#دوست_پسر_شطون_من
#دوست_پسر_شطون_من
Part:7
با کای و روکا یه شام مفصل خوردیم و گفتیم بریم لب ساحل بشینم اونجا نشسته بودیم و هیونجین دید روکا رفت توی بغل کای هیونجین که حسودیش شد اومد منو به خودش تکیه داد.
نابی: چیکار میکنی؟!
هیونجین: چیه مگه ادم زن آیندشو بغل نمیکنه؟!
نابی نیشخندی زد و خودشو بیشتر توی بغل هیونحین برد.
بعد از چند دقیقه هرکدوم رفتیم خونه خودمون که هیونجین هم داشت میومد که من سریع رفتیم تو و درو بستم.
نابی: هیون پرو نشو و برو خونه خودت.
هیونجین: عاا، نابی باز کن بزار امشب هم پیشت بمونم.
نابی: آهاا، که بعد همون جاهایی سالمن هم ناکار کنی...
هیونجین: نابی تورو خدا قول میدم باهات کاری نداشته باشم.
نابی: نههههههه، برو خونت.
هیونجین: فردا برات نودل با کیمچی میپزما.(نابی اصلا نمیتونه در براره نودل و کیمچی مقاومت کنه، که اب دهنش راه افتاد)
نابی: هیونجین.
هیونجین:جانم؟! 😏
نابی: من دوتا میخوام. خب...
هیونجین: ای شکمو تو هرچقدر بخوای برات درست میکنم. حالا درو باز کن.
نابی درو باز کرد که هیونجین بلافاصله لبای نابی رو بوسید و ولش نمیکرد بعد چند دقیقه نفس کم آوردن و از هم جدا شدن.
نابی: مگه نگفتی کاریم نداری...
هیونجین: اگه زودتر درو باز میکردی کاریت نداشتم.
نابی به هیون لباس راحتی داد و رفتن خوابیدن.
ادامه دارد...
خب خب اینم پارت بعدی این رمانمون امیدوارم خوشتون بیادد🥹🥹🎀
Part:7
با کای و روکا یه شام مفصل خوردیم و گفتیم بریم لب ساحل بشینم اونجا نشسته بودیم و هیونجین دید روکا رفت توی بغل کای هیونجین که حسودیش شد اومد منو به خودش تکیه داد.
نابی: چیکار میکنی؟!
هیونجین: چیه مگه ادم زن آیندشو بغل نمیکنه؟!
نابی نیشخندی زد و خودشو بیشتر توی بغل هیونحین برد.
بعد از چند دقیقه هرکدوم رفتیم خونه خودمون که هیونجین هم داشت میومد که من سریع رفتیم تو و درو بستم.
نابی: هیون پرو نشو و برو خونه خودت.
هیونجین: عاا، نابی باز کن بزار امشب هم پیشت بمونم.
نابی: آهاا، که بعد همون جاهایی سالمن هم ناکار کنی...
هیونجین: نابی تورو خدا قول میدم باهات کاری نداشته باشم.
نابی: نههههههه، برو خونت.
هیونجین: فردا برات نودل با کیمچی میپزما.(نابی اصلا نمیتونه در براره نودل و کیمچی مقاومت کنه، که اب دهنش راه افتاد)
نابی: هیونجین.
هیونجین:جانم؟! 😏
نابی: من دوتا میخوام. خب...
هیونجین: ای شکمو تو هرچقدر بخوای برات درست میکنم. حالا درو باز کن.
نابی درو باز کرد که هیونجین بلافاصله لبای نابی رو بوسید و ولش نمیکرد بعد چند دقیقه نفس کم آوردن و از هم جدا شدن.
نابی: مگه نگفتی کاریم نداری...
هیونجین: اگه زودتر درو باز میکردی کاریت نداشتم.
نابی به هیون لباس راحتی داد و رفتن خوابیدن.
ادامه دارد...
خب خب اینم پارت بعدی این رمانمون امیدوارم خوشتون بیادد🥹🥹🎀
- ۲۲۲
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط