{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پنج سالم بود ،

پنج سالم بود ،
خواهرم مرا در کمد انداخت و در را قفل کرد !
به او فحش دادم و با خود فکر کردم او بی رحم ترین خواهر دنیاست !

در تاریکی گریه کردم...
بیهوش شدم...
به هوش که آمدم
سربازان خواهرم را کشته بودند !

" احسان_افشاری "
دیدگاه ها (۲)

گفتم : " مثلا همین رفتن؛ این خودش بدترین نوع بی رحمیه ،آدما ...

فقط یک چیز از خداحافظی بدتر است ؛فرصت خداحافظی پیدا نکردن......

لعنت به من وُ عشق تو وُ وعده ی "ما"یتلعنت به منِ بی شَرفِِ م...

حال و حوصله ام از جامعه شناسی و مدیریت و تحلیل و درس بهم خور...

ددی خون آشام من

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

قفسِ طلایی (Golden Cage)P.16ا.ت:باید بهش فکر کنم کوک.....تو ...

لبخند قاتلپارت³¹ویو سلینهمه جا تاریک شده بود.فقط نور کم‌رنگی...

چند پارتی

رمان عشق مافیا پارت 10 بچہ ھا ازدستش ندیدن کہ خیلی رومانتیکہ...

مهمونی خطرناک پارت= 19از ماشینش پیاده شد و به سمت خونه راه ا...

مهمونی پارت ۳۰

👑The dance of fractured harmonies🦋Part⁵صبح با صدای میرا چشما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط