. ریندو این حالت رو خوب میشناخت. کافی بود چندتا حرکت دیگه بزنه تا کامیل دچار حمله از سر ترس شه. لباسشو برداشت. نه برای خودش به طرف کامیل گرفت
_ بپوش. اینطوری جلوی من نشین.
سعی میکرد ریندو درونشو بیدار کنه. انسان روی خوش نشون دادن نبود. هیولا بود هیولا! هیولایی که نرم شد. اونم به دست زنی که حتی اسمشم نمیدونست.
کامیل خواست دستشو پس بزنه. قصد نداشت اون لباسو بپوشه. هرچی که به تن این مرد خورده باشه کثیفه! هرچند که خودشم حالا به تن این مرد خورده بود. اما از نظر کامیل هرچی که مربوط به این متجاوز باشه باید نابود شه.
اما... نگاهی به بدنش انداخت. فقط سوتین تنش بود. دیگه هیچ پوششی روبروی این مرد غریبه نداشت. از خودش بدش اومد همچنان دلش برا خودش میسوخت. بدنش درد میکرد. روحش رگبار شد. دلش میخواست همچیز همونجا تموم بشه. این مرد امشب تیشه به ریشه ی روانش زد. لباس رو با ترس و لرز کشید. انقد سریع که اگه ریندو به موقع پارچه رو ول نمیکرد پاره میشد. سریع لباس رو پوشید و دکمه هاشو به سختی بست. انگشتاش به طرز وحشتناکی میلرزید.
کامیل لبه تخت نشست. پشت به ریندو. مغزش سعی کرد اتفاقات رو دونه به دونه پردازش کنه. نمیشد. واقعا اون یوشیرو بود؟!
کسی که انقد رو زنش حساسیت بخرج میداد حالا میگفت یه شب با کسی همخوابی کنه؟!
یکی از خطرناک ترین مردای ژاپن اونو به ضرب و زور تو اتاق کشید لباس از تنش پاره کرد و بعد در اوج درد رهاش کرد و پشیمون شد؟!
چه شخصیت ترسناکی! چه انسان وحشتناکی! ترسیده بود. سرش درد میکرد. حالش خوش نبود.
این خودش بود؟! ریندو هایتانی؟!
نه خودش نبود. کسی که یهو انقد نرم شد ریندو هایتانی نبود. این اون روی مهربون و ترم ریندو هایتانی بود که سالها پیش داخلش مرد و از خاکسترش ریندو هایتانی شرور مدیر بانتن ساخته شد. انسانیت دوباره بلند شد و از وجود ریندو بیدار شد.
کامیل یهو از جاش پرید. تنش رو عقب کشید و هق هق کرد. صداش در نمیومد. باورش نمیشد که همین چندلحظه پیش....
خودشو عقب کشید و سعی کرد پاهاشو تو بدنش جمع کنه اما درد داشت. صدای هق هق شدیدش و بالا و پایین شدن تخت ریندو رو به خودش آورد.
_ آروم باش...
چه جمله مزخرفی. چطور میتونست بهش بگه آروم باشه. تا همین چندلحظه پیش داشت بزور خودشو توی کامیل جا میداد و حالا....
_ من... من متاسفم تو حال خودم نبودم.
ریندو باورش نمیشد که این کلمات از زبون خودش بیرون اومده باشه. واقعا خودش بود؟!
موقعیت مزخرفی بود. کامیل گوشه تخت تو خودش جمع شده بود و هنوز شوک عصبی سنگینی رو که لمس های کرد به تنش انداخت را نگذرونده بود.
درحالی که هایتانی ریندو اونطرف تخت کلافه نشسته بود و دستشو تو موهاش فرو میبرد. حال خودشو نمیفهمید.
اصلا یعنی چی؟! چرا یهو اینطوری شد؟!
دست کم تا الان به بیشتر از دویست نفر تجاوز کرده. هربار بدتر و ترسناک تر از قبل. هیچوقت تو هیچکدومشون اینطوری دل نسوزونده بود که حالا داشت می سوخت.
چشمای ریندو. دور تا دور کف زمین می چرخید. انگار دنبال جواب سوالاش بود. چرا یهو حالش اینطوری شد.؟! چطوری این زن متاهل تو افکارش جایی برای خودش پیدا کرده؟! نگاهش گشت و گشت تا بلاخره پیراهنش گوشه تخت پیدا کرد.
از کشیده شدن پتو فهمید که کامیل هیچی به تن ندارد. یکم تکون خورد تا پیراهنو برداره . همین که خواست به جلو حرکت کنه یهو کامیل جیغ کشید. بعد با بی صدا ترین حالت ممکن لب زد
+ نیا جلو!
داشتریه میکرد. زار زار اشک میریخت. صداش از درد گرفته بود و خیلی معصوم بنظر میرسید. چطور تونست همچین کاری با این دختر بکنه؟!
اصلا چی شد که یهو تمومش کرد؟! تو شرایط عادی تا صبح این دخترو ول نمیکرد. اگه انقد مواد مصرف نکرده بود اینطوری گذشته هارو به یاد نمیآورد. اونوقت تا جایی ادامه میداد که نور کمرنگ آفتابی از بین پرده ها ببتابه. اونقدری که شب تموم شه اما صدای جیر جیر تخت قطع نشه.
ولی حالا تو این موقعیت بود. سرش درد میکرد و بدنش طوری بود که انگار دارن روش رخت میشورن.. چه تشبیه مسخره ای......این همون تشبیهی بود که پدرش استفاده میکرد. اون ناپدر
میخواست دستاشو ببره جلو تموم خاطرات اونروز رو پاره پاره کنه. همون روزی که تموم زندگیشو سیاه کرد. نمیخواست آدم بدبخت داستان باشه. اما خاطره های اونروز اینو ثابت میکرد.
به حرف کامیل توجهی نکرد. از این دختر عصبانی بود. چطور جرعت کرد انقد روش اثر بذاره؟! بازم به جلو حرکت کرد. و این کامیل بود که دوباره جیغ کشید. که اشک از گونه هاش پایین افتاد. ریندو این حالت رو خوب میشناخت. کافی بود چندتا حرکت دیگه بزنه تا کامیل دچار حمله از سر ترس شه. لباسشو برداشت. نه برای خودش به طرف کامیل گرفت
_ بپوش. اینطوری جلوی من نشین.
سعی میکرد ریندو درونشو بیدار کنه. انسان روی خوش نشون دادن نبود. هیولا بود هیولا! هیولایی که نرم شد. اونم به دست زنی که حتی اسمشم نمیدونست.
کامیل خواست دستشو پس بزنه. قصد نداشت اون لباسو بپوشه. هرچی که به تن این مرد خورده باشه کثیفه! هرچند که خودشم حالا به تن این مرد خورده بود. اما از نظر کامیل هرچی که مربوط به این متجاوز باشه باید نابود شه.
اما... نگاهی به بدنش انداخت. فقط سوتین تنش بود. دیگه هیچ پوششی روبروی این مرد غریبه نداشت. از خودش بدش اومد همچنان دلش برا خودش میسوخت. بدنش درد میکرد. روحش رگبار شد. دلش میخواست همچیز همونجا تموم بشه. این مرد امشب تیشه به ریشه ی روانش زد. لباس رو با ترس و لرز کشید. انقد سریع که اگه ریندو به موقع پارچه رو ول نمیکرد پاره میشد. سریع لباس رو پوشید و دکمه هاشو به سختی بست. انگشتاش به طرز وحشتناکی میلرزید.
کامیل لبه تخت نشست. پشت به ریندو. مغزش سعی کرد اتفاقات رو دونه به دونه پردازش کنه. نمیشد. واقعا اون یوشیرو بود؟!
کسی که انقد رو زنش حساسیت بخرج میداد حالا میگفت یه شب با کسی همخوابی کنه؟!
یکی از خطرناک ترین مردای ژاپن اونو به ضرب و زور تو اتاق کشید لباس از تنش پاره کرد و بعد در اوج درد رهاش کرد و پشیمون شد؟!
چه شخصیت ترسناکی! چه انسان وحشتناکی! ترسیده بود. سرش درد میکرد. حالش خوش نبود.
- ۲.۱k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط