{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

-همدیگرو میشناسید؟...

-همدیگرو میشناسید؟...
ارتین زود گفت
-‌ن...نه...داشتم حالشو میپرسیدم...
ماتینا باخنده گفت
-مطمئنی...؟تو....
بعدم با جدیت نمیدونم چش شد اصن ارتین ...
ارتین گفت
-ماتینا خانوم دیگه حق نداری..با این دختر سلاملک کنی..فهمیدی...
ماتینا..گفت
-چراااااااا؟
-همین که گفتم...اما و ولیم نداریم...
من خیلی خیلی بهم بر خورد...
گفتم
-به درک فک کردی برام مهمهههه....
ماتینا با ناراحتی گفت
-چتونه....شما که یه دقیقه هم نشد پیش هم بودید...
یهو گفتم
-ماتینا جون..بیخیال ارتین...
-ماتینا گفت..
-تو از کجا اسمه داداشه منو بلدی...
-خودش گفت...
ارتین گفت
-فهمیدی ماتینااااا یا نه؟
-ولی آ...ارتین..
-ولیییی چی؟
-توهیچی نمیدونی...
ارتین با جدیت و داد گفت
-چیییو من نمیدونم...بگو دیگه...
من که سره جام داشتم میلرزیدم...ماتینا گریش افتاد...
گفت
-ارتین...ارتین...م..من...من...داداششو....
آرتین عصبانی تر شد...
-داداشششووو چیــــی؟
ماتینا با جیـغ گفت
-من داداششو دوس دارم....
ارتین خشکش زد و گفت
-داداشش؟
-آره...
منم از تو ماشین یه چیپس دراوردمو وایسادم به حرفای اینا گوش میدادمو چیپسمو میخوردم...خیلی باحال بود حرفاشون شده بود مثه تو فیلما..ماتینا بعده یه عالمه التماس کردن به ارتین که به کسی نگه..
یهو مهدی سروکلش پیدا شد..منم
با خونسردی گفتم
-داداشی بریم..؟
-مهدی گفت
-باشه بزار من یکم با ماتینا حرف بزنم..
مهدی انگار متوجه آرتین نشده بود...یهو ارتینو دیدو به ارتین گفت
-سلام ارتین جان...
آرتبن با لبخندو خونسردی گفت
-سلام داداش
تعجب کردم..گفتم الان میزنه مهدیو پبول پپول میکنه
...یهو ماتینا گفت
-ارتین..مهتابو از کجا میشناسی...؟
وای نه نه...ماتینا نه...مهدی نباید بفهمه
مهدی چشاش شد اندازه گردو...خدا الان چیکار کنم...
ارتین یه نگاه کرد به منو نیشخند زدو گفت...
-نمیشناختیم همو...
یهو مهدی به من گفت
-مهتاب....ارتینو از کجا میشناسی...؟
-...من ..تازه...ب..باهاش آشنا ..ش..شدم
-درچغ نگو به من..من خواهرنو میشناسم..باهات بزرگ شدما..بگو زود...
ارتین با یه خنده ی خبیثانه گفت..
-مهتاب خانوم بگو خب...
ای بمیری ارتین..ایشالا سرت لا خاک بره..ایشالا کرم خاکیو بدنتو بخورن..ایشالا یه زنه افغانی گیرت بیاد...کثافتتت
من خیلی ترسیده بودم..
ارتین با خونسردی گفت
-مهدی..داداش ما چن روز پیش با جمعی از دوستانه دیگه رفته بودیم کیش..اونجا باهم اشنا شدیم...
مهدیو ماتینا باهم گفتن
-چیییی؟
من هنوز بدنم میلرزید...مهدی زد زیره خندو به من گفت
-میترسی...؟ینی به من میترسیدی بگی؟..اشکال نداره دیگه الان که...ولی بدونه اجازه ی من با پسره دیگه ای حقه حرف زدن نداری...
-چ..چش..شم
ارتین ..یه خنده ای به من انداخت که انگار ینی:جیگرم حال اومد...
کثافته روانیییی...
با ماتینا حرف زدم...انگار ماتینا باهام لج داشت..ولی منم کم نمیاوردم..به درک فک کرده چون..داداشم دوسش داره ..منم به حرفه داداشمم...؟
ولی نباید حتی یه تو به ماتینا میگفتم..چون از دوطرف محافظت میشد..یه طرف ارتین که داداشش بود یه طرف مهدی کهوعاشقش شده بود...اخه من چقدر بدبختم..خدا
یه پسره دیگه هم از دره خونه با شوق اومد بیرون...ووش لامصب چه خوشگل بود...
حتما داداشه ارتین و ماتینا بود..یه سلامه قشنگی کردو گفت
-جمعتون جمعه ....گلش کمه..که الان دیگه کم نیس ...
همه خندیدن..رو به ارتین کردو گفت
-اینا کین داداش
-اینا ...ایشون..مهدی هسن..خاطرخواهه ابجیمون..ایشون هم خواهرشه..
مهدی و ماتینااا..یه لبخنده قشنگی زدن...
پسره دست داد به مهدی..دستشو اورد سمته من...
منم با پروییه تمام بهش دست..دادم..
ارتین چپ چپ بهم نگاه...کرد
وای ...الان یه بهونه اومده بود..دستم..تا بتونم..کارای ارتینو تلافی کنم...
وای اگه این دوتا باهم ازدواج کنن..ارتباطه خانوادگیه ما زیاد میشه...دیگه نمیخوام حتی قیافه یه لحظه ارتینو ببینم..
...باهم رفتیم نشستیم توی ماشین..ماتینا و پسره..فک کنم اسمش ماهان بود...اومدن عقب پیشه من ارتینم رفت جلو پیشه مهدی..
ماهان باهام حرف میزد گفت
-‌میشه بپرسم اسمتون چیه؟...
-مهتاب..
ادامس دهنم بود..مزظم خیلی دوس داشتم...باید برم بازم بخرم از اینا
دوباره ماهان گفت
-چن سالتونه؟
-۲۱
-اهان...نمیخوای بدونی من اسمم چیه؟
-نع..اصلا
دیگه لال شد نشست سره جاش..ارتین هی از توی شیشه بهم چپ چپ نگا میکرد..
پسره ی روانی...
یهو روی گوشیم یه پیام اومد..ارتین بود..
-‌فک نمیکردم انقدر بی شعور باشی که با داداشم اینجوری حرف بزنی..
جواب دادم..
-هیس...
-پسر به این خوبی...مهدی پسره خیلی خوبیه ..اصلا بهش نمیخوره همچین..خواهری داشته باشه...
-اره به ماتینا هم نمیخوره داداشه بزرگش انقدر ..بی شخصیت باشی...
-بی شعور
-بابا باشعور...
دیگه جوابی واسم نیومد...
وایسادیم دمه..یه کافی شاپ
دیدگاه ها (۲۵)

از دروارد شدیم...چه شیکو قشنگ بود...رفتیم نشستیم روی صندلی ه...

مهدی

مهدی

#اونـ_مالـ_منهـᏢᎪᏒᏆ18ویو تهیونگخیلی خسته بودم ميخواستم برم خ...

Yuna and school number 7 (part ¹⁴ )با خنده ای گفتم :_.«بله ؟...

Part 14کوک:اگه... اگه با یه نفر دیگه باشه اول پسره رو میکشم ...

ماهِ لورنزو 🌙🥀پارت 3 *لورا*گوشی رو برداشتم و با دستای لرزون ...

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

ستاره دنباله دار پارت:۳۲

ستاره دنباله دار پارت:۳۴

ستاره ی من(پارت 1)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط