The same as usual-part 2

مرد یه نگاه تیزی به فلیکس کرد و از کافه خارج شد.
فلیکس:ممنونم. من نمیدونم چقدر پول به اون اقا دادید ولی حتما مبلغش رو بهتون میدم.
هیون:نیاز نیست
فلیکس:ولی باید جبرانش کنم
هیون:برای جبرانش میتونی جای برگردوندن پول یه روز رو مرخصی بگیری و با من بیای
فلیکس:با شما کجا بیام؟
هیون:یه جای قشنگ. حالا بگو ببینم میخوای جبرانش کنی یا نه؟
فلیکس:بله
هیون:خب پس به رئیست بگو فردا رو بهت مرخصی بده. ساعت 10 جلوی خونت منتظرم
فلیکس:شما مگه ادرس خونه ی منو بلدید؟
هیون:اره یه بار توی مسیرم دیدمت داشتی میرفتی خونه. پس قرارمون شد ساعت 10 صبح جلوی خونت
فلیکس باشه ای گفت و رفت به کاراش برسه. شب که شیفتش تموم شد از دوستاش خدافظی کرد و پیاده راه افتاد سمت خونه اش. هندزفریش رو توی گوشش گذاشت و غرق در موسیقی به راهش ادامه داد غافل از اینکه یه نفر داره دنبالش میاد. یه دزد؟ یه قاتل؟ یا یه عاشق؟
فردای اون روز فلیکس کلی به خودش رسید و از بهترین چیز هایی که داشت استفاده کرد که جلوی فرد پولداری مثل هوانگ هیونجین یه فرد بدبخت و فقیر دیده نشه. همینطور که داشت حاضر میشد مادرش توی چارچوب در ظاهر شد
مادر:خوشتیپ کردی
فلیکس:قرار دارم
مادر:با کی قراره داری؟ حتما دختر متشخص و پولداریه
فلیکس:امم برعکس یه پسر متشخص و پولداره
مادر:با یه پسر قرار میذاری؟
فلیکس:وای مامانی قرار نمیذارم که قرار دارم
مادر: فرقی نداره. ولی من باید پسره رو ببینم. میدونی که من استاد شناسایی افراد توی نگاه اولم؟
فلیکس:باشه دم در وقتی اومد تو هم باهاش اشنا شو. یکی از مشتری ثابت های کافه است
با صدای بوق ماشین فلیکس یه نگاهی به خودش توی اینه کرد و رفت سمت در. مادرش هم پشتش اومد. هیونجین با دیدن مادر فلیکس از ماشین پیاده شد و بهش سلام کرد و خودشو معرفی کرد. بعد هم در رو برای فلیکس باز کرد و خودش هم رفت پشت فرمون.
راه نسبتا طولانی ای رو در پیش گرفتن تا رسیدن به یه ویلای خیلی زیبا. توی راه هیونجین سعی میکرد بحث رو باز کنه تا بیشتر با فلیکس اشنا بشه. هر چند از قبل درباره زندگی فلیکس خیلی چیزا رو میدونست.

#استری_کیدز #فیکشن #سناریو #هیونجین #فلیکس
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۲:

پارت دوم دو پارتی هیونجین 🤍. درخواستی. ات: سلام هیونجین: سلا...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۲ زنگ تفریح خورد.فلیکس از کلاس بیرون ...

پارت 46 رمان عشق مدرسه ای ات: اله هیونجین: باشه پس من برم گر...

#دوست_پسر_شطون_من Part:7با کای و روکا یه شام مفصل خوردیم و گ...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p32فلیکس : نه. فقط دارم ...

نمیدونم اسمش چیه:(

«رایحه پنهان»جونگ‌هیون لبخند کمرنگی زد.- برو لباساتو عوض کن....

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_17فصل نهم | هیو...

مشخصات

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط