LESSON
𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒𝟕
پارت ۴۷ | پروندهی جونگکوک
همه به برگهی روی زمین خیره شده بودند.
اسم روی آن واضح بود:
جونگکوک
سوا آرام پرسید:
ـ «چرا اسم تو اینجاست؟»
جونگکوک چیزی نگفت.
برای اولین بار...
او هم جوابی نداشت.
جینوو پرونده را برداشت و شروع به خواندن کرد.
چند صفحه اول فقط اطلاعات معمولی بود.
تاریخ تولد...
سوابق کاری...
اما صفحهی آخر فرق داشت.
روی آن نوشته شده بود:
"ماموریت: محافظت از سوا بدون اطلاع خودش."
چشمهای همه باز ماند.
کای آرام گفت:
ـ «پس از اول...»
جونگکوک حرفش را کامل کرد:
ـ «از اول منو وارد این ماجرا کرده بودن.»
سوا به او نگاه کرد.
ـ «یعنی تو میدونستی؟»
جونگکوک سریع جواب داد:
ـ «نه.»
صدایش آرامتر شد.
ـ «اگه میدونستم، هیچوقت نمیذاشتم اینهمه چیز ازت پنهان بمونه.»
سوا چند لحظه سکوت کرد.
بعد به پرونده نگاه کرد.
ـ «ولی چرا تو؟»
هیچکس جواب نداد.
تا اینکه دایی سوا آرام گفت:
ـ «چون پدرت به یه نفر اعتماد داشت.»
جونگکوک برگشت.
ـ «چه کسی؟»
مرد نگاهش را پایین انداخت.
ـ «پدرت فکر میکرد تو تنها کسی هستی که میتونه از سوا محافظت کنه.»
کای با تعجب گفت:
ـ «ولی جونگکوک اون موقع حتی نمیدونست سوا کیه.»
مرد جواب داد:
ـ «دقیقاً.»
مکث کرد.
ـ «چون قرار نبود محافظش باشه...»
نگاهش به سوا افتاد.
ـ «قرار بود کسی باشه که بهش یاد بده خودش از خودش محافظت کنه.»
ناگهان صدای ضربهای از بیرون اتاق آمد.
همه ساکت شدند.
جونگکوک سریع برگشت.
ـ «کی اونجاست؟»
هیچ جوابی نیامد.
در آرام باز شد...
و یک پاکت روی زمین افتاد.
روی پاکت نوشته شده بود:
"آخرین نامه."
اما این بار...
اسم گیرنده چیزی نبود که انتظارش را داشتند.
روی پاکت نوشته شده بود:
برای کای.
کای خشکش زد.
ـ «برای من؟»
و همه فهمیدند...
هنوز یک راز بزرگ باقی مانده.
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒𝟕
پارت ۴۷ | پروندهی جونگکوک
همه به برگهی روی زمین خیره شده بودند.
اسم روی آن واضح بود:
جونگکوک
سوا آرام پرسید:
ـ «چرا اسم تو اینجاست؟»
جونگکوک چیزی نگفت.
برای اولین بار...
او هم جوابی نداشت.
جینوو پرونده را برداشت و شروع به خواندن کرد.
چند صفحه اول فقط اطلاعات معمولی بود.
تاریخ تولد...
سوابق کاری...
اما صفحهی آخر فرق داشت.
روی آن نوشته شده بود:
"ماموریت: محافظت از سوا بدون اطلاع خودش."
چشمهای همه باز ماند.
کای آرام گفت:
ـ «پس از اول...»
جونگکوک حرفش را کامل کرد:
ـ «از اول منو وارد این ماجرا کرده بودن.»
سوا به او نگاه کرد.
ـ «یعنی تو میدونستی؟»
جونگکوک سریع جواب داد:
ـ «نه.»
صدایش آرامتر شد.
ـ «اگه میدونستم، هیچوقت نمیذاشتم اینهمه چیز ازت پنهان بمونه.»
سوا چند لحظه سکوت کرد.
بعد به پرونده نگاه کرد.
ـ «ولی چرا تو؟»
هیچکس جواب نداد.
تا اینکه دایی سوا آرام گفت:
ـ «چون پدرت به یه نفر اعتماد داشت.»
جونگکوک برگشت.
ـ «چه کسی؟»
مرد نگاهش را پایین انداخت.
ـ «پدرت فکر میکرد تو تنها کسی هستی که میتونه از سوا محافظت کنه.»
کای با تعجب گفت:
ـ «ولی جونگکوک اون موقع حتی نمیدونست سوا کیه.»
مرد جواب داد:
ـ «دقیقاً.»
مکث کرد.
ـ «چون قرار نبود محافظش باشه...»
نگاهش به سوا افتاد.
ـ «قرار بود کسی باشه که بهش یاد بده خودش از خودش محافظت کنه.»
ناگهان صدای ضربهای از بیرون اتاق آمد.
همه ساکت شدند.
جونگکوک سریع برگشت.
ـ «کی اونجاست؟»
هیچ جوابی نیامد.
در آرام باز شد...
و یک پاکت روی زمین افتاد.
روی پاکت نوشته شده بود:
"آخرین نامه."
اما این بار...
اسم گیرنده چیزی نبود که انتظارش را داشتند.
روی پاکت نوشته شده بود:
برای کای.
کای خشکش زد.
ـ «برای من؟»
و همه فهمیدند...
هنوز یک راز بزرگ باقی مانده.
- ۴۱۵
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط