{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

### پارت ۳: لرزشِ لب‌ها در تاریکی

### پارت ۳: لرزشِ لب‌ها در تاریکی

هفته‌ی اول در عمارت مثل گذر از یک تونلِ تاریک و بی‌انتها بود. لینا در اتاقی در طبقه پایین زندانی شده بود، اما نه یک زندان معمولی؛ اتاقی که بیشتر شبیه به یک قفسِ طلایی بود. او در حالی که به پنجره‌ی کوچک اتاقش خیره شده بود، صدای قدم‌های سنگینِ جونگ‌کوک رو در راهرو شنید.

در با صدای خشنی باز شد. جونگ‌کوک وارد شد، اما این بار برخلاف همیشه، تنها نبود. تهیونگ کمی عقب‌تر ایستاده بود، با همان نگاهِ تیز و کنجکاو که انگار داشت تمامِ جزئیاتِ این بازیِ جدید رو تحلیل می‌کرد.

جونگ‌کوک به سمت تخت رفت و در حالی که با بی‌تفاوتی به لینا نگاه می‌کرد، گفت: «هنوز هم چیزی نگفتی. هنوز داری نقشِ اون دخترِ بی‌گناه رو بازی می‌کنی؟»

لینا که از فشارِ نگاه‌های اون دو نفر کلافه شده بود، بلند شد و مستقیم جلوی جونگ‌کوک ایستاد. با صدایی که از شدتِ عصبانیت و ترس می‌لرزید، گفت: «من هیچ کاری نکردم! من فقط گم شدم! تو و اون دوستت... شماها فقط می‌خوای با ترسوندن بقیه، براتون قهرمان بشید!»

جونگ‌کوک پوزخند زد و یک قدمِ نزدیک‌تر شد، طوری که فاصله‌ی بینشون به هیچی نمی‌رسید. او دستش رو بالا آورد و با قدرت، کمرِ لینا رو کشید سمتِ خودش. لینا نفسش بند اومد. تنشِ بین اون دو نفر، از ترس و خشم، به یک چیزِ دیگه تبدیل شده بود؛ چیزی که تاریک و مهارنشدنی بود.

تهیونگ که از گوشه ایستاده بود، نگاهی به جونگ‌کوک انداخت. او می‌دانست که جونگ‌کوک وقتی این‌طور عصبی و در عین حال متمرکز می‌شه، چقدر خطرناک می‌شه. تهیونگ با لبخندی کج، سرش رو به دیوار تکیه داد و منتظر موند تا ببینه این تقابل به کجا می‌رسه.

جونگ‌کوک صورتِ لینا رو بینِ دو دستش گرفت. چشم‌هاش حالا دیگه اون‌قدرها هم سرد نبودند، بلکه پر از آتیشی بودن که از خشم و کششی عجیب سرچشمه می‌گرفت. او زمزمه کرد: «فکر کردی با این لجبازی‌ها می‌تونی از من فرار کنی؟»

لینا خواست حرفی بزنه، اما کلمات تو گلوش خشک شدن. جونگ‌کوک بدون هیچ مقدمه‌ای، لب‌هاش رو روی لب‌های لینا گذاشت. این بوسه، ذره‌ای ملایمت نداشت؛ مثل یک حمله بود، تند، پر از مالکیت و با طعمِ تلخِ سیگار و قدرت. لینا ابتدا خشکش زد، اما بعد، انگار که تمامِ وجودش به این برخورد واکنش نشون داده باشه، ناخودآگاه دست‌هاش رو دورِ گردنِ اون حلقه کرد.

در همان لحظه، تهیونگ قدمی به جلو برداشت و با صدایی آرام اما مقتدر، فضای سنگین رو شکست: «کوکی... یادت نره، ما هنوز یه کارِ ناتمام داریم.»

جونگ‌کوک، در حالی که هنوز نفس‌هایش سنگین بود و لب‌هاش از بوسه‌ی لینا گرم شده بود، به آرامی از لینا جدا شد. نگاهش را به تهیونگ دوخت، نگاهی که نشان می‌داد او هنوز هم تحت کنترل شریکِ زندگی‌اش است، اما اثرِ لینا روی روحش، از همیشه عمیق‌تر شده بود. او به لینا نگاه کرد، با چشمانی که حالا ترکیبی از نفرت و یک کششِ ناخواسته بود، و گفت: «برو بیرون، تهیونگ. الان وقتِ حرف زدن نیست.»

***
دیدگاه ها (۰)

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۹✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

فیک : بین راندها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط