Heir of Light and Darkness
Heir of Light and Darkness
part : 15
تهیونگ از صبح ساکت شده بود. هر بار که جونگکوک سعی میکرد باهاش حرف بزنه، با یه جواب کوتاه بحث رو تموم میکرد.
جونگکوک که دیگه کلافه شده بود، کنارش روی مبل نشست.
- فندقک، با من قهری؟
+ نه.
- پس چرا مثل آدمایی که ازم متنفرن نگام میکنی؟
تهیونگ بالاخره سرش رو بلند کرد.
+ شاید چون حس میکنم یه چیزی رو نمیدونم.
جونگکوک لبخند کمرنگی زد.
- مثلاً چی؟
+ مثلاً اینکه تو واقعاً کی هستی.
لبخند جونگکوک محو شد.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردن تا اینکه جونگکوک دستش رو به سمت تهیونگ دراز کرد، اما تهیونگ آروم دستش رو عقب کشید.
همین حرکت کوچیک، قلب جونگکوک رو فشرد.
- تهیونگ...
+ من فقط میخوام حقیقت رو بدونم. همین.
قبل از اینکه جونگکوک بتونه جواب بده، صدای شکستن شیشه از سمت پنجره بلند شد.
جونگکوک فوراً تهیونگ رو پشت خودش کشید. موجودی تاریک از پنجره وارد شد؛ صورتش زیر سایهای سیاه پنهون بود و چشمهاش مثل دو نقطهی قرمز میدرخشیدن.
+ این دیگه چیه؟!
- هرچی هست، نزدیکش نشو!
موجود با سرعت به سمتشون حمله کرد. جونگکوک دستش رو بالا آورد و شعلهای سیاه از کف دستش بیرون زد. موجود به عقب پرت شد، اما چند ثانیه بعد دوباره بلند شد.
جونگکوک زیر لب ناسزایی گفت.
- لعنتی... چرا اینقدر جونسخته؟
تهیونگ که از ترس نمیدونست چیکار کنه، ناگهان صدایی توی سرش شنید.
صدا: وارث نور... از قدرتت استفاده کن...
+ من نمیدونم چطوری!
صدا: فقط به چیزی که درونته اعتماد کن.
موجود دوباره حمله کرد. این بار قبل از اینکه جونگکوک بتونه جلوش رو بگیره، تهیونگ دستش رو بالا آورد.
نور سفیدی تمام اتاق رو پر کرد.
موجود جیغ کوتاهی کشید و بدنش مثل دود توی هوا محو شد.
سکوت همهجا رو گرفت.
تهیونگ با ناباوری به دستهاش نگاه کرد.
+ من... من این کارو کردم؟
جونگکوک به طرفش برگشت و شونههاش رو گرفت.
- حالت خوبه؟ جایی آسیب دیدی؟
+ نه... فکر کنم نه.
جونگکوک نفس راحتی کشید و پیشونیش رو به پیشونی تهیونگ تکیه داد.
- خدا رو شکر...
تهیونگ برای لحظهای چشمهاش رو بست. گرمای حضور جونگکوک هنوز بهش آرامش میداد، اما حرف اون صدا از ذهنش پاک نمیشد.
«به کسی که کنارت ایستاده، اعتماد نکن.»
+ جونگکوک؟
- جانم؟
+ اگه یه روز بفهمم همهچیزایی که بهم گفتی دروغ بودن، چی؟
جونگکوک خشکش زد.
میتونست همین الان حقیقت رو بگه. میتونست به تهیونگ اعتراف کنه که از اول با یه مأموریت به زندگیش وارد شده.
اما ترس از دست دادنش، زبونش رو بند آورد.
- اون روز... خودم همهچیز رو برات توضیح میدم.
تهیونگ آروم ازش فاصله گرفت.
+ امیدوارم اون روز دیر نشده باشه.
---
همون شب، جونگکوک تنها به محل قرارش رفت.
رئیسش پشت میز نشسته بود و با دیدنش لبخند زد.
رئیس: شنیدم قدرتش رو نشون داده.
- اون موجود رو تو فرستادی؟
رئیس: مهمه؟
جونگکوک با خشم جلو رفت.
- اگه یه تار مو از سرش کم میشد...
رئیس از جاش بلند شد.
رئیس: چی؟ میخواستی چیکار کنی؟ فراموش کردی کی هستی، جونگکوک؟
جونگکوک مشتهاش رو گره کرد.
رئیس: تو وارث تاریکی هستی. وظیفهت اینه که وارث نور رو تحویل من بدی، نه اینکه مثل یه آدم عاشق دنبالش راه بیفتی!
- من هنوز مأموریتم رو فراموش نکردم.
رئیس: پس ثابتش کن. فردا شب، تهیونگ رو به اینجا میاری. اگه نیاری، خودم میرم سراغش.
جونگکوک چیزی نگفت.
رئیس نزدیکتر شد و آروم زمزمه کرد:
رئیس: انتخاب با توئه. یا خودت تحویلش میدی... یا مجبور میشی از روی جنازهی خودت رد بشی تا نجاتش بدی.
جونگکوک از اتاق بیرون رفت، اما این بار میدونست دیگه نمیتونه از انتخابش فرار کنه.
فردا شب، باید تصمیم میگرفت.
مأموریتش رو انجام بده...
یا همهچیز رو برای نجات تهیونگ به خطر بندازه.
~~~
ادامه دارد...
به مناسبت روز دختر 😭💕 قرار بود دیروز بزارم ولی حالااا... بازم روزتون مبارک خوشگلای من✨😭
part : 15
تهیونگ از صبح ساکت شده بود. هر بار که جونگکوک سعی میکرد باهاش حرف بزنه، با یه جواب کوتاه بحث رو تموم میکرد.
جونگکوک که دیگه کلافه شده بود، کنارش روی مبل نشست.
- فندقک، با من قهری؟
+ نه.
- پس چرا مثل آدمایی که ازم متنفرن نگام میکنی؟
تهیونگ بالاخره سرش رو بلند کرد.
+ شاید چون حس میکنم یه چیزی رو نمیدونم.
جونگکوک لبخند کمرنگی زد.
- مثلاً چی؟
+ مثلاً اینکه تو واقعاً کی هستی.
لبخند جونگکوک محو شد.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردن تا اینکه جونگکوک دستش رو به سمت تهیونگ دراز کرد، اما تهیونگ آروم دستش رو عقب کشید.
همین حرکت کوچیک، قلب جونگکوک رو فشرد.
- تهیونگ...
+ من فقط میخوام حقیقت رو بدونم. همین.
قبل از اینکه جونگکوک بتونه جواب بده، صدای شکستن شیشه از سمت پنجره بلند شد.
جونگکوک فوراً تهیونگ رو پشت خودش کشید. موجودی تاریک از پنجره وارد شد؛ صورتش زیر سایهای سیاه پنهون بود و چشمهاش مثل دو نقطهی قرمز میدرخشیدن.
+ این دیگه چیه؟!
- هرچی هست، نزدیکش نشو!
موجود با سرعت به سمتشون حمله کرد. جونگکوک دستش رو بالا آورد و شعلهای سیاه از کف دستش بیرون زد. موجود به عقب پرت شد، اما چند ثانیه بعد دوباره بلند شد.
جونگکوک زیر لب ناسزایی گفت.
- لعنتی... چرا اینقدر جونسخته؟
تهیونگ که از ترس نمیدونست چیکار کنه، ناگهان صدایی توی سرش شنید.
صدا: وارث نور... از قدرتت استفاده کن...
+ من نمیدونم چطوری!
صدا: فقط به چیزی که درونته اعتماد کن.
موجود دوباره حمله کرد. این بار قبل از اینکه جونگکوک بتونه جلوش رو بگیره، تهیونگ دستش رو بالا آورد.
نور سفیدی تمام اتاق رو پر کرد.
موجود جیغ کوتاهی کشید و بدنش مثل دود توی هوا محو شد.
سکوت همهجا رو گرفت.
تهیونگ با ناباوری به دستهاش نگاه کرد.
+ من... من این کارو کردم؟
جونگکوک به طرفش برگشت و شونههاش رو گرفت.
- حالت خوبه؟ جایی آسیب دیدی؟
+ نه... فکر کنم نه.
جونگکوک نفس راحتی کشید و پیشونیش رو به پیشونی تهیونگ تکیه داد.
- خدا رو شکر...
تهیونگ برای لحظهای چشمهاش رو بست. گرمای حضور جونگکوک هنوز بهش آرامش میداد، اما حرف اون صدا از ذهنش پاک نمیشد.
«به کسی که کنارت ایستاده، اعتماد نکن.»
+ جونگکوک؟
- جانم؟
+ اگه یه روز بفهمم همهچیزایی که بهم گفتی دروغ بودن، چی؟
جونگکوک خشکش زد.
میتونست همین الان حقیقت رو بگه. میتونست به تهیونگ اعتراف کنه که از اول با یه مأموریت به زندگیش وارد شده.
اما ترس از دست دادنش، زبونش رو بند آورد.
- اون روز... خودم همهچیز رو برات توضیح میدم.
تهیونگ آروم ازش فاصله گرفت.
+ امیدوارم اون روز دیر نشده باشه.
---
همون شب، جونگکوک تنها به محل قرارش رفت.
رئیسش پشت میز نشسته بود و با دیدنش لبخند زد.
رئیس: شنیدم قدرتش رو نشون داده.
- اون موجود رو تو فرستادی؟
رئیس: مهمه؟
جونگکوک با خشم جلو رفت.
- اگه یه تار مو از سرش کم میشد...
رئیس از جاش بلند شد.
رئیس: چی؟ میخواستی چیکار کنی؟ فراموش کردی کی هستی، جونگکوک؟
جونگکوک مشتهاش رو گره کرد.
رئیس: تو وارث تاریکی هستی. وظیفهت اینه که وارث نور رو تحویل من بدی، نه اینکه مثل یه آدم عاشق دنبالش راه بیفتی!
- من هنوز مأموریتم رو فراموش نکردم.
رئیس: پس ثابتش کن. فردا شب، تهیونگ رو به اینجا میاری. اگه نیاری، خودم میرم سراغش.
جونگکوک چیزی نگفت.
رئیس نزدیکتر شد و آروم زمزمه کرد:
رئیس: انتخاب با توئه. یا خودت تحویلش میدی... یا مجبور میشی از روی جنازهی خودت رد بشی تا نجاتش بدی.
جونگکوک از اتاق بیرون رفت، اما این بار میدونست دیگه نمیتونه از انتخابش فرار کنه.
فردا شب، باید تصمیم میگرفت.
مأموریتش رو انجام بده...
یا همهچیز رو برای نجات تهیونگ به خطر بندازه.
~~~
ادامه دارد...
به مناسبت روز دختر 😭💕 قرار بود دیروز بزارم ولی حالااا... بازم روزتون مبارک خوشگلای من✨😭
- ۴۶۱
- ۲۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط