پارتـــ.. ـــ۵ــ
پارتـــ.. ـــ۵ــ
«رقص سایه ها»
کامیل از تراس بیرون اومد و وارد سالن شلوغ شد. صدای موزیک و خندهها اونقدر بلند بود که کلافگیش رو چند برابر میکرد. اون فقط میخواست یه گوشهی آروم پیدا کنه و از شر اون فکرهای مزاحم (و چهرهی دیگو) خلاص بشه.
اما هنوز چند قدم نرفته بود که یهو سایهی سه تا پسر روی سرش افتاد. کامیل سرش رو بالا آورد. یه پسر قدبلند با یه لبخند مسخره جلو اومد و راهش رو سد کرد. «هی، تو همون دخترهای نیستی که همهش قایم میشی؟ چرا اینقدر مغروری؟ بیا یه کم با ما خوش بگذرون.»
کامیل با همون نگاه سردش، یه قدم عقب رفت و محکم گفت: «برید کنار. من حوصلهی شما رو ندارم.»
یکی دیگه از پسرها خندید و دستش رو به سمت بازوی کامیل دراز کرد که اون رو بگیره. کامیل سریع دستش رو پس زد و با عصبانیت گفت: «به من دست نزن!»
ولی اون پسر قدبلند عصبانی شد. یهو محکم کامیل رو هل داد. کامیل تعادلش رو از دست داد، به عقب پرت شد و با صورت به زمین خورد.
صدای برخوردش با زمین و بعدش یه درد تیز توی بینیش پیچید. کامیل دستش رو به صورتش برد. وقتی دستش رو برداشت، دید که خون داره از بینیش میاد. سالن یهو دور و برش ساکت شد.
پسرها که دیدن کامیل روی زمین افتاده، جسورتر شدن. اون پسر قدبلند خم شد، بازوی کامیل رو محکم گرفت و در حالی که سعی میکرد اون رو از زمین بلند کنه، با یه لحن تهدیدآمیز گفت: «حالا چرا اینقدر لجبازی میکنی؟ ما فقط میخوایم باهات دوست بشیم. بیا بریم یه جای خلوت...»
کامیل با تمام قدرتش سعی کرد خودش رو از دستش خلاص کنه. قلبش از ترس داشت میایستاد. «ولم کن! دستت رو بکش!»
همون لحظه، دیگو که از تراس برگشته بود و از دور صحنه رو دیده بود، مثل یه شهابسنگ به وسط جمعیت پرید.
«هی! چه خبره اینجا؟!» دیگو با صدای خیلی بلند و عصبانی داد زد.
پسرها که دیگو رو دیدن، یه کم عقب کشیدن. دیگو مستقیم رفت سمت اون پسر قدبلند، یقهش رو گرفت و با چشمهایی که از خشم برق میزد، گفت: «به یه دختر دست بلند میکنی؟ خیلی شجاعیها! حالا بیا ببینم با منم همینقدر شجاعی؟»
همون موقع سارا و چند نفر دیگه هم رسیدن و پسرها رو از دیگو جدا کردن. دیگو یقهش رو صاف کرد، سریع برگشت سمت کامیل که روی زمین نشسته بود و دستش رو جلوی بینیش گرفته بود.
دیگو یهو جلوی کامیل زانو زد. «کامیل! حالت خوبه؟»
کامیل سعی کرد با لجبازی دستش رو پس بزنه، ولی همین که خواست حرف بزنه، شدت ضربه و از دست دادن خون کار خودش رو کرد. چشمهای کامیل سیاهی رفت و بیهوش شد.
دیگو خشکش زد. رنگ از صورتش پرید. سریع کامیل رو بغل کرد و در حالی که رو به سارا داد میزد، گفت: «سارا! سریع آمبولانس خبر کن!»
پارت پنجم ✨👆🏻
°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
واقعاً حمایت ها کم بود پس....
شرطی می کنیم💐
پارت بعدی : ۱۵
«رقص سایه ها»
کامیل از تراس بیرون اومد و وارد سالن شلوغ شد. صدای موزیک و خندهها اونقدر بلند بود که کلافگیش رو چند برابر میکرد. اون فقط میخواست یه گوشهی آروم پیدا کنه و از شر اون فکرهای مزاحم (و چهرهی دیگو) خلاص بشه.
اما هنوز چند قدم نرفته بود که یهو سایهی سه تا پسر روی سرش افتاد. کامیل سرش رو بالا آورد. یه پسر قدبلند با یه لبخند مسخره جلو اومد و راهش رو سد کرد. «هی، تو همون دخترهای نیستی که همهش قایم میشی؟ چرا اینقدر مغروری؟ بیا یه کم با ما خوش بگذرون.»
کامیل با همون نگاه سردش، یه قدم عقب رفت و محکم گفت: «برید کنار. من حوصلهی شما رو ندارم.»
یکی دیگه از پسرها خندید و دستش رو به سمت بازوی کامیل دراز کرد که اون رو بگیره. کامیل سریع دستش رو پس زد و با عصبانیت گفت: «به من دست نزن!»
ولی اون پسر قدبلند عصبانی شد. یهو محکم کامیل رو هل داد. کامیل تعادلش رو از دست داد، به عقب پرت شد و با صورت به زمین خورد.
صدای برخوردش با زمین و بعدش یه درد تیز توی بینیش پیچید. کامیل دستش رو به صورتش برد. وقتی دستش رو برداشت، دید که خون داره از بینیش میاد. سالن یهو دور و برش ساکت شد.
پسرها که دیدن کامیل روی زمین افتاده، جسورتر شدن. اون پسر قدبلند خم شد، بازوی کامیل رو محکم گرفت و در حالی که سعی میکرد اون رو از زمین بلند کنه، با یه لحن تهدیدآمیز گفت: «حالا چرا اینقدر لجبازی میکنی؟ ما فقط میخوایم باهات دوست بشیم. بیا بریم یه جای خلوت...»
کامیل با تمام قدرتش سعی کرد خودش رو از دستش خلاص کنه. قلبش از ترس داشت میایستاد. «ولم کن! دستت رو بکش!»
همون لحظه، دیگو که از تراس برگشته بود و از دور صحنه رو دیده بود، مثل یه شهابسنگ به وسط جمعیت پرید.
«هی! چه خبره اینجا؟!» دیگو با صدای خیلی بلند و عصبانی داد زد.
پسرها که دیگو رو دیدن، یه کم عقب کشیدن. دیگو مستقیم رفت سمت اون پسر قدبلند، یقهش رو گرفت و با چشمهایی که از خشم برق میزد، گفت: «به یه دختر دست بلند میکنی؟ خیلی شجاعیها! حالا بیا ببینم با منم همینقدر شجاعی؟»
همون موقع سارا و چند نفر دیگه هم رسیدن و پسرها رو از دیگو جدا کردن. دیگو یقهش رو صاف کرد، سریع برگشت سمت کامیل که روی زمین نشسته بود و دستش رو جلوی بینیش گرفته بود.
دیگو یهو جلوی کامیل زانو زد. «کامیل! حالت خوبه؟»
کامیل سعی کرد با لجبازی دستش رو پس بزنه، ولی همین که خواست حرف بزنه، شدت ضربه و از دست دادن خون کار خودش رو کرد. چشمهای کامیل سیاهی رفت و بیهوش شد.
دیگو خشکش زد. رنگ از صورتش پرید. سریع کامیل رو بغل کرد و در حالی که رو به سارا داد میزد، گفت: «سارا! سریع آمبولانس خبر کن!»
پارت پنجم ✨👆🏻
°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
واقعاً حمایت ها کم بود پس....
شرطی می کنیم💐
پارت بعدی : ۱۵
- ۵۹۳
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط