{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت هشتم | انتخاب

پارت هشتم | انتخاب

ات چشم‌هایش را باز کرد.

دست‌هایش بسته نبودند.

اما در اتاق قفل بود.

آرام از تخت پایین آمد و به سمت پنجره رفت.

طبقه‌ی دوم بود.

فرار کردن غیرممکن به نظر می‌رسید.

در باز شد.

مردی وارد شد.

پدر جونگ‌کوک.

ات با دیدنش عقب رفت.

«تو...»

مرد لبخند سردی زد.

«بالاخره عروسمون رو از نزدیک می‌بینم.»

ات با نفرت نگاهش کرد.

«جونگ‌کوک میاد دنبالم.»

«می‌دونم.»

«پس چرا منو آوردی اینجا؟»

مرد نزدیک‌تر شد.

«چون می‌دونستم برای تو میاد.»

ات ساکت شد.

مرد ادامه داد:

«جونگ‌کوک همیشه برای انتقام زندگی کرده. اما تو... نقطه‌ضعف جدیدشی.»

ات با عصبانیت گفت:

«من نقطه‌ضعفش نیستم.»

مرد خندید.

«خودت هم باورش نداری.»

---

چند ساعت بعد، جونگ‌کوک مقابل عمارت پدرش ایستاد.

تنها.

اسلحه در دستش بود.

مردی از پشت سر گفت:

«آقا، مطمئنید می‌خواید تنها برید؟»

جونگ‌کوک جواب داد:

«این جنگ منه.»

در بزرگ عمارت باز شد.

پدرش در انتهای سالن ایستاده بود.

«اومدی.»

جونگ‌کوک اسلحه را بالا آورد.

«ات رو آزاد کن.»

«اول اسلحه رو بنداز.»

جونگ‌کوک لحظه‌ای مکث کرد.

بعد اسلحه را روی زمین گذاشت.

پدرش لبخند زد.

«همین؟ برای زنی که تا چند ماه پیش ازش متنفر بودی؟»

جونگ‌کوک با خشم گفت:

«من از اشتباهاتم دفاع نمی‌کنم.»

«اما به خاطرشون می‌میری؟»

جونگ‌کوک بدون مکث جواب داد:

«اگه لازم باشه.»

ات که از پشت در شاهد همه‌چیز بود، اشک در چشمانش جمع شد.

پدر جونگ‌کوک به سمت او برگشت.

«ببین ات. شوهرت حاضر شده برای تو همه‌چیزش رو از دست بده.»

ات آرام گفت:

«نه.»

مرد برگشت.

ات ادامه داد:

«اون چیزی رو از دست نمی‌ده.»

جونگ‌کوک به او نگاه کرد.

ات لبخند کوچکی زد.

«چون من کنارش می‌مونم.»

ناگهان یکی از محافظ‌ها به سمت جونگ‌کوک حمله کرد.

همه‌چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.

جونگ‌کوک جاخالی داد.

ات خودش را به سمت او رساند.

صدای شلیک بلند شد.

سکوت.

ات به جونگ‌کوک نگاه کرد.

او هنوز ایستاده بود.

اما خون روی لباسش دیده می‌شد.

«جونگ‌کوک...»

«خوبم.»

ات با گریه گفت:

«دروغ نگو.»

جونگ‌کوک لبخند کم‌رنگی زد.

«گفتم که... نمی‌ذارم از دستم بدی.»

ات دستش را گرفت.

«احمق.»

«می‌دونم.»

پدر جونگ‌کوک آرام عقب رفت.

اما قبل از اینکه فرار کند، پرونده‌ای را روی میز گذاشت.

«حقیقت کامل رو توی اون پیدا می‌کنید.»

جونگ‌کوک پرونده را برداشت.

روی جلد فقط یک جمله نوشته شده بود:

«ازدواج شما تصادفی نبود.»

جونگ‌کوک و ات هم‌زمان به هم نگاه کردند.

و برای اولین بار...

هر دو فهمیدند شاید حتی ازدواج اجباری‌شان هم بخشی از نقشه‌ای بزرگ‌تر بوده است.
دیدگاه ها (۰)

پارت نهم | حقیقتات پرونده را روی میز گذاشت.دست‌هایش می‌لرزید...

پارت دهم | پایان بازیصدای آن مرد هنوز در عمارت می‌پیچید.«باز...

پارت ششم | خط قرمزاز آن روز به بعد، رفتار جونگ‌کوک تغییر کرد...

شاهکار🔥👑

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۸«آخرین نبرد»پدر ات اسلحه را بالا گرف...

🖤 وارث سایه‌ها | پارت ۱۵«مهمان ناخوانده» 👤🔥صدای قدم‌ها توی ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط