{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

RESPECT OR DIE : پارت هجدهم

RESPECT OR DIE : پارت هجدهم

صدای مرد در راهرو پیچید...
جونگ‌کوک اسلحه را محکم در دست گرفت...
نیلا پشت سرش ایستاده بود...
+ اینجا بمون...
— نه...
جونگ‌کوک برگشت و به نیلا نگاه کرد...
+ گفتم همین‌جا بمون...
— من نمی‌خوام همیشه پشت سر تو قایم بشم...
جونگ‌کوک چند لحظه به او نگاه کرد...
بعد دوباره به سمت راهرو برگشت...
صدای قدم‌ها نزدیک‌تر می‌شد...
مرد از تاریکی بیرون آمد...
اما صورتش هنوز واضح دیده نمی‌شد...
: ((جونگ‌کوک))
جونگ‌کوک اسلحه را کمی بالاتر آورد...
+ تو منو می‌شناسی؟
مرد خندید...
: ((فقط تو رو نمی‌شناسم... درباره‌ات خیلی چیزها می‌دونم))
جونگ‌کوک با دقت نگاهش کرد...
+ صورتت رو نشون بده...
مرد جلو آمد...
نور چراغ روی صورتش افتاد...
نیلا با دیدن او شوکه شد...
— تو اینجایی؟
مرد لبخند زد...
: ((فکر کردی دیگه منو نمی‌بینی؟))
جونگ‌کوک به نیلا نگاه کرد...
+ تو این مرد رو می‌شناسی؟
نیلا چند لحظه سکوت کرد...
— آره...
مرد یک پاکت از جیبش بیرون آورد و روی زمین انداخت...
: ((این برای توئه نیلا))
نیلا خواست به سمت پاکت برود...
اما جونگ‌کوک جلویش را گرفت...
+ صبر کن...
— چرا؟
+ شاید تله باشه...
نیلا به پاکت نگاه کرد...
— باید بفهمم داخلش چیه...
جونگ‌کوک چند ثانیه به پاکت خیره شد...
بعد کنار رفت...
نیلا پاکت را برداشت و باز کرد...
داخل آن یک عکس بود...
عکس برادرش...
اما این بار برادرش تنها نبود...
مرد دیگری کنار او ایستاده بود...
نیلا با تعجب به عکس نگاه کرد...
— این عکس کجاست؟
مرد جواب داد:
: ((جایی که برادرت هنوز اونجاست))
نیلا فوراً پرسید:
— کجاست؟
مرد به جونگ‌کوک نگاه کرد...
: ((از خودش بپرس))
نیلا آرام به سمت جونگ‌کوک برگشت...
جونگ‌کوک ساکت ایستاده بود...
نیلا با نگرانی پرسید:
— تو می‌دونی برادرم کجاست؟
جونگ‌کوک چند لحظه سکوت کرد...
بعد جواب داد:
+ آره...
نیلا مات به او خیره شد...
— پس چرا از اول بهم نگفتی؟
جونگ‌کوک نگاهش را از نیلا گرفت...
+ چون اگه می‌گفتم...
چند لحظه مکث کرد...
+ ممکن بود قبل از اینکه به برادرت برسی کشته بشی...
نیلا با ناراحتی گفت:
— یعنی از اول می‌دونستی برادرم زنده است؟
جونگ‌کوک جواب داد:
+ مطمئن نبودم...
— پس الان چی؟
جونگ‌کوک به عکس نگاه کرد...
+ الان مطمئنم که هنوز زنده است...
نیلا چیزی نگفت...
برای اولین بار بعد از مدت‌ها...
امید در نگاهش دیده می‌شد...
اما همان لحظه...
چراغ‌های ساختمان خاموش شدند...
صدای چند قدم از طبقه بالا آمد...
جونگ‌کوک فوراً جلوی نیلا ایستاد...
+ از این لحظه به بعد کنار من بمون...
نیلا پرسید :
+ چرا ؟

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

RESPECT OR DIE : پارت نوزدهمجونگ کوک به تاریکی روبرو خیره شد...

RESPECT OR DIE : پارت بیستم + نیلا عقب برو...مرد خندید...: (...

RESPECT OR DIE : پارت هفدهمجونگ‌کوک چند قدم جلو رفت...درِ سا...

https://wisgoon.com/mammy_kalira/حمایت؟ 🩵🫶🏻

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط