پارت ۳

مکان:مووی کافه. ساعت:۱۰:۱۰
دازای:میبینم که وسایل نقاشی داری ببینم طراحی یا نقاش یا اصلا هر دوش؟
چویا: واو واقعا دقتتون بالاس آقای دازای،بله نقاش البته در کنارش یه شغل دیگه هم دارم
دازای:واو چه جالب البته خیلی ممنون میشم همون دازای صدام کنید اینطوری راحت ترم و راجب شغل دومتون ..... به نظرم از اونجایی که طراح هستین حتما یه شغلی تو همین زمینه هنره اما از اونجایی که هر سری که من دیدمتون یه تیپ خیلی جالب و متفاوت تر از قبلی میرنید معلومه که شغل دومتون چیزی در زمینه طراحی نیست و بیشتر راجب زمینه های دیگه مثل سینما البته میتونه کلا رشته دیگه ای باشه اما احتمال من به این گزینه بیشتره
چویا:هاها دازای واقعا آدم جالب و سرگرم کننده ای هستی و بله من شغل دومم توی سینماست و فیلمنامه نویس هستم ، ببینم تو گاراگاهی چیزی هستی؟
دازای: نه فقط دقتم بالاس همین و گاراگاه هم نیستم میگم میخوای شغل منو حدس بزنی نظرت چیه؟
چویا:داری منو به چالش می کشونی؟
دازای:....شاید خوب حالا قبولش می کنی فردی که اسمت رو نمی دونم😉😏
چویا:ای وای انقدر سرگرم حرف شدم یادم رفت معذرت، بزارید خودمو معرفی کنم من چویام ناکاهارا چویا
دازای: یعنی داری میگی تو همون ناکاهارا چویای معروفی که تو زمینه هنر کلی سر و صدا به پا کرده؟
چویا: خوب چی بگم، آره همونم خوب برگردیم سر بازیمون
دازای :باشه حتما
چویا:میشه دستتو بذاری رو دستم
دازای:ها؟ دستمو برای چی می خوای؟
چویا:نگران نباش نمی خوام بشکنمش فقط یه دقیقه
دازای:باشه
بچه ها این علامت * یعنی تو ذهنش حرف می زنه
چویا* وقتی گفتم دستت رو بده خیلی تعجب کرد اما من می خواستم جنس پارچه پیراهنش رو ببینم بعد از چن دقیقه فکر کردن گفتم:خوب یک از بیرون به نظر فردی در قشر متوسط میای اما اینطور نیست، بلکه تو سطحت از متوسط هم بالا تره اینو میشه از جنس لباست و البته عطری که زدی هم فهمید،راستی عطرت واقعا قشنگه اما تلخه خودم به شخصه از عطر تلخ خوشم نمیاد البته اینم بگم کفشات هم چرمه طبیعیه اینم گواه این هستش مایه داری و لباساتو هم خیلی خوب تونستی ست کنی به نظرم تو هم مثل من تو زمینه هنری مثللل.....طراح لباس یا یه همچین چیزی البته می تونی تاجر تو زمینه پارچه ها هم باشی
دازای با قیافه ای که داد میزنه برام موند خودم ریختم به چویا....


بچه ها نظری ، انتقادی یا حتی ایده یا مشکلی دارید لطفا بگید خوشحال میشم
دیدگاه ها (۵)

رمان سوم پارت نهم 😈بسی هنتای 🔞࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> ...

روباه کوچولوی من پارت نه ꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> فردای ان روز @وی...

رمان بهترین من،پارت۲☆چویا سرشو رو زمین میزاره*گوشی چویا زنگ ...

ابلیس

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت سهدازای و چویا با حرص به هم نگا...

Your eyesمیخوام رمان بنویسم و تو این رمان چویا و دازای هر دو...

این قسمت گاو یوکوهاما (سناریو طنز دازای و چویا)

پارت بیست و یکم

ابلیس

تنها در کوچه࿙⃛‌࿚⃛࿙⃛‌࿚⃛࿙⃛‌࿚⃛𑩓 ࿙⃛‌࿚⃛࿙⃛‌࿚⃛࿙⃛‌࿚ְְְְְְְְְׅׅׅׅׅׅׅ⃛...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط