پارت ۱۳...
لانا پرونده را باز کرد.
آخرین صفحه را بیرون کشید.
— «این همون چیزیه که میخواستید؟»
مرد گفت:
— «بله.»
لانا صفحه را بالا گرفت.
— «پس نگاه کن.»
در صفحه، نام تمام افراد مرتبط با پروژه نوشته شده بود.
اما یک اسم بیشتر از همه توجه کوک را جلب کرد.
نام همان مرد.
کوک آرام گفت:
— «پس مدرک علیه خودت رو هم نگه داشتی.»
مرد برای لحظهای ساکت شد.
سام از فرصت استفاده کرد و خودش را به لانا رساند.
— «باید بریم.»
هر سه به سمت خروجی حرکت کردند.
افراد مقابلشان کنار رفتند.
اما درست قبل از خروج، مرد آخرین جمله را گفت:
— «لانا... اگه این پرونده منتشر بشه، زندگی خودت هم برای همیشه عوض میشه.»
لانا ایستاد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد برگشت.
— «من از اول میدونستم.»
کوک کنارش ایستاد.
لانا ادامه داد:
— «من برای همین وارد این مأموریت شدم.»
کوک گفت:
— «پس تمومش کن.»
لانا پرونده را به سام داد.
— «تحویلش بده.»
سام سر تکان داد.
لانا به سمت کوک برگشت.
— «و حالا... یه چیز دیگه مونده.»
کوک پرسید:
— «چی؟»
لانا آرام گفت:
— «اینکه تکلیف خودمون رو مشخص کنیم.»
کوک نگاهش کرد.
— «من هنوز ازت عصبانیام.»
لانا لبخند محوی زد.
— «میدونم.»
کوک ادامه داد:
— «ولی نمیذارم تنهایی با عواقبش روبهرو بشی.»
لانا چیزی نگفت.
برای اولین بار بعد از مدتها...
احساس کرد دیگر مجبور نیست همهچیز را به تنهایی تحمل کند.
آنها از ساختمان دور شدند.
پشت سرشان، آخرین مرحلهی عملیات در حال تمام شدن بود.
اما لانا نمیدانست...
صبح فردا، قرار است یک تصمیم بگیرد که مسیر زندگی هر دویشان را برای همیشه تغییر میدهند..
آخرین صفحه را بیرون کشید.
— «این همون چیزیه که میخواستید؟»
مرد گفت:
— «بله.»
لانا صفحه را بالا گرفت.
— «پس نگاه کن.»
در صفحه، نام تمام افراد مرتبط با پروژه نوشته شده بود.
اما یک اسم بیشتر از همه توجه کوک را جلب کرد.
نام همان مرد.
کوک آرام گفت:
— «پس مدرک علیه خودت رو هم نگه داشتی.»
مرد برای لحظهای ساکت شد.
سام از فرصت استفاده کرد و خودش را به لانا رساند.
— «باید بریم.»
هر سه به سمت خروجی حرکت کردند.
افراد مقابلشان کنار رفتند.
اما درست قبل از خروج، مرد آخرین جمله را گفت:
— «لانا... اگه این پرونده منتشر بشه، زندگی خودت هم برای همیشه عوض میشه.»
لانا ایستاد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد برگشت.
— «من از اول میدونستم.»
کوک کنارش ایستاد.
لانا ادامه داد:
— «من برای همین وارد این مأموریت شدم.»
کوک گفت:
— «پس تمومش کن.»
لانا پرونده را به سام داد.
— «تحویلش بده.»
سام سر تکان داد.
لانا به سمت کوک برگشت.
— «و حالا... یه چیز دیگه مونده.»
کوک پرسید:
— «چی؟»
لانا آرام گفت:
— «اینکه تکلیف خودمون رو مشخص کنیم.»
کوک نگاهش کرد.
— «من هنوز ازت عصبانیام.»
لانا لبخند محوی زد.
— «میدونم.»
کوک ادامه داد:
— «ولی نمیذارم تنهایی با عواقبش روبهرو بشی.»
لانا چیزی نگفت.
برای اولین بار بعد از مدتها...
احساس کرد دیگر مجبور نیست همهچیز را به تنهایی تحمل کند.
آنها از ساختمان دور شدند.
پشت سرشان، آخرین مرحلهی عملیات در حال تمام شدن بود.
اما لانا نمیدانست...
صبح فردا، قرار است یک تصمیم بگیرد که مسیر زندگی هر دویشان را برای همیشه تغییر میدهند..
- ۲.۹k
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط