{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 پارت ۷ | «فرار از حقیقت»

🖤 پارت ۷ | «فرار از حقیقت»

چند ثانیه...

هیچ‌کس حرف نزد.

صدای آژیر هنوز از داخل ساختمان شنیده می‌شد.

کوک آرام نگاهش را بین مرد ناشناس و لانا جابه‌جا کرد.

— «اسمشو می‌دونی؟»

مرد لبخند زد.

— «اسم واقعی‌ش رو؟ آره.»

لانا نفسش را حبس کرد.

کوک یک قدم جلو رفت.

— «پس بگو.»

مرد خواست جواب بدهد که ناگهان صدای حرکت چند نفر از پشت سرش آمد.

— «رئیس! باید بریم!»

کوک برای یک لحظه حواسش پرت شد.

همان لحظه مرد ناشناس به سمت راهروی کناری دوید.

کوک خواست دنبالش برود، اما لانا فریاد زد:

— «کوک!»

کوک برگشت.

یکی از پنجره‌های طبقه بالا ترک برداشت.

— «بیا بیرون!»

کوک چند لحظه مرد فراری را نگاه کرد.

بعد برگشت سمت لانا.

— «فعلاً زنده موندن مهم‌تره.»

هر دو از ساختمان خارج شدند.

---

چند دقیقه بعد...

ماشین با سرعت از خیابان‌های خلوت دور می‌شد.

داخل ماشین سکوت سنگینی حاکم بود.

لانا کنار پنجره نشسته بود.

کوک رانندگی می‌کرد.

بالاخره کوک گفت:

— «اسم واقعی‌ت چیه؟»

لانا به او نگاه نکرد.

— «همونی که بهت گفتم.»

— «دروغ نگو.»

لانا ساکت شد.

کوک ادامه داد:

— «اون مرد تو رو می‌شناخت.»

— «شاید اشتباه گرفته بود.»

— «نه.»

صدای کوک آرام بود.

اما لحنش جدی‌تر از همیشه.

— «اون اتفاقی اسم تو رو نیاورد.»

لانا انگشت‌هایش را در هم قفل کرد.

— «من چیزی برای پنهان کردن ندارم.»

کوک ناگهان ترمز کرد.

ماشین کنار خیابان متوقف شد.

لانا با تعجب نگاهش کرد.

کوک سمت او برگشت.

— «پس چرا مدرک توی کیفت بود؟»

لانا چیزی نگفت.

— «و چرا مسیر خروجی اون ساختمون رو می‌دونستی؟»

باز هم سکوت.

کوک آرام گفت:

— «من از آدمایی که دروغ می‌گن خوشم نمیاد.»

لانا بالاخره به چشم‌هایش نگاه کرد.

— «اگه حقیقت رو بگم... شاید دیگه نتونی بهم اعتماد کنی.»

کوک چند ثانیه خیره ماند.

— «این منم که تصمیم می‌گیرم بهت اعتماد کنم یا نه.»

لانا نگاهش را پایین انداخت.

گوشی داخل جیبش لرزید.

یک پیام جدید.

لانا مخفیانه صفحه را نگاه کرد.

«مأموریت لو رفته. برنگرد.»

قلبش فرو ریخت.

پیام دوم بلافاصله آمد:

«به هیچ‌کس اعتماد نکن.»

لانا سریع گوشی را خاموش کرد.

اما...

کوک لرزش گوشی را دیده بود.

— «پیام کی بود؟»

— «هیچ‌کس.»

کوک لبخند کوتاهی زد.

— «باز هم دروغ.»

---

همان لحظه گوشی کوک زنگ خورد.

او جواب داد.

— «بگو.»

صدای فرد پشت خط مضطرب بود:

— «رئیس... اون مرد دوباره دیده شده.»

کوک اخم کرد.

— «کجا؟»

چند ثانیه سکوت.

— «نزدیک عمارت.»

کوک فوراً ماشین را روشن کرد.

لانا با نگرانی پرسید:

— «می‌ریم عمارت؟»

کوک به جاده خیره شد.

— «آره.»

— «چرا؟»

کوک این بار نگاه کوتاهی به او انداخت.

— «چون اگه اون مرد دنبال تو باشه...»

مکث کرد.

— «احتمالاً می‌خواد وارد عمارت بشه.»

لانا آرام گفت:

— «و اگه وارد بشه چی؟»

کوک دستش را روی فرمان محکم کرد.

— «اون‌وقت می‌فهمیم دقیقاً دنبال چیه.»

ماشین با سرعت در خیابان حرکت کرد.

اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند...

وقتی به عمارت برسند، کسی منتظرشان خواهد بود.

و آن شخص...

همان کسی بود که لانا فکر می‌کرد سال‌ها پیش ناپدید شده.

ادامه دارد... 🖤
دیدگاه ها (۰)

پارت ۸ کسی که برگشته

🖤پارت ۸ | 《گذشته لانا》مرد چند قدم جلو آمد.کوک جلوی لانا ایست...

🖤 پارت ۶ | «جلسه‌ای که نباید اتفاق می‌افتاد»ماشین در سکوت شب...

🖤 پارت ۵ | «راز پشت لبخند»شب شده بود.بعد از اتفاق صبح، عمارت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط